قانونگذاری در سایه فقه
عبدالمجید مبلغی، فقه را ملجا و امکان تاریخی ایرانیان برای پاسداشت سنت میداند؛ سنتی که گرچه در حوزه دانشی دچار فقر اما در حوزه عمومی به امکاناتی از جنس قانونگذاری و سیاستگذاری رسیده است.

اشاره – عبدالمجید مبلغی، استادیار پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، از منظر اندیشه سیاسی، مجلس و امر تقنین را امکانی از تحقق فقه در حوزه عمومی فهم میکند. فقه در دستگاه تحلیل مبلغی، نقطه کانونی سنت اندیشه ایرانی است؛ سنتی که خود معرف موقعیتی برآمده از اندیشه دیرپای ایرانی است و باید آن را محل تصادم سنت یونانی و سنت هندی دانست. این سنت حائز قدرت هاضمه قدرتمندی است و تاکنون نیروهای بیرونی واردگشته به ایران را در خود حلوهضم کرده است. بهباور مبلغی ما اکنون، به فراخور چیرگی انگارههای شرقشناسانه، فهم دقیقی از این سنت نداریم. مشخصا ما شاهد حضور آن در ناخودآگاه جمعیمان هستیم؛ هرچند قادر به تشخیص این حضور مویرگی در زیست باهمادین ایرانی بهصورت خودآگاه نیستیم. مبلغی بازگشت شرقشناسانه ما به سنت را چونان پردهای افتاده بر نظام آگاهی ایرانی میبیند. این پرده ما را در رصد فقه بهعنوان هسته مرکزی سنت ناتوان کرده است؛ سنتی که ظرفیت تمدنی گذشته و بضاعت عبور به آینده را در خود نهفته دارد. مبلغی تاکید میکند که دستیابی به این استعداد تمدنی نیازمند عزمی برای معطوفشدنِ انتقادی و پرسشگرانه به آن است.
مقدمه
دچارشدن به شرقشناسی، پس از ادوارد سعید به آگاهی عمومی ما تبدیل شده است. بهاینمعناکه ما تنها از چشمانداز غرب، خود و غرب را درمییابیم. بهعبارتدیگر عینک نگاه غرب، ما را در موقعیتی قرار میدهد که بر پایه آن به فهم خود و غرب روی میآوریم. اینجا و آنجا، آنچه توسط تحلیل شرقشناسی عرضه میشود، عمدتا در حوزه وجود مقتضی است. یعنی مقتضیات حضور اندیشه غرب در ذهنیت شرق به بحث گذاشته میشود. اما آنچه به بحث گذاشته نمیشود، فقدان مانع است. یعنی به این نمیپردازیم که چرا در فرهنگ ما مانعی نیست که جلوی اندیشه شرقشناسانه را بگیرد. این، همان حلقه مفقوده در مطالعات شرقشناسانه است که هرجا مینگریم و به هرسو نگاه میکنیم، دامنگیر ما میشود.
بر پایه این درک آسیبشناسانه است، که میتوانیم نسبت خود را با سنت توضیح دهیم و سپس دهلیزی برای ورود به بحث انتخابات و مجلس از این منظر بیابیم: مانع فرهنگی مقابل ذهنیت شرقشناسانه، چه ماهیتی دارد؟
آن مانعی که باید جلوی حضور نگاه شرقشناسی ظاهر میشد و اکنون در کار نیست و با عدم حضورش اجازه داده است ذهن ما خالی و مجوف باشد و با انگارههای شرقشناسانه و اورینتالیستی پر شود، از دو سنخ است: یکی جنبه روششناختی و دیگری جنبه مضمونشناختی دارد.
مواجهه با سنت از منظر روش
جنبه روششناختی مواجهه با سنت به این معناست که بازگشت ما به سنت خودمان، بهگونهای بوده که آن بضاعت تحلیلی کافی را برای ایجاد انگارههای دانشی موثری که راه را بر شرقشناسی ببندد، فراهم نیاورده است. بهزباندیگر ظرفیت روششناختی موثر در بازگشت به سنت را در خویش گرد نیاوردهایم بهگونهایکه این ظرفیت راه را بر انگارههای شرقشناختی ببندد. اگر این ظرفیت میبود و سنت ما بهگونهای زاینده و پوینده بر ما ظاهر میشد، مجال برای طرح انگارههای شرقشناختی تنگ و محدود میگشت.
این، همان کاری است که غرب درباره سنت خودش انجام داده است و اینجا، همانجایی است که ما باید از غرب یاد بگیریم. غرب، منطق روششناختی موثر در مواجهه با سنت را بهتر از ما تمهید کرده است. تمهید غرب از جنس مواجهه انتقادی، پرسشگرانه و تحلیلی با سنت خویش بوده است. اما ما به سنتمان انتقادی برنمیگردیم و زینتالمجالسی به آن مینگریم. ما وقتی به سنت برمیگردیم، تمام هم و غممان، پاسداشت صورت کالبدی سنتمان است و به سیرت و جانمایه آن توجه و بازگشتی انتقادی و پرسشگرانه نداریم.
باید دقت کنیم که اگر جامعهای در زمان حال بخواهد به سنت خود، که پیامد ظرفیتی تاریخی است، توجه کند، باید این نکته بسیار مهم را لحاظ بدارد که سنت مربوط به گذشته است و آنچه مربوط به گذشته است، به زمینه و زمانه امروز و به امکانها و بضاعت امروز، در وهله نخست مربوط نیست. بااینحال در سنت گوهر بیکرانهای وجود دارد که باید آن را استخراج و استیفاد کرد و بیرون کشید و برای امروز به کار برد. در غیر اینصورت اگر سنت را به همان سبک و سیاق و نحوه و شیوه و منشی که از پیش بوده، برداریم، بستهبندی و کادوپیچ کنیم و جلوی امروز خودمان بگذاریم؛ بیش از آنکه پویا و کارآمد باشد، راه نفس و تنفس ما را میگیرد.
استعاره معدن برای توضیح این بحث مناسب است: چیزی ارزشمندتر از معدن طلا و زر وجود ندارد. اما درست است سنگهای معدنی را استخراج کنیم و اطراف خود بچینیم؟ این سنگها بیش از آنکه به ما طلا بدهند، راه را بر زندگی میبندند. برای یافتن رگههای طلای نهفته در یک معدن طلا، در وهله نخست باید صدها تن سنگ را رصد و سپس خرد کنید تا چند گرم طلا بهدست بیاید. آن طلایی که از معدن بهدست میآید، مثلش را هیچ جای دیگری نخواهید یافت. باارزشترین چیزی که شما امروز دارید، همان طلایی است که از دیروز برای شما به ودیعه نهاده شده است. مواجهه ما با سنت نیز باید اینگونه باشد؛ یعنی باید بر پایه ابزارهای تحلیلی و انتقادی سره از ناسره سنت جدا کنیم و گوهر سنت را از پوسته آن بازشناسیم. جان کلام آنکه سنت، همچون طلای نهفته در سنگهای معدن طلا، بسیار باارزش است؛ بهشرط اینکه با امکانها و بضاعتهای معطوف به زمینه و زمانه خود، مرتبط و طبق آن پالایش شود و وجه گوهرین آن استحصال گردد.
نقد سنت، پویش سنت، پایش سنت، بهپرسشکشیدن سنت و تلاش برای مواجهه انتقادی با سنت، بهترین پاسداشت سنت است[1]. اگر میخواهیم از سنت چیزی بهدست بیاوریم، اتفاقا باید آن را به چالش بکشیم و آن طلای نهفته را استخراج کنیم. اما مواجهه کنونی ما با سنت عمدتا از جنس احیای تراث است. یعنی میخواهیم آن تراث را زنده کنیم. گویا دلمشغول سنگهای معدن طلا، بهجای طلای کمحجم ولی پراهمیت نهفته درون آن، شدهایم. بر پایه رویکرد احیای تراثی است که بارها کتب سنت را چاپ، تصحیح و تنقیح میکنیم. اگر میخواهیم کار ویژهای روی این آثار انجام دهیم، نیز از دامنه احیای تراث، که با رویکرد تحلیلی و انتقادی متفاوت است، جلوتر نمیرویم و مثلا حداکثر کتابهایی در شرح کتابهای سنت مینگاریم؛ شروحی که غالبا از اهمیت سنت میگویند، مفاهیمش را توضیح میدهد، پیچیدگیهایش را شرح و بسط میدهد، و اگر موفق ظاهر شوند افق ناشی از تامل در چشمانداز آن را گسترش میبخشند. چنین تلاشهایی سودمندی محدودی دارد؛ خدمت به سنت دانشی بهجایمانده از پیشینیان ما در گروی نقد سنت است. این، کاری است که ما انجام نمیدهیم و غرب درباره سنت خودش انجام داده است.
