اخبارپرونده تبار اندیشکدهپیشنهاد سردبیریادداشت سیاستی

ضرورت بازخوانی طرح مسئله در ایران

تامل درباره نقش اندیشکده ها و اهمیت طرح مسئله به عنوان محور قدرت انسانی و سیاسی به دعوت علیرضا شفاه

اشاره – در متن پیش رو، علیرضا شفاه، عضو شورای علمی موسسه علم و سیاست اشراق، بر ضرورت بازاندیشی در شیوه فعالیت اندیشکده‌ها و رابطه آن‌ها با مسائل کلان کشور متمرکز است. شفاه تاکید می‌کند که تمرکز صرف بر حل مسئله، بدون توجه به فرآیند طرح مسئله، نه‌تنها به حل واقعی مسائل نمی‌انجامد، بلکه اندیشکده‌ها را از میدان سیاسی و انسانی دور می‌کند. او با بررسی نمونه‌های داخلی و اروپایی، نشان می‌دهد که حل مسائل به‌صورت مکانیکی و بیرونی، رفاه و دانش را افزایش می‌دهد اما قدرت سیاسی و جوهره انسانی جامعه را تقویت نمی‌کند. به‌گفته شفاه، مسئله فراتر از حل‌شدن، از نظر تولید میدان عمل، توسعه روایت انسانی و ایجاد ارتباط روح‌مند با واقعیت‌ها اهمیت دارد. وی، از بحران آلودگی هوای تهران تا مسئله مسکن و چالش‌های تحریم، نمونه‌هایی از پیامدهای غفلت از طرح مسئله ارائه می‌دهد تا ضرورت تعریف اندیشکده‌ها به‌عنوان نیروهای سیاسی و عامل تغییر ساختاری در جامعه را مورد تاکید قرار دهد.

واکنش عدالت‌خواهانه به حل‌نشدن مسائل

باید این سوال مطرح و راجع به آن تامل شود که چرا علیرغم بررسی دقیق و علمی مسائل در اندیشکده­های متکثر، چرا مسائل جاری کشور کماکان حل‌نشده باقی مانده و احساس ناکارآمدی در اندیشکده­ها جریان پیدا کرده است؟ متاسفانه ما و عناصر دیگر، زمانی‌که با این سوال مواجه می‌شویم، به‌سمت نگرشی سوق داده می‌شویم که می‌توان آن را نگرش عدالت‌خواهانه نامید. ازآن‌رو عدالت‌خواهانه که مسئله و راه‌حل‌های آن را ملاحظه می‌کنیم و درصورت عدم حل مسئله، عاملی انسانی را مانع حل این مسئله می‌پنداریم و برداشت این مانع انسانی را در قالب فعالیت‌های اجتماعی و رسانه‌ای مطالبه می‌کنیم. اما آیا این نگرش درست است و حل‌نشدن مسئله‌ها الزاما ناشی از وجود موانع انسانی است؟

مسائل وارداتی

طرح مسئله فرآیندی دارد و متاسفانه این فرآیند مغفول واقع شده است. اندیشکده­ها عموما مسائل را دریافت می‌کنند و گویی مسائلی در بیرون وجود دارد که به اندیشکده­ها عرضه می‌شود و اندیشکده­ها پس از طی فرآیند طرح مسئله وارد فرآیند حل مسئله می‌شوند. به نظر می‌رسد درست‌تر این باشد که یکی از مهم‌ترین بخش‌های فرآیند حل مسئله، یعنی طرح مسئله نیز در اندیشکده انجام شود. درحقیقت به نظر می‌رسد که مسئله، هراندازه از پیش به شما داده شود، به همان اندازه لاینحل باقی می‌ماند. مشکل دیگر، انباشت دانش و فناوری است. کشور ما تولید فناوری بسیار شدیدی دارد و مضافا دچار فراوانی دانش است. اما این فراوانی دانش و فناوری نمی‌تواند به کار حل مسائل کشور بیاید.

حل مسئله‌ای که تضعیف می‌کند

راه‌حل اساسی مسائل این است که با آن‌ها کنار بیاییم، اما بدیهی است که با برخی از مسائل نمی‌توان کنار آمد. برای حل این مسائل اگر یک ارتباط درونی با آن نقطه مسئله‌زا گرفته نشود، حتی اگر مسئله نیز حل شود اما کماکان به‌صورت یک ماجرای بیرونی باقی می‌ماند و شما را از آن جهت که انسان هستید و شخصیتی دارید جلو نمی‌برد. این حل مسئله بیش از آنکه به تقویت آن نقطه کمک کند منجر به ضعف آن می‌شود. این نقیصه ممکن است در جاهای دیگری باشد که شاید تصور آن دور از ذهن باشد.

یکی از این موارد در برخی قسمت‌های اروپاست. در این قسمت‌ها عمدتا مسائل داده و عمدتا حل می‌شوند. علیرغم آنکه حل این مسائل رفاه و حجم اقتصاد را افزایش می‌دهد اما نمی‌تواند جوهره قدرتمندی برای اروپا تولید کند. این نکته راجع به اروپای امروزین و نه اروپای یک سده گذشته است. اروپای کنونی به‌لحاظ سیاسی موجودی ضعیف است. چنانکه مثلا ملاحظه می‌شود که در مسئله اوکراین اروپا قربانی جنگی می‌شود که نسبت به آن رضایت نداشته است. جدای از این، برد در این جنگ نیز برد اروپا محسوب نمی‌شود. این وضعیت رقت‌انگیز این سوال را به ذهن متبادر می‌کند که چرا با وجود قدرت اقتصادی بسیار قابل توجهی که اروپا دارد، همچنین از سویی حجم پایین فقر و از سوی دیگر سطح بالای رفاه و تنظیمات اجتماعی، که حتی بالاتر از آمریکاست، بهداشت، شاخص تحصیلات و سایر شاخص‌ها که همگی حکایت از برتری اروپا دارند، اما چنین وضعیت ضعیفی در اروپا حاکم است؟ در پاسخ به سوال فوق می‌توان یک پاسخ خنده‌دار داد: به‌این‌علت که اروپایی‌ها مسائل خود را حل می‌کنند.

انسان؛ موجودی تشنه مسئله

مسئله به‌نوعی نیروی محرکه روح انسان است و انسانی که نمی‌تواند طرح مسئله‌ای ژرف داشته باشد نمی‌تواند نسبتی روحی با مسائل بگیرد. روح انسان برای اینکه زنده باشد نیازمند به مسئله است و هراندازه مسئله عمیق‌تر باشد، انسان احساس زنده‌بودن بیشتری پیدا می‌کند. به تعبیر دیگر، انسان موجودی است که اگر مسئله‌ای نداشته باشد، دیوانه یا از اساس ساقط می‌شود. انسان بی‌مسئله ممکن است به فکر ازبین‌بردن خود نیز باشد و این یک ویژگی روانی نیست که عارض شده باشد، بلکه یک ایراد مغایر با جوهر انسانی است.

طرح مسئله برای تولید میدان عمل

یکی از مهم‌ترین جملات این است که ما مسئله را دست‌کم گرفته‌ایم و از نقش و هویت بنیادین آن غفلت کرده‌ایم. این غفلت عمدتا به این شکل بروز می‌کند که جوامع نمی‌توانند طرح مسئله کنند یا طرح مسئله آن‌ها به‌گونه‌ای خارج از روح انسانی انجام می‌شود؛ گونه‌ای که مسئله را پیشامدی موقتی می‌پندارد که باید سریعا حل شود. برای مثال مسائل عمدتا به این شکل که «هوای تهران آلوده شده است» یا «مرغ گران شده است» در ذهن ما متبادر می‌شود و ذهن را سریعا به‌دنبال راه‌حل آن‌ها رهنمون می‌کند. درحقیقت گران‌شدن مرغ برای ما هیچ دلالتی در معنای انسان ندارد. این نوع از حل مسئله است که انسان را به‌جای آنکه تقویت کند، آن را تضعیف می‌کند. ادعایی که می‌توان اینجا طرح کرد این است که اساسا مسئله برای حل‌شدن، طرح نمی‌شود؛ بلکه برای تولید میدان عمل طرح می‌شود. لذا نباید از طرح مسئله انتظار حل مسئله را داشت.

انسان همواره به مسائلی احتیاج دارد که برای وی میدان عمل تولید کند و اعمال وی را معنادار کند. اگر این طرح مسئله میدان عمل ایجاد نکند می‌شود آن فردی که به وی دستور داده‌اند تا اگر اتاقی کثیف شد آن را تمیز کند و این انجام وظیفه تا جایی ادامه خواهد داشت که فرد از خود و عملش بیزار می‌شود. درحقیقت فرد نمی‌تواند کار هرروزه خود را در قالب خاصی معنادار کند. این بحث در ادبیات فلسفی برخی از اندیشمندان، خصوصا آن‌هایی که راجع به مفهوم کار و مفاهیم مرتبط با آن اندیشه‌ورزی داشته‌اند، پررنگ است. یکی از این اندیشمندان مارکس است. کتاب دست‌نوشته‌های مارکس تفاوتی ویژه با آثار دیگر وی مانند «سرمایه» دارد. مارکس در «سرمایه» به‌دنبال طراحی یک نظام اقتصادی-فلسفی برای نگرشش است؛ حال‌آنکه در کتاب «دست‌نوشته‌ها» به دلالت‌های انسانی نگرشش می‌پردازد. در یکی از مقالات ذیل این کتاب با عنوان «در معنای نیازهای انسانی»، مارکس از مفهوم الیناسیون یا ازخودبیگانگی سخن می‌گوید.

مارکس دو نوع کارگر را با هم مقایسه می‌کند؛ یک کارگر در دوره صنایع دستی است و یک کارگر در دوره صنایع ماشینی. در دوره اول ساخت مثلا یک کوزه توسط یک کارگر در کارگاه شخصی به‌صورت کامل انجام می‌شود؛ برخلاف دوره دوم که نیاز به کارگر دائم کاهش یافته است و کار کارگر ماهر را ماشین انجام می‌دهد. از نگاه مارکس و برخلاف نگرش عمومی، این قدرت عظیم ماشین نبود که جایگزین کارگر ماهر شد، بلکه دقت زیاد آن بود که به‌جای مهارت وی نشست. این دقت بسیار موجب عدم نیاز به مهارت کارگر می‌شود و کارگر تنها به‌مثابه اندام‌ها و ادواتی خاص تلقی می‌شود؛ چنانکه در مورد اندیشه فوردیسم صدق می‌کند. زمانی‌که فورد قصد ایجاد خط تولید داشت، به جای‌جای خط می‌نگریست و به اینکه کجای خط «دست»، «چشم» یا «دست‌وپا» نیاز است می‌اندیشید. از نگاه وی هر زمان کارگر نسبت به شرایط اعتراض داشت می‌بایست اولین فردی را که با آن مواجه می‌شد، جایگزین وی کرد. بنابراین مهارت انسانی و خلاقیت وی از اساس جایگاهی ندارد و آنچه مهم است، نیروی خام وی است. این وضعیت منجر به بیزاری کارگر از کار خود و بلکه خود می‌شود. برای جلوگیری از این نتیجه نامطلوب می‌بایست عمل در چهارچوب معنا و درامی عمیق قرار گیرد.

طرح مسئله متفاوت از طرح مشکلات

بنابراین برای اینکه انسان و جامعه بتواند قدرت روحی کسب کند می‌بایست بیشتر از حل مسئله به طرح مسئله التفات داشته باشد. قدرتی که طرح مسئله به ارمغان می‌آورد به‌هیچ‌وجه از حل مسئله حاصل نمی‌شود. طرح مسئله نیز به‌معنای طرح مشکلات به‌منظور حل آن‌ها نیست، بلکه به‌معنای مواجهه با میدان عمل است؛ مواجهه‌ای که بتواند روایتی از میدان و ریشه‌های انسانی مسائل را به‌دست دهد.

برای مثال به این فکر کنیم که آلودگی شدید در تهران ناشی از رفت‌وآمد افراد در سطح شهر است و علی‌القاعده می‌بایست با وضع مالیات بر ارزش‌افزوده، بخشی از ارزش‌افزوده تولیدشده ناشی از این رفت‌وآمد را صرف رفع این مشکل کرد. اما این سوال به وجود می‌آید که چرا چنین کاری انجام نمی‌شود؟ شاید به این خاطر است که اساسا ارزش‌افزوده‌ای تولید نمی‌شود. شاید به این خاطر است که اساسا کاری انجام نمی‌شود یا کاری انجام می‌شود که ارزشی ندارد و ارزشی تولید نمی‌کند. جدای از این بخش عمده‌ای از کارهایی هم که انجام می‌شود نیازی به رفت‌وآمد و فعالیت حضوری ندارد؛ چنانکه دیدیم در دوران همه‌گیری کرونا، همه فعالیت‌های حضوری غیر از مواردی خاص، تعطیل شد اما خللی در فعالیت‌ها ایجاد نشد. بنابراین به این درک می‌رسیم که ما بیشتر از آنکه کار کنیم، مسئله تولید می‌کنیم و دخل کارهایمان با خرج مسائلمان همخوانی ندارد. اینجاست که مفهوم تراز منفی کار به نظر می‌رسد و این بدان معناست که اگر کار نکنیم بهتر است.

طرح مسئله سیاسی

در این وضعیت به‌جای اینکه از خود بپرسیم که چرا هوا آلوده است و سریع به‌دنبال راهکار رفع آن بگردیم، طرح مسئله‌ای انسانی از موضوع داشته باشیم. تفاوت این جنس از طرح مسئله در سیاسی‌بودن آن است. آلودگی هوا در نقطه‌ای که هوا آلوده است، چندان سیاسی نیست. اما زمانی‌که مسئله ‌این‌طور طرح می‌شود که «نظام کار در تهران به‌گونه‌ای نیست که کفاف مسائلی را که تولید می‌کند، داشته باشد» طرح مسئله سیاسی می‌شود. سیاسی‌شدن ازآن‌روست که متعرض ساختارهای موجود و نظامات منافع می‌شوند. زمانی‌که از چرایی این شکل از کار در تهران می‌پرسیم، درحقیقت جویای نظامات منافع شده‌ایم. طرح مسئله به اینجا ختم نمی‌شود. در ادامه این سوال مطرح می‌شود که این مردم که صبح با سختی به محل کار می‌روند و ساعات متمادی در محل کار هستند، چگونه افرادی هستند؟ اگر کاری انجام نمی‌دهند پس چرا کارفرمای آن‌ها کماکان آن‌ها را به‌کار می‌گیرد؟ خرج این نظام و چرخه از کجا تامین می‌شود که می‌تواند با این وضعیت ادامه حیات دهد؟ ناگفته پیداست زمانی‌که این چرخه به این شکل می‌چرخد بدان معناست که بخشی از آن تراز مثبت دارد و همان بخش است که منفی‌بودن تراز سایر بخش‌ها را می‌خواهد. چنانکه ملاحظه می‌شود این طرح مسئله رفته‌رفته سیاسی‌تر می‌شود.

