تنگه هرمز و الگوی تله خروج در نظم ژئوپلیتیک معاصر
تحلیل راهبردی اندیشکده راهبردی مصاف درباره تحولات اخیر در تنگه هرمز

✍🏻 بابک یاوریفر، اندیشکده حکمرانی مصاف
تحولات اخیر پیرامون تنگه هرمز، نه یک رخداد مقطعی، بلکه تجلی الگویی پیچیده از مهندسی بحران در نظام بینالملل است؛ الگویی که میتوان آن را «تله خروج» نامید. این چارچوب تحلیلی نشان میدهد چگونه یک بازیگر، در عین ورود رسمی به یک توافق، از همان ابتدا در پی خروج از آن است؛ اما نه بهصورت مستقیم، بلکه ازطریق ایجاد شرایطی که طرف مقابل بهعنوان ناقض توافق معرفی شود.
در این چارچوب، توافق میان ایران و ایالات متحده در قالب یادداشت تفاهم، بیش از آنکه مسیری برای کاهش تنش باشد، به بستری برای تولید مشروعیت خروج تبدیل شد. نشانههای این امر از لحظه امضای توافق قابل مشاهده است؛ جایی که همزمان با امضای تفاهمنامه، تهدید به اقدام نظامی نیز مطرح شد. این دوگانگی، حاکی از شکاف میان «تعهد رسمی» و «نیت راهبردی» است.
یکی از مهمترین مولفههای این تله، عدم استفاده عامدانه از ظرفیتهای دیپلماتیک پیشبینیشده در توافق است. با وجود تعیین بازهای برای حل اختلافات، هیچ تلاشی برای فعالسازی این سازوکارها صورت نگرفت. این امر نشان میدهد که هدف، حل اختلاف نبود، بلکه انباشت شرایط برای یک نقطه انفجار برنامهریزیشده بود.
در ادامه، طراحی مسیرهای کشتیرانی در مناطق مورد مناقشه، بدون هماهنگی با سازوکارهای توافق، عملا زمینهساز واکنش طرف مقابل شد. این اقدام را نمیتوان صرفا یک خطای عملیاتی دانست، بلکه باید آن را بخشی از سناریوی تولید «واکنش قابل بهرهبرداری» تحلیل کرد.
نقطه اوج این الگو، همزمانی چند اقدام کلیدی است: حملات نظامی، لغو مجوزهای اقتصادی و شکلگیری روایت رسانهای. این همزمانی، ابهام در ترتیب وقایع ایجاد میکند؛ بهگونهای که تعیین «آغازگر بحران» دشوار میشود. در چنین شرایطی، بازیگری که از قدرت روایتسازی بیشتری برخوردار است، قادر خواهد بود روایت غالب را شکل دهد.
بعد اقتصادی بحران نیز حائز اهمیت است. مسدود شدن منابع مالی در مقیاس میلیاردی، نه ازطریق اقدام نظامی، بلکه با ابزارهای حقوقی و اداری، نشاندهنده انتقال میدان تقابل از «سخت» به «هوشمند» است. این نوع کنش، واکنش سریع طرف مقابل را تحریک میکند؛ واکنشی که خود، مستمسک اقدامات بعدی قرار میگیرد.
اما این بحران صرفا یک تقابل دوجانبه نیست. در لایهای عمیقتر، بازیگران ثالثی حضور دارند که بدون ورود مستقیم به میدان، از این وضعیت بهرهبرداری میکنند. افزایش قیمت انرژی، انتقال تمرکز نظامی و ایجاد فشار چندجبههای بر یک قدرت جهانی، همگی نشاندهنده شکلگیری معماری جدیدی از رقابت ژئوپلیتیک است.
در این چارچوب، میتوان از الگویی مبتنی بر «فشار همزمان در چند جبهه» سخن گفت؛ الگویی که هدف آن نه پیروزی در یک میدان، بلکه فرسایش ظرفیت تصمیمگیری و واکنش در سطح کلان است. این وضعیت، بهویژه در شرایط منابع محدود و تعهدات گسترده، میتواند به «اضافهبار راهبردی» منجر شود.
از سوی دیگر، تصور تسلط کامل بر تنگه هرمز نیز نیازمند بازنگری است. ویژگیهای جغرافیایی، ابزارهای جنگ نامتقارن و ساختار دفاعی غیرمتمرکز، موجب میشوند کنترل پایدار این منطقه، نهتنها دشوار، بلکه در برخی سناریوها غیرممکن باشد. در چنین شرایطی، حتی اختلالات محدود نیز میتواند پیامدهای اقتصادی گستردهای در سطح جهانی ایجاد کند.
دکترین دفاعی مبتنیبر پراکندگی و استقلال عملیاتی، یکی دیگر از عوامل کلیدی این معادله است. این ساختار، امکان تداوم کنش نظامی را حتی درصورت از دست رفتن مراکز فرماندهی فراهم میکند و عملا راهبردهای کلاسیک «ضربه به مرکز ثقل» را با چالش مواجه میسازد.
در جمعبندی باید گفت آنچه در ظاهر بهعنوان بحرانی ناگهانی و واکنشی دیده میشود، درواقع محصول طراحی چندلایه و هدفمند است. در این طراحی، ابزارهای حقوقی، اقتصادی، نظامی و رسانهای بهصورت همافزا به کار گرفته شدهاند تا مسیر خروج با کمترین هزینه سیاسی برای یک بازیگر فراهم شود.
از منظر اندیشکده حکمرانی مصاف، مواجهه با چنین الگوهایی نیازمند ارتقای سطح تحلیل راهبردی، تقویت توان روایتسازی و توسعه ابزارهای بازدارندگی هوشمند است. در غیر این صورت، تکرار این الگو در سایر حوزهها و جبههها دور از انتظار نخواهد بود.
این تحولات، بیش از هر چیز، هشداری برای بازتعریف مفاهیم سنتی قدرت و بازنگری در الگوهای تصمیمگیری در سطح ملی و بینالمللی است؛ چرا که در جهان امروز، پیروزی نه در میدان نبرد، بلکه در میدان طراحی روایت و مهندسی ادراک رقم میخورد.