غرب هنوز کتب ناقدانهای درباب سنت یونانی مینویسد و همچنان سدههای میانه خود را نقد میکند. همچنین بسیاری از آثار مهم اندکی پس از انتشار بهسرعت به نقد کشیده میشوند. چنین رویکرد و رویهای اساسا میان ما وجود ندارد. شما واقعا یک کتاب ناقدانه خوب در بازگشت به آثار خواجه نصیرالدین طوسی نمییابید؛ اگر اثری هم هست از جنس احیای تراث و پاسداشت و بزرگداشت است. کارهای علمی خوب ما حداکثر شرح و بسط خوبی به آنچه گذشتگان گفتهاند دادهاند و به مرحله ارجوقربگذاری واقعی این آثار در پی نقد و بررسیشان نایل نیامدهاند.
بنابراین پاسداشت سنت بهلحاظ روششناسی، تابعی از مواجهه پرسشگرانه، نقادانه و از جنس تاملورزی معطوف به نیازهای ایجابی و اکنونی خود در نگاه به سنت است.
مواجهه با سنت از منظر مضمون
ما سنت خودمان را گم کردهایم و تحت تاثیر شرقشناسی، بازگشت به چیزی داریم که بخش اصلی و کانونی سنت ما نیست. اما کانون سنت ما چیست؟ سنت اروپایی از دل سنت قرون وسطایی میآید. این سنت که از جنس تاملات مدرسی قرون وسطایی است، عمدتا کلامپایه است. بعدتر و در عصر نوزایی، این تاملات کلامی به تحولات و تاملات فلسفی تحویل رفت. یعنی از دل تاملات کلامی قرون وسطایی، تاملات فلسفی برآمد و علوم انسانی در ادامه این سنت در عصر نوزایی شکل گرفت. پس علوم انسانی کنونی، در کانون خود، یک تامل کلامی-فلسفی نهفته دارد. بههمین دلیل است که هنگام نگارش یک پژوهش، از همان ابتدا باید مبانی فلسفی و نظریاش را بگویید. چراکه اساسا ذهنیت حاکم بر شناخت علوم انسانی، در وهله نخست از جنس تاملات کلامی و فلسفی است. تطور دانشگاههای بزرگ اروپایی نیز این وجه نمادین انتقال از کلام به فلسفه و علوم انسانی را نشان میدهند. دانشگاههای مهم اروپایی مثل آکسفورد و کمبریج برای سدههای متمادی حوزههای علمیهای بودند که کلام اسکولاستیک و مَدرسی را بسط و نشر و توسعه میدادند و سپس شروع به تبدیلشدن به دانشگاه کردند. برخی از این مراکز مثل بلونیا تا هفتصد سال حوزه علمیه بودند و سیصدسال است که دانشگاه شدهاند.
باید پرسید که در اینسوی عالم و میان ما چه اتفاقی افتاد؟ ما حوزههای علمیهای داشتیم که بهدلایلی که زمان و مجال توضیح آن نیست، آنگونه که باید و شاید به جهان جدید متصل نشدند. در پی این عدم اتصال، دانشگاههایی تاسیس شد که در وهله نخست حامل علوم انسانیای بود که در جان خود آن سنت کلامی-فلسفی را حمل میکرد و حامل بضاعت دانشی تجربه اروپایی بود. علوم انسانیای که میان ما شکل گرفت، از جنس سنت ما نبود و جنس آن به سنت غربی مربوط بود. تشخیص تفاوت میان جانمایه سنت ایرانی و غربی پیامد بازگشتی پدیدارشناسانه به گذشته خویشتن است. در چنین بازگشتی درمییابیم که گذشته نظری و نظام آگاهی ناشی از آن با گذشته و سنت دیگری متفاوت است.