مثال دیگر راجع به تحریم‌هاست. یکی از ابعاد به‌شدت منفی تحریم‌ها، ابعاد پول-بانکی است. پس از وضع تحریم‌ها این ایده به‌نظر بخشی از دست‌اندرکاران رسید که پیمان‌های پولی دوجانبه میان ایران و سایر کشورهای مورد معامله با ایران منعقد شود و ارتباطات پولی-بانکی به‌صورت مستقیم میان آن‌ها جریان یابد. این ایده تا حدود زیادی پیش رفت، زیرساخت‌های فناورانه آن نیز تامین شد و تراکنش‌هایی نیز به‌صورت آزمایشی انجام شد، اما هیچ‌گاه به‌عنوان طریق اصلی تبادلات پولی مورد توجه قرار نگرفت. کماکان تبادلات ازطریق صرافی‌ها یا چمدان انجام می‌شد و این سوال را به ذهن متبادر می‌کرد که چرا این مسئله حل نشد؟ پاسخ سوال این است که بانک‌ها که عامل این تبادلات بودند چندان تمایلی به انجام آن‌ها نداشتند؛ چراکه در زمان بروز این مشکل خود راه‌حل دیگری پیدا کرده بودند. درحقیقت بروز مشکل خود موجد یک اقتصاد و شبکه منافع شده بود و راه‌حل پیمان پولی دوجانبه نسبتی با راه‌حل آن‌ها نداشته است. به‌تعبیردیگر در این‌گونه وضعیت‌ها، همواره افرادی هستند که راه‌حل‌های خود را به شما می‌فروشند. لذا راه‌حلی که در تغایر با راه‌حل آن‌ها باشد، همواره نامطلوب است و آن‌ها را علیه نتیجه‌بخش‌بودن راه‌حل مغایر بسیج می‌کند. لذا بانک‌هایی که تبادلات فوق را ازطریق صرافی‌های خود و با کارمزد چند درصد انجام می‌دادند، به‌هیچ‌وجه زیر بار راه‌حل شما نمی‌روند.

طرح مسئله؛ مغفول در اندیشکده

نکاتی که تا بدین‌جا مطرح شد همگی قاعده حل مسئله بودند و نه استثنا. ازهمین‌روست که جمله ابتدای گفتار تکرار می‌شود: می‌بایست با مسائل کنار بیاییم و این کنارآمدن مهم‌ترین راه‌حل مسائل است. این کنارآمدن با مسائل به‌معنای آن است که با نقطه مسئله یک ارتباط روح‌مند ایجاد کنم. ممکن است نتوانم تماما آن مشکل را حل کنم اما باید بدانم که صحنه مسیر خود را پیدا می‌کند. برای برقراری ارتباط یادشده باید نسبت به مسیر صحنه آگاهی داشته باشم. بنابراین مسائل الزاما حل نمی‌شوند. درحقیقت مسائل میدان عمل ما هستند و ما به‌نحو معناداری با مسائلمان زندگی می‌کنیم. این نکته که نتوانیم مسائلمان را حل کنیم، چندان هم منفی نیست؛ نکته منفی آنجاست که رابطه انسانی با مسائلمان را از دست بدهیم.

در مقام طرح مسئله، شما در وهله اول یک عامل سیاسی هستید و نه یک حلّال مسائل. حل مسئله یک کمال مطلوب است اما غایت فعالیت‌های این کنشگر سیاسی نیست. ایده اندیشکده­ها یک مشکل اساسی دارد و اینکه طرح مسئله در آن دست‌کم گرفته می‌شود. این تصور در بخش قابل توجهی از بدنه اندیشگاهی وجود دارد که مسائل قرار است به این بدنه داده شود و این بدنه پاسخ‌هایی را برای آن بیابند. همین نکته باعث می‌شود که اندیشکده­ها همواره حل مسائل را در نقطه حل آن پیشنهاد می‌دهند و این، خود منجر به حل‌نشدن مسائل و انباشت آن‌ها می‌شود.

بنابر آنچه گفته شد، اگر بخواهیم یک مثال از راه‌حل مطلوب ارائه دهیم شاید بتوان به این نکته اشاره کرد که اساسا نیازی نیست حتی در بلندمدت آلودگی هوا در تهران برطرف شود، بلکه می‌بایست شکل کار در تهران به‌نحوی تغییر کند که ارزش‌افزوده‌ای تولید کند و آن ارزش‌افزوده کفایت حل مسائل خود را داشته باشد. این نوع نگرش اساسا مسیر دیگری را در مطالبات می‌طلبد. اینکه برای مثال شهر چیست و فارغ از عناصر کالبدی آن همچون مشتی خانه و خیابان و بوستان و انسان، چه معنایی دارد؟

مثال دیگر از راه‌حل مطلوب می‌تواند در مسئله مسکن تهران باشد. متاسفانه تهران و بسیاری از کلان‌شهرهای کشور به دلایلی چند، مسئله مسکن دارند. مسکن صرفا به سکونت افراد مربوط نمی‌شود بلکه تمام اقتصاد را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. راه‌حلی که در وهله اول به‌نظر می‌رسد این است که تا سر حد تامین نیاز، مسکن ساخته شود. براساس همین نگاه وعده ساخت 4 میلیون مسکن داده می‌شود. انگیزه‌ای که افراد را به‌سمت خرید واحدهای مسکونی در حد فاصل 60 کیلومتری تهران و در بیابان سوق می‌دهد همان چرخه منفی گران‌شدن است. همه افراد با این پیش‌بینی که مسکن گران و گران‌تر می‌شود وارد این بازی می‌شوند و بازار آن را گرم می‌کنند. این مشکل ناشی از تفسیر نادرست از شهر و مسکن است.

تفسیر انسانی از مسئله مسکن این است که سرنوشت انسان ایرانی در تهران رقم می‌خورد و ایرانیان احساس می‌کنند که اگر در تهران زندگی نکنند، چیزی را از دست داده‌اند. همه افرادی که از شهرها و روستاهای مختلف به تهران آمده‌اند احساس می‌کنند که حضور در تهران به هزینه‌هایی که بابت سکونت در آن می‌پردازند می‌ارزد. درحقیقت تصور می‌کنند که آینده در تهران رقم می‌خورد و در این شهر است که می‌توان سرنوشت داشت. بنابراین برای رفع مسئله مسکن، ساخت مکعب‌های بتنی در ایوانکی نمی‌تواند راه‌حل خوبی باشد. یکی از دلایل اینکه تصمیم‌گیر به این نتایج می‌رسد این است که می‌خواهد سریعا پاسخ مسئله را بدهد.

البته این نحو از حل مسئله منحصر به قشر همسو و وفادار به جمهوری اسلامی نیست و طبقه متوسطی هم که اتفاقات سال‌های 78 و 88 را رقم زد نیز چنین رویکردی را داشت. به‌این‌ترتیب که برای حل مسئله آزادی، در نقطه مسئله، مطالبه جامعه مدنی و خروش خیابانی را برگزید. برای آزادی مدنظر این قشر بدون آنکه تفسیری ارائه شود، راه‌حل داده می‌شود.

اندیشکده­ ها؛ عامل سیاست‌زدایی از صحنه

گفته شد که نیروهای اندیشکده باید عامل سیاسی باشند. متاسفانه آنچه در اندیشکده­ها اتفاق افتاده این است که عواملی که می‌توانستند عامل سیاسی باشند و از مسائل تفاسیری انسانی ارائه دهند به متخصصانی تبدیل شده‌اند که در یک حوزه خاص مانند چرخ خودروی پیکان متخصص شده‌اند و به تمام ابعاد این موضوع تسلط دارند. درحقیقت یکی از کارکردهای به‌شدت منفی که اندیشکده­ها در صحنه رقم زده‌اند، سیاست‌زدایی از صحنه است.

ریشه سیاست‌زدایی از صحنه و تمرکز بر حل مسئله به‌جای طرح مسئله

البته سیاست‌زدایی همواره چیز بدی نیست و یک مقطع تاریخی خاص همه را به این نتیجه رسانده است. مقطعی که دعوای جریانات اصلی سیاسی و ایدئولوژیک بالا گرفته و نزاعی فرسایشی را رقم زده است. در این لحظه بوده که نزاع خاموش شده و سعی در متمرکزکردن ظرفیت‌ها برای حل مسائل شده است. این نکته منجر به این نتیجه شده که به‌جای طرح مسئله همواره به‌دنبال حل مسئله بوده‌ایم. اساسا درک ایرانیان نسبت به دولت نیز تغییر کرده؛ سابق بر این درکی که از رئیس‌جمهور وجود داشت یک انسان سیاسی بود که برداشتی از انسان و تاریخ و جامعه دارد و این نگاه را در سطوح پایین‌تر تزریق می‌کند. اما امروز این نگاه به‌این‌ترتیب تغییر کرده است که رئیس‌جمهور را یک کارشناسی همه‌فن‌حریف در حوزه‌های مختلف تلقی می‌کنند. بنابراین، درک ما از دولت نیز تغییر کرده است.

البته این وضعیت منحصر به ایران نیست و روح زمانه ماست. این وضعیت بیهودگی است که ما را به انسان‌های فنی و آماری مبدل می‌کند و ما انسان‌های ایرانی که پیش‌تر به‌شدت سیاسی بودیم، این تحول سیاست‌زدایانه را با سرعت بسیار شدیدی در طول 20 سال طی کردیم.

مسیر سیاست در ایران

سیاست در دهه‌های 60 و 70 و قبل‌تر از آن‌ها، ایدئولوژیک است و از اقتصاد سیاسی به‌دور است. ازجمله علل ایدئولوژیک‌بودن این مهم، نفتی‌بودن طبقه متوسط در ایران است که سیاست را ایدئولوژیک و انتزاعی می‌کند. همین انتزاعی‌بودن، موجب ملول‌شدن مردم از کنش‌های سیاسی می‌شده است. درحقیقت مردم مابه‌ازا و دلالت شعارهایی که جریان‌های مختلف می‌دادند، اعم از حقیقت، آزادی و عدالت درک نمی‌کردند. به یک تعبیری این نگاه انتزاعی به یک حباب تبدیل شده بود که از یک مقطع به بعد ترکید اما جایگزین مناسبی برای آن به میدان نیامد.

یکی از جریان‌های مهم در کشور جریان عدالت‌خواهی است که نمی‌توان آن را جریانی ایدئولوژیک دانست. در ایدئولوژی نظریه بسیار مهم است. هرچند جریان عدالت‌خواهی در مواردی قصد فعالیت در سطح نظریه را داشت اما چندان رفتار نظریه‌پردازانه جدی نداشت. درعوض مولفه‌هایی عمل‌گرایانه در رفتارهای آن‌ها ملاحظه می‌شود که به‌شدت رمانتیک بود. رمانتیک از آن جهت که در نقطه هجران خود یک لذتی می‌برد و به‌نحوی زیبایی‌شناسی را بر واقعیت تقدم می‌بخشد. این تقدم‌بخشیدن روح را راضی می‌کند و به‌دنبال آن فرد از حل واقعی مسئله دست می‌کشد. این وضعیت منحصر به جریان عدالت‌خواهی نیست و جریانات سیاسی دیگر نیز به این سرنوشت دچار شده‌اند اما به‌واسطه فقدان عقبه تئوریک در جریان عدالت‌خواهی این وضعیت شدت بیشتری دارد.

یکی از مثال‌های این رفتارهای رمانتیک، قضیه مالیات بر عایدی سرمایه است. دوستان عدالت‌خواه به‌شدت پیگیر این موضوع بودند و ازقضا مطالبه بسیار خوبی بود. اما در فرآیند تصویب خود در مجمع تشخیص مصلحت نظام، این مصوبه مورد مخالفت قرار گرفت. در وهله اول، روایتی که در ذهن دوستان عدالت‌خواه به‌وجود آمد این بود که یحتمل مجمع تشخیص مصلحت و افراد صاحب‌نفوذ در آن وابستگی به جریان صاحب سرمایه دارد. اما این روایت چندان درست نبود. اتفاقا در این موضوع یک روایت عقلانی وجود داشت، مبنی‌بر اینکه صاحبان سرمایه در چنین وضعیت ضیقی در فضای اقتصادی کشور فعالیت می‌کنند و درصورتی‌که این جنس مالیات‌ها و محدودیت‌ها برای آن‌ها وضع شود ممکن است به این تصمیم برسند که از بازی اقتصاد خارج شود و خروج صاحبان سرمایه با فروپاشی اقتصاد مساوی است. اگر این روایت عقلانی به یکی از دوستان عدالت‌خواه گفته شود، گویی از زیان یک خائن گفته شده است. درحقیقت جنبش عدالت‌خواه در تقابل حقیقت و واقعیت، طرف حقیقت را می‌گیرد و اساسا رابطه‌ای واقعی با صحنه ندارد و عهده‌دار صحنه نیست.

باید یک نفر گناه کند

به‌نظر می‌رسد باید با صحنه ارتباطی واقعی گرفت و به‌تعبیری عهده‌دار صحنه شد. به‌نظر باید در تقابل حقیقت با واقعیت، طرف واقعیت را گرفت؛ اما این به‌معنای آن نیست که با واقعیت کنار بیاییم. ممکن است واقعیت صحنه تلخ باشد اما بالاخره می‌بایست یک نفر گناه کند. در فیلم «چه کسی لیبرتی والانس را کشت» یک وکیل می‌خواهد قانون را اجرا کند و همواره از خشونت‌ورزی کلانترها در قبال سارقان و راهزنان گلایه می‌کند که این نحو رفتار آن‌ها انسانی نیست. با این انگاره وارد یک شهر می‌شود که شخصی به نام «لیبرتی والانس» شرور آن شهر است و در صحنه‌ای، این شرور برای غارت و کشتار وارد ساختمانی می‌شود و وکیل طرفدار برخورد قانونی در صحنه با تپانچه خود والانس را از پای در می‌آورد. ازقضا در ادامه داستان مشخص می‌شود که قاتل والانس این وکیل نیست و شخص دیگری در صحنه وی را به قتل رسانده است.

درحال‌حاضر نیز خرج روحی کشورهای اسکاندیناوی با آن شاخص‌های بسیار بالا را آمریکا می‌دهد. درحقیقت این آمریکاست که با خونریزی و جنایت، زمینه را برای صلح‌دوستی کشورهای امثال اسکاندیناوی فراهم می‌کند. این کشورها درحقیقت مصرف‌کننده روح آمریکایی هستند.

عامل سیاسی بمانیم

ارسطو در کتاب سیاست خود این‌گونه مطرح می‌کند که «کسی که بیرون از شهر زندگی می‌کند یا خداست یا حیوان». منظور ارسطو از شهر، میدان سیاست است و منظور وی از این تعبیر این است که انسان نمی‌تواند بیرون از میدان سیاست زندگی کند. توصیه‌ای که به نیروهای اندیشگاهی می‌شود این است که هویت خود را در قالب یک نیرو و عامل سیاسی تعریف کنند. این توصیه در سطح فعالان این عرصه است. بازگشت سیاست البته نباید محدود به فعالان باشد، بلکه ساختارهای سیاسی باید به میدان سیاست در جامعه ما بازگردند.

یادداشت

یادداشت های سیاستی اندیشکده های ایران را در این صفحه دنبال کنید.

موسسه علم و سیاست اشراق

موسسه علم و سیاست اشراق متشکل از یک شورای مرکزی است که اعضای آن با ارائه طرحی علمی در آن عضویت پیدا کرده‌ اند و موظفند گروهی پژوهشی تشکیل دهند و مستمرا به شورا گزارش دهند.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا