سیاست (پالیتیک)
تعریف
واژه سیاست در لغت به معنی پاس داشتن ملک، حراست و نگهداری، حکم راندن، رعیت داری، ریاست، داوری، مصلحت، تدبیر، تادیب، دوراندیشی، قهر کردن، شکنجه، عذاب، عقوبت، عدالت و غیره آمده است برگرفته شده است. polis به معنی شهر از واژه یونانی (politics) دانشواژه Polis موجودی است که برای زندگی در physis ارسطو گفته است: «انسان به حکم آفریده شده است» از نظر یونانی ها سیاست دانش مربوط به امور یک شهر و شهر و دولت از هم جدائی ناپذیر بودند.
سیاست، مبارزه برای کسب و حفظ قدرت است: مهمترین تعریف سیاست در میان متفکران سیاسی غرب این است که آن را مبارزه برای قدرت و نفوذ و اعمال آن در جامعه می دانند.
سیاست یعنی کوشش برای شرکت در قدرت و یا کوشش برای نفوذ در تخصیص قدرت چه در میان دولت ها و چه در میان گروه در یک دولت. پس آنچه سیاست را از حوزه دیگر فعالیت های بشری جدا می کند قدرت است، زیرا قدرت همیشه وجود دارد.
ابن خلدون سیاست را علم مطالعه شهر و سعادت آدمی را در آن می داند. «سیاست مدنی دانش تدبیر و چاره جوئی خانه یا شهر است به مقتضای آنچه اخلاق وحکمت ایجاب می کند تا توده مردم رابه روشی که متضمن حفظ نوع و بقای او باشد وادار کند»
سیاست تخصیص آمرانه ارزش ها در یک جامعه است. یعنی سیاست به نحوه توزیع خدمات و امکانات کشور که حکومت در جامعه انجام می دهد توجه دارد. در راه توزیع به ناچار منافع مختلف و گاه متضاد وجود دارد و هنر سیاست رسیدگی به حل و فصل این رقابت ها است.
سیاست رهبری صلح آمیز یا غیر صلح آمیز روابط میان افراد گروه ها و احزاب (نیروهای اجتماعی) و کارهای حکومتی در داخل یک کشور، و روابط میان یک دولت با دولت های دیگر در عرصه جهانی است.