چگونه آمریکا میکوشد فضای ادراکی ایران را پیش از ورود و در حین مذاکره محدود کند؟
حمیدرضا تفقدی، مدیر مرکز نوآوری مدیریت مردمستان حماسه امید، شرحی از محاصره روایی ایران در فرآیند مذاکره داده است.

حمیدرضا تفقدی، مدیر مرکز نوآوری مدیریت مردمستان حماسه امید
مقدمه
در برداشت متعارف، وادارکردن یک کشور به مذاکره عمدتاً نتیجه تغییر موازنه نظامی، افزایش هزینههای اقتصادی یا شکلگیری میانجیگری دیپلماتیک تلقی میشود. بااینحال، فشار مؤثر برای مذاکره فقط در میدان نظامی و اقتصادی ساخته نمیشود؛ بلکه پیش از ورود طرف مقابل به میز گفتوگو، باید ادراک او از مسئله، گزینههای موجود، هزینه مقاومت، امکان دستیابی به بدیل و تصویر آینده نیز تغییر کند. «محاصره روایی» مفهومی برای توضیح همین لایه است: فرایندی که در آن مهاجم نمیکوشد صرفاً روایت خود را بقبولاند، بلکه تلاش میکند دامنه آنچه طرف مقابل میتواند واقعبینانه، مشروع یا کمهزینه تصور کند، محدود سازد.
در جنگ اخیر، عملیات گسترده آمریکا و اسرائیل علیه کشور عزیزمان ایران از 9 اسفند 1404 آغاز شد و پس از دورههایی از درگیری، آتشبسهای موقت، محاصره دریایی، حمله متقابل و میانجیگری منطقهای، مذاکرات بر محور پایان جنگ، تنگه هرمز و برنامه هستهای شکل گرفت. گزارشهای آسوشیتدپرس نشان میدهد حتی در دورههایی که مذاکره جریان داشت، محاصره بنادر ایران، آمادگی نظامی آمریکا و تهدید به بازگشت حملات ادامه یافته بود. در اواخر ژوئیه نیز دونالد ترامپ اعلام کرد حملات را برای دادن فرصت به مذاکرات متوقف کرده، اما در صورت شکست گفتوگوها، آمریکا به «اقدام نظامی بسیار شدید» بازخواهد گشت. از منظر محاصره روایی، این وضعیت صرفاً «مذاکره در سایه قدرت» نیست. مسئله آن است که فشار نظامی و اقتصادی با معماری ارتباطی خاصی همراه میشود: زمان تصمیم کوتاه نشان داده میشود؛ موضوع مذاکره از سوی آمریکا تعریف میگردد؛ معنای رخدادها با واژگانی مانند تروریسم، شکست تعهد و تسلیم صورتبندی میشود؛ گزینهها به مذاکره یا تشدید جنگ فروکاسته میشوند؛ هزینه نپذیرفتن چارچوب پیشنهادی بزرگنمایی میشود؛ ورود ایران به مذاکره بهصورت تصمیم خودخواسته بازنمایی میگردد؛ و هر شکست مذاکرات نیز به دلیلی برای افزایش فشار تبدیل میشود.
بر این اساس، هدف محاصره روایی الزاماً متقاعدکردن ایران به مطلوببودن مذاکره نیست؛ بلکه ساختن محیطی است که در آن مذاکره در چارچوب مطلوب آمریکا، تنها گزینه عقلانی، فوری و قابل تحمل به نظر برسد.
۱– فشردهسازی پهنای ادراک
فشردهسازی پهنای ادراک زمانی رخ میدهد که طرف مقابل فرصت کافی برای ارزیابی سناریوها، بازسازی توان، تشکیل اجماع داخلی و طراحی گزینههای ترکیبی نداشته باشد. در این سازوکار، ضربالاجل، تهدید قریبالوقوع و تغییر سریع ضعیت نظامی، ذهن تصمیمگیر را از حالت «طراحی راهبرد» به وضعیت «دفع خطر فوری» منتقل میکند. مصداق آشکار آن، تعیین مهلتهای بسیار کوتاه برای پذیرش توافق بود. ترامپ در ۵ آوریل اعلام کرد اگر ایران ظرف ۴۸ ساعت به توافق صلح نرسد، آمریکا «کل کشور» را هدف قرار خواهد داد. او همچنین برای بازشدن کامل تنگه هرمز ضربالاجل تعیین کرد و پیامد نپذیرفتن آن را با زبانی کاملاً تهدیدآمیز توصیف نمود. در نمونهای تازهتر، ترامپ در ۲۷ ژوئیه گفت مذاکرات باید سریع نتیجه دهد و «زمان زیادی» در اختیار دیپلماسی قرار نخواهد داد؛ در غیر این صورت، آمریکا به عملیات نظامی گسترده بازمیگردد. کارکرد شناختی این پیامها، فقط افزایش ترس نیست؛ بلکه کاهش زمان ادراکشده برای تولید بدیل است. در چنین فضایی، ادامه مقاومت، مذاکره مرحلهای، میانجیگری طولانی یا طراحی ترتیبات امنیتی منطقهای، نه بر اساس ارزش واقعی، بلکه به دلیل کمبود زمان، غیرعملی جلوه میکنند.