سنت ایرانی تا آن زمان که میتوان چشم تیز کرد و رصد کرد به یک معنا فقهپایه بوده است. با ردیابی تاریخ ایران (که شامل دوران پیشااسلام و تفاسیر ساسانی، نه قرن ایتدای اسلام که ما عمدتا سنیمذهب بودیم و سه-چهار قرن پس از آن تا به امروز که ما عمدتا شیعه هستیم)[2] خواهیم دریافت که سنت ایرانی در کانون خود، حاوی فقه است؛ فقه زرتشتی، فقه سنی و فقه شیعی در کانون سنت ما قرار داشته است یا دارد. البته در سنت ما، فلسفه و کلام، منظومات و منثورات، عرفان و تمام اینها نیز موجود است، اما این موارد، در مقایسه با فقه، معرف لایههای بیرونیتری هستند. درواقع آن لایه کانونی و هسته مرکزی، عمدتا از جنس فقه است.
فقه بهعنوان هسته کانونی سنت، چگونه شکلی دارد؟
برای بازگشت به تمدن ایرانی و مراجعه به آن بنیاد نظری موثر در زایش و پردازش تاریخ تمدن خود، باید ایران را در ارتباط با تمدنهای دیگر در نظر بگیریم. جهان قدیم (بسته به اینکه یونان و روم را یک تمدن واحد بدانیم یا دو تمدن جدا) شامل شش یا هفت تمدن بزرگ میشود: یونان، روم، ایران، مصر، هندوستان، ژاپن و چین. این تمدنها، در یک معنا، معرف بضاعت تمدنی تاریخی جهان قدیم هستند. در میانه جهان قدیم، توالی سه تمدن بزرگ بههمرسیده را میبینیم: تمدن یونانی، ایرانی و هندی. اینها قلب تمدنهای جهان قدیم هستند. تمدن ایرانی در میانه این سه قرار دارد. برای فهم ظرفیت معرفتی تمدن ایرانی و تشخیص دستگاه شناختی تمدن ایرانی، Cognitive Apparatus، میتوان به دو تمدن هندی و یونانی همسایه با آن نگریست.
تمدن یونانی، تمدنی بود که در میان پلیسهای کمابیش مستقل و مجمعالجزایر پراکنده برآمد. عمده تلاش و وجه همت این تمدن عبور از این کثرت و پراکندگی و رسیدن به وحدت و پیوند و درهمتنیدگی بود. اینجاست که از زمین به آسمان نظر میکند و امر مطلق و امر استعلایی ( (Transcendentalو فلسفه را پیش میکشد. فلسفه یا امر استعلایی در انگارهمندیهای یونانی، معرف یک امکان برای عبور از کثرت به وحدت است. فلسفه معطوف به لحاظ ایده (idea)، زادوتوش خود را از یونان، در این معنا، میگیرد.
آنسوی ایران، تمدن هند را داریم که یک سرزمین برخوردار از اتحاد و دلمشغول پاسداشت کثرت است. در این خطه، تنوعی از مناسبات، روابط و ادیان وجود دارد. اگر در یونان از کثرت به وحدت میرویم و فلسفه پیش کشیده میشود، در هند عبور از وحدت به کثرت مدنظر است و دینخویی، تامل در سبک زندگی و توجه به تنوع شیوههای زیست پراکنده در یک جمعیت متلون و متنوع و متعدد محل توجه قرار میگیرد.
تمدن ایرانی در میانه این دینخویی و سبک زندگیگرایانه هندی و فلسفیاندیشی و لحاظ امر متعالی و مطلق یونانی قرار میگیرد و معرف امکانی میاندارانه بین این دو است. تمدن ایرانی نهمثل یونان دلمشغول تاموتمام امر متعالی و مطلق و آسمانی است و نهمثل هند دلمشغول تاموتمام امر زمینی و دینخویانه و سبک زندگی است؛ بلکه به ایجاد پیوند میان زمین و آسمان دلمشغول است. این تمدن دلبسته شکلبخشی به نسبت میان امر سماوی و امر زمینی است. درواقع فقه، ظرفیت تاریخی ایرانیان برای پیوند امر سماوی و متعالی با امر زمینی و میدانی است. فقه گویای کوششی تمدنی برای پلزدن میان آسمان و زمین است.
برای توضیح این مسئله میتوان از استعاره فرودگاه استفاده کرد. تمدن ایرانی، تمدنی فرودگاهی است. فردی که در فرودگاه است، اگر بر روی زمین باشد، به پرواز (آسمان) فکر میکند؛ اگر در حال پرواز (آسمان) باشد، به فرودآمدن (زمین) میاندیشد. تاریخ ایران، تاریخ فرودگاهداری است. در فرودگاه پروتکل مهم است. وقتی همه در یک شرایط تغییریابنده پیوستهای هستند باید به پروتکلها احترام بگذارند. این پروتکلها، که رابطه زمین و آسمان را مشخص میکنند، یعنی همان فقه! فقه، پروتکلهای زیست در تمدن ایرانی است. چون ما در میانه صفحات تمدنی و محل تاختوتاز تمدنی قرار داریم، توانافزوده تمدنهای دیگر مرتب روی ما فروریخته و در قالب تهاجم روی سر ما خراب شده است! اما ما با پروتکلهایمان (در معنی فراخ کلمه، نه فقه بهمعنی تکالیف)، فروریختهها را از آنِ خود کردهایم. اگر مغول به ایران آمده، ایرانی شده؛ اگر مسلمان به ایران آمده، اسلام ایرانی از دل آن ظاهر شده است. اینجاست که میبینید فقه ایرانی به اصلیترین چهره دانشی اسلام تبدیل میشود.
نسبت فقه و دانش جدید ما
نسبت فقه و دانش جدید، بحث پردامنهای است که من به بخش پیش از اسلام آن نمیپردازم. پس از اسلام بخش عمدهای از خلاقیتِ در گردش میان ما پیرامون فقه شکل گرفته است. بخواهیم یا نخواهیم، این یک واقعیت است. اما پرسش مهمی که اینجا شکل میگیرد این است که: چرا دانشگاه ما به فقه توجهی ندارد؟ مگر علوم انسانی، وظیفهای غیر از فهم سنت دارد؟ مگر علوم انسانی میتواند بدون فهم سنت راهی بهسمت آینده باز کند؟ اصلا اگر در موقعیت مخالفت با سنت نیز خود را تعریف کند، باید ابتدا آن را فهمیده باشد! اگر بخشی از سنت ما فقه است، چرا هیچ توجهی به آن نمیشود؟
بگذارید فرضی مثالی برای توضیح این بیتوجهی ارائه دهم. اگر بهصورت تصادفی از اساتید علوم انسانی درباره کانون سنت ایرانی پرسش شود، برخی منظومات و منثورات و برخی فلسفه و کلام و نهایتا برخی دیگر نیز عرفان و تصوف را کانون سنت ایرانی میدانند. اما اگر همین افراد به کتابخانههای حاوی کتب پیش از عصر جدید مراجعه کنند درمییابند که عمده آثار بهجایمانده از گذشته، فقهی یا مرتبط با فقه است. خوب! باید از این افراد پرسید که چگونه بهرغم لحاظ فقه در آثار سنت اساسا دلمشغول توضیح این مسئله نشدهاند و بهراحتی حجم گسترده این آثار را نادیده گرفتهاند. چرا این واقعیت دیده نمیشود که محصول نظام آگاهی سنت در قالب کتب فقهی به ما رسیده است؟ مگر کار حرفهای ما دیدن گذشته خودمان نیست؟ چگونه است که این گذشته را حتی محل توجه نیز قرار نمیدهیم و فیالمثل برای توضیح کانونیبودن فلسفه یا ادبیات در سنت ایرانی به توضیح این مسئله که چگونه آثار بهجایمانده عمدتا پیرامون فقه است نمیپردازیم؟ چرا این واقعیت روشن را نمیبینیم؟ گویا نگاه میکنیم و نگاه نمیکنیم؟ گویا یک عدسی روی چشمهای ما قرار گرفته است که آن مرکز را تار و آن زوایای کناریتر را شفاف میکند. این همان شرقشناسی است که بر ذهن ما حاکم شده است و وقتی با آن به گذشته برمیگردیم، بخشهایی از گذشته پیش چشم ما محو و تار میشود. پیامد این مسئله آنکه ما دچار یک علوم انسانی پرتکلف و کمبازده شدهایم؛ علوم انسانیای که میخواهد با آن ذهنیت و بضاعت اندیشه غربی که متکی بر محوریت فلسفه و کلام است، گذشته را بهگونهای متفاوت برای ما بسازد و معنادار کند. چنین تلاشی درنهایت به معناسازی ایدئولوژیک ختم شده است. در این چارچوب است که این علوم انسانی فارابی را مهم میکند و آن را در کانون سنت ایرانی مینشاند. درحالیکه وقتی به صد سال پیش برمیگردیم، فارابی بههیچروی این طنین را ندارد. اصلا فارابی بخشی از جریان دانشی در خودآگاه تداومیافته سنت ما نیست و اهمیتیابی آن پیامد تلاشهای معاصر است. اما ما پیرامون فارابی سنتسازی میکنیم، چون ذهنمان غربزده است و فکر میکنیم اگر کانون سنت ما فلسفه نباشد، آنگاه سنت موثری نخواهیم داشت، بنابراین فارابی را برمیکشیم و برای آن ایدئولوژیسازی میکنیم.
این کنش علوم انسانی باعث میشود که تلاشهای آن زینتالمجالسی و موزهای شود؛ چراکه گره از کار بسته ما باز نمیکند. لوکوموتیو سنت ما فقه است. این لوکوموتیو با دقایق و نازکبینی معطوف به جهان عمل است که میتواند از کوچههای باریک سنت عبور کند. ولی ما لوکوموتیو فلسفه را داخل کوچههای سنت وارد میکنیم که با ذهنیت تاریخی مینیاتوری ایرانی سازگاری ندارد. این لوکوموتیو درصورت پیشروی باعث تخریب میشود، چراکه اساسا ظرفیت فهم ظرافت آگاهی ایرانی را ندارد. این، به آن معنا نیست که ظریفاندیشی و ظرافتمندی ما خوب است و نگاه کلاننگر غرب بد است. بلکه میخواهم بگویم از جنس هم نیستند و ما باید جنس نظام آگاهی خودمان را بشناسیم.
در شرق آسیا همچون ژاپن، بهرغم کار پیوسته و جانمایهدار، توجه به علوم غربی آنقدر که در حوزه علوم فنی موفق ظاهر شد، در علوم انسانی سودمند و موفق واقع نشد. زیرا علوم انسانی سوبژکتیو غربی، درکی از گذشته شرق ندارد. همین وضعیت برای ما نیز رخ داده است. واقعیت این است که ما با اتکای به علوم انسانی ناشی از تجربه غربیان به گذشته خود برنمیگردیم. علوم انسانی ما، در فقدان راهی بهسمت فهم گذشته ما، دچار ایدئولوژیسازی شده است. نگاه پایهای، تحلیلی و انتقادی به فقه میتواند راه را به فهم گذشته بگشاید.
فقه، نظام تقنین و انتخابات
بیاعتنایی ما به فقه، در جهان دانش و حوزه علوم انسانی گریبانگیر ما و تبدیل به درد مزمنی شده است که امروز پیامدهای نشستن بر سر سفرهاش را پیش روی خود داریم. اما بیرون از حوزه دانش و در جهان عمل و واقعیت عینی، در حوزه اقدام و کنش، اقتضائات ناشی از کانونیبودن فقه، خود را بر عرصه اجتماع سوار کرد. شاهد این مدعا اینکه در ایران، انقلابی رخ میدهد که کمابیش فقه در کانون آن قرار دارد. این، به واقعیت جاریوساری در مناسبات بیرونی مربوط است. اتفاقا ذهنیت علوم انسانی از همان ابتدا در مواجهه با این انقلاب دچار مشکل شد، بهاینخاطر که مجهز به ظرفیت دانشی موثری نبود که به درد فهم مسئله بومی ما بخورد. واقعیت کانونیبودن فقه خودش را در قالب مجموعهای از اتفاقات از جمله انقلاب نشان داد. این انقلاب، وجه عملیاتی و بیرونی موقعیت را نشان میدهد، اما شما نیاز به دانش هم دارید، چون دانش است که مناسبات را تئوریزه و فرموله میکند و امکانهای شناختی موثر در توضیح موقعیت و توضیح نحوه پیشرفتن در ارتباط با موقعیت را به شما میدهد. بنابراین کشاکشی شکل گرفت که آن را در کتاب «تعامل حوزه علمیه و علوم انسانی» توضیح دادهام. بحث این است که انقلاب به فراخور کانونیبودن فقه در مرکزش، تظاهراتی را در حوزه آگاهی ایجاد کرد که تا حدی امکانهای منجر به اهمیتیابی فقه را میتوانستند پیش بکشند. بهعنواننمونه حقوق اساسی ناشی از انقلاب، مثل انتخابات، بار اهمیت فقه را در حوزه عمومی نشان میدهد. یعنی یک قوه مقننه و نظام رگولاتور و قاعدهگذاری شکل گرفته است که معطوف به فقه است. اما آیا نحوه معطوفبهفقهبودن آن، سودمند یا ناسودمند است؟ پاسخ به این پرسش، مسئله دیگری است که اکنون محل بحث من نیست. بههرحال این سطح از خودآگاهی در نظام قانونی ما وجود دارد که میداند باید به فقه بپردازد (صرفنظر از نحوه این پرداختن). یعنی دریافته است که گریزی ندارد مگر اینکه به فقه توجه کند.
درمقابل علوم انسانی ما روی زمین افتاده و جلو نیامده است. در خلا توجه عالمانهای از جنس علوم انسانی به فقه، بازگشت به فقه در وجهی نیاندیشیده رخ داده است. ما فقه را، بدون بهرهمندی از نظام آگاهی تحلیلی پرداخته و پروردهای که برای انجام این کار لازم است، تبدیل به قاعده و قانون کردهایم. به زبان ساده سعی ما آن بوده است که قانون را از کتب رساله علمیه استخراج کنیم.
انتخابات، قانون اساسی و اساسا جریان تقنینی کشور با آن سنت که طبق فهم بنده فقه را در کانون خودش دارد، میتواند جایگاه خودش را بیابد؛ منتها برای این کار ابتدا باید بضاعت دانشی ما در حوزه فهم فقه بهمثابه کانون سنت ایرانی بهشکل تفصیلی ارتقا یابد. پیامد چنین رویکردی آن خواهد بود که علوم انسانی رهیده از شرقشناسی میان ما پدید آید. چنین علوم انسانیای مستهظر به ظرفیتهای هویتی و تاریخی فقهنگری تحلیلی و انتقادی خواهد بود. این دانش میتواند وجوه مهمی از فقه را در ارتباط با اقتضائات زمینه و زمانه، و به فراخور نیازهای اینجایی و حالایی ما، به سطح حقوق ارتقا بخشد.
پینوشت۱:
[1] منظور من از سنت، سنت دانشی است.
[2] به یکمعنا سنیبودن ما با شیعهبودن ما بسیار مرتبط بوده است؛ که بحث دیگری است و در اینجا به آن نمیپردازم.
پینوشت۲: این گفتوگو مربوط به شماره دوم فصلنامه «نقد سیاست» است؛ و در پرونده «جای خالی مدرس؛ مروری بر سیر افول سیاسی-کارکردی نهاد مجلس در ساختار جمهوری اسلامی» منتشر شده است.



