آسیبشناسی یک رویه رایج در سیاستگذاری انرژی
مرکز ارزیابی سیاستی ایران درباره مسیر «از مسئله تا راهحل» یا «از راهحل تا مسئله» را آسیبشناسی کرده است.

بسیاری از ناکارآمدیهای سیاستی در ایران، ریشه در جایگزینی رویکرد مسئلهمحور با رویکرد راهحلگرا دارد که کمتر به آن پرداخته شده است. این یادداشت نشان میدهد که چگونه انتخاب پیشدستانه یک راهحل، که معمولا برآمده از زیستبوم فکری و دانشگاهی تصمیمگیران است، به جای کشف گزینهها از دل مسئله، منجر به نقدهای غیرعلمی، گفتمانسازی جهتدار و در نهایت تثبیت راهحلهایی میشود که ممکن است به مراتب بدتر از گزینههای ردشده باشند. مصداق بنزین در ساختار انرژی کشور، گویای این الگوی پرهزینه است.
دو شیوه مواجهه با مسئله در سیاستگذاری
بهطورکلی، دو روش متمایز برای مواجهه با مسائل پیچیده سیاستی وجود دارد. روش نخست که میتوان آن را رویکرد مسئلهمحور نامید، با شناسایی دقیق و بیطرفانه مسئله آغاز میشود. در این مسیر، کوشش میشود تا علل ریشهای و لایههای پنهان مسئله کشف شوند و سپس تمامی گزینههای بالقوه، ازجمله گزینه عدم مداخله، احصا گردند. پس از آن، هر گزینه بر اساس معیارهایی چون هزینهاثربخشی، امکانپذیری و پیامدهای بلندمدت ارزیابی شده و درنهایت بهترین گزینه انتخاب میشود که چهبسا بهترین گزینه، عدم مداخله باشد.
اما درمقابل، شیوه دیگری وجود دارد که به آن راهحلگرایی گفته میشود و متاسفانه در سالهای اخیر در ساحت سیاستگذاری کشور رواج یافته است. در این شیوه، تصمیمگیرنده از پیش و به واسطهٔ پیشینهٔ تحصیلی و مطالعاتی یا تاثیرپذیری از یک گفتمان خاص، راهحلی مشخص را در ذهن میپروراند. سپس به جای آنکه از مسئله به سوی راهحل حرکت کند، مسیر معکوس را طی میکند و بر اساس آن، نظریه تغییر و روایت موردنظر خود را طراحی میکند و سپس میکوشد تا مسئله را به گونهای تبیین کند که به همان راهحل ازپیشتعیینشده منتهی شود. در چنین فرآیندی، ارتباط ارگانیک و واقعی میان مسئله و راهحل بهکلی گسسته میشود و جای آن را یک نسبتسازی ساختگی میگیرد.
آسیبهای ناشی از راهحلگرایی در فرآیند نقد و انتخاب
یکی از مهمترین آسیبهای رویکرد راهحلگرا، در مرحله نقد گزینههای رقیب خود را نشان میدهد. در این مرحله، نقدها با هدفی پیشدستانه صورت میگیرد؛ به این معنا که گزینههای دیگر صرفا برای آنکه رد شوند، مورد ارزیابی قرار میگیرند و معمولاً با کلیگوییهایی مانند «زمانبر بودن»، «هزینههای زیاد» یا «عدم هماهنگی با شرایط موجود» کنار زده میشوند، بدون آنکه استدلال فنی و مستند پشت این نقدها وجود داشته باشد. این نقدهای غیرعلمی و سطحی، در کنار تعصب فکری شدیدی که نسبت به راهحل موردنظر وجود دارد، فضایی میآفریند که در آن نقاط کور و ضعفهای جدی راهحل خودی نادیده گرفته میشود و دادهها در خدمت تایید ایده قرار میگیرند. در واقع، همان معیارهایی که برای نقد گزینههای دیگر به کار میروند، اگر با همان دقت بر روی راهحل منتخب اعمال شوند، به روشنی نشان میدهند که آن راهحل نیز به همان اندازه و چهبسا بیشتر آسیبپذیر و قابل نقد است. اما آنچه مانع از این نقد متقارن میشود، گفتمانسازی گستردهای است که در طول سالها شکل گرفته است. این گفتمان، از طریق روایتهای مکرر و اجماعسازیهای ساختگی، راهحل موردنظر را به عنوان _«تنها راه چاره»_ تثبیت کرده و هر گزینهٔ دیگری را به حاشیه رانده است. این فرآیند در واقع نوعی برساخت اجتماعی است که به جای تحلیل علمی، بر پایهٔ اقناعسازی و حذف رقبا شکل میگیرد و درنهایت، سیاستگذار را به دام انتخابی میاندازد که ممکن است از همه گزینههای ردشده پرهزینهتر باشد.
سیاستگذاری در حوزه بنزین
نمونه بارز این آسیبشناسی را میتوان در حوزه سیاستگذاری انرژی، بهویژه مسئله بنزین، مشاهده کرد. در ساختار تصمیمگیری کشور، سالهاست که یک راهحل خاص، نظیر افزایش قیمت یا تشدید سهمیهبندی، به عنوان محور اصلی سیاستها معرفی شده است. این راهحل عمدتا برآمده از پیشینه مطالعاتی گروهی از کارشناسان و مدیرانی است که در زیستبوم فکری مشابهی رشد یافتهاند. آنها با اتکا به همان چارچوب ذهنی، سایر گزینههای بالقوه را (همچون مدیریت مصرف از طریق بهینهسازی خودرو، سرمایهگذاری در حملونقل عمومی، واردات و…) با نقدهایی شتابزده و اغلب متعصبانه و با وجهه علمی کنار میزنند. غافل از اینکه همان نقدها با قوت بیشتری متوجه راهحل موردنظر خودشان است. با این حال، به مدد گفتمانسازیهای مستمر و روایتپردازیهای غالب در رسانهها و محافل کارشناسی، این باور عمومی شکل گرفته که گزینهٔ منتخب، اجتنابناپذیر است و هر گونه تردید در آن، به معنای انکار واقعیتهای اقتصادی به شمار میرود. در چنین فضایی، امکان بازگشت به میز کارشناسی و ارزیابی مجدد گزینههای کنارگذاشتهشده، عملاً سلب میشود و سیاستی اجرا میگردد که چه بسا هزینههای پنهان آن، از هر گونه راهکار جایگزین فراتر باشد.
نتیجهگیری
برای خروج از این چرخه معیوب، ضروری است که در فرآیندهای سیاستگذاری، تفکیک میان دو مرحله شناخت مسئله و انتخاب راهحل بهعنوان یک اصل روششناختی غیرقابلاجتناب تلقی شود. هر راهحلی، پیش از هرگونه گفتمانسازی، باید با همان معیارهای سختگیرانهای نقد شود که برای رد گزینههای دیگر به کار میرود و این اصل تقارن نقد باید بهعنوان یک رویه اجباری در دستورالعملهای ارزیابی سیاستی درج شود. همچنین طراحی نظریه تغییر میبایست همواره پس از احصای کامل گزینهها صورت پذیرد و نه پیش از آن؛ تا مسیر سیاست، از واقعیتهای مسئله، و نه از پیشفرضهای ذهنی بجوشد. همچنین تاکید بر گزینه «عدم مداخله» و ارزیابی جدی آن نیز میتواند پنجره تازهای برای گریز از شتابزدگیهای رایج بگشاید. بنابراین، سیاستگذاری علم وزن کردن گزینههاست، نه هنر ثابت کردن یک راهحل ازپیشتعیینشده و هر راهحلی که نیازمند نقد پیشدستانه رقبا برای بقای خود باشد، در بوته آزمون واقعی محکوم به شکست خواهد بود.