۲– تصاحب دستور مسئله
در تصاحب دستور مسئله، قدرت اصلی در اختیار بازیگری قرار میگیرد که تعیین میکند مذاکرات درباره چه موضوعی، با چه نقطه آغازی و بر اساس چه تعریفی از موفقیت انجام شود. در این حالت، حتی اختلاف بر سر پاسخها نیز درون پرسشی رخ میدهد که از پیش توسط طرف مسلط ساخته شده است. گزارشهای خبرگزاریهای آمریکایی نشان میدهند محورهای اصلی مذاکرات از سوی واشنگتن به بازگشایی تنگه هرمز، محدودسازی برنامه هستهای ایران و تعیین تکلیف ذخایر اورانیوم غنیشده پیوند زده شده است. آسوشیتدپرس در ماه مه گزارش داد توافق مورد بحث باید جنگ را پایان دهد، تنگه را باز کند و ایران را به واگذاری ذخایر اورانیوم با غنای بالا متعهد سازد. در آوریل نیز آمریکا ضمن ادامه محاصره بنادر، اعلام کرد منتظر «پیشنهاد واحد» ایران است و آتشبس را تا زمان ارائه آن تمدید میکند. این صورتبندی، منشأ جنگ، حملات اولیه آمریکا و اسرائیل، تضمین عدم تکرار حمله، جبران خسارت و سازوکار اعتمادسازی را از کانون اصلی بحث دور میکرد و بار تولید پیشنهاد را بر ایران میگذاشت. در منطق محاصره روایی، نتیجه این است که مذاکره نه درباره کل منازعه، بلکه درباره نحوه پاسخ ایران به مسائل تعریفشده از سوی آمریکا صورت میگیرد.
۳– انحصار ترجمان واقعیت
انحصار ترجمان واقعیت هنگامی شکل میگیرد که آمریکا نهفقط رخدادها، بلکه واژگان لازم برای فهم آنها را نیز عرضه کند. اصطلاحاتی مانند «تروریسم»، «شکست در اجرای تعهد»، «تسلیم» یا «درخواست مذاکره به دلیل ضربات نظامی» پیشاپیش جایگاه اخلاقی و سیاسی طرفین را تعیین میکنند.
یک مقام آمریکایی به سیبیاس گفت ترامپ حملات ایران به نفتکشها را «اقدام تروریستی» میداند و رفتار ایران را «شکست عملکرد در سطح غیرقابل قبول» در چارچوب آتشبس توصیف میکند. همزمان، مذاکرات فنی ادامه داشت و آمریکا تأکید میکرد ایران شدیداً خواهان توافق است. ترامپ همچنین در ۲۷ ژوئیه ادعا کرد ایران به این دلیل خواهان گفتوگوی بیشتر شده که آمریکا آن را «بسیار سخت هدف قرار داده است»؛ تهران وجود مذاکره مستقیم را رد کرده بود. در این ترجمان، مذاکره نه نتیجه میانجیگری، ملاحظات متقابل یا هزینههای جنگ برای هر دو طرف، بلکه محصول موفقیت فشار آمریکا معرفی میشود. بدینترتیب، ایران پیش از مذاکره در جایگاه طرفی قرار میگیرد که باید درباره رفتار خود پاسخ دهد، نه طرفی که میتواند مشروعیت آغاز جنگ و محاصره را موضوع مذاکره قرار دهد.
4- تبعید شناختی بدیلها
تبعید شناختی بدیلها به معنای ممنوعکردن رسمی گزینههای دیگر نیست؛ بلکه بدیلها چنان از میدان گفتوگو خارج میشوند که در لحظه تصمیم، قابل تصور یا قابل دفاع نباشند. مهمترین ابزار این مرحله، ساخت دوگانهای است که همه مسیرهای ممکن را به دو پایان محدود میکند. اکسیوس در ۲۱ ژوئیه گزارش داد مقامهای آمریکایی و اسرائیلی تنها دو پایان قابلاعتنا برای جنگ در نظر گرفته بودند: نخست، آتشبس کوتاه با هدف بازگشایی تنگه هرمز؛ و دوم، آغاز عملیات مشترک نظامی گسترده برای وادارکردن تهران به تسلیم. این دوگانه، گزینههایی مانند آتشبس متقابل بدون پیششرط، ترتیبات امنیت دریایی چندجانبه، مذاکره جامع درباره علل جنگ، توقف همزمان محاصره و حملات، یا طراحی توافق مرحلهای با تضمینهای متوازن را به حاشیه میراند. حتی اگر این گزینهها عملاً موجود باشند، در روایت مسلط بهعنوان «پایانهای واقعی» دیده نمیشوند. تبعید شناختی زمانی تکمیل میشود که نپذیرفتن قالب آمریکایی معادل انتخاب جنگ معرفی گردد. در این وضعیت، گزینه سوم ابتدا از گزارشها و گفتوگوها حذف و سپس نبود آن بهعنوان دلیل اجتنابناپذیری مذاکره ارائه میشود.
۵– شیبگذاری میدان امکان
در این محور، گزینهها رسماً باقی میمانند، اما هزینه و امکان آنها بهطور نامتقارن بازنمایی میشود. مذاکره با وعده رفع محاصره، کاهش تحریم، آزادسازی داراییها و بازسازی اقتصادی همراه میشود؛ درحالیکه نپذیرفتن آن با ادامه حملات، محاصره دریایی و تشدید هزینههای اقتصادی پیوند میخورد. متن تفاهمنامه منتشرشده از سوی اکسیوس شامل آغاز رفع محاصره، امکان فروش نفت، دسترسی ایران به داراییهای مسدودشده، پایان تحریمها در چارچوب توافق نهایی و طرحی دستکم ۳۰۰ میلیارد دلاری برای بازسازی و توسعه اقتصادی ایران بود. در مقابل، اجرای کامل این امتیازات به پیشرفت مذاکرات هستهای و توافق نهایی وابسته میشد. همزمان، آمریکا در دوره مذاکرات محاصره بنادر را حفظ کرده و آمادگی خود برای ازسرگیری حملات را اعلام میکرد.
بنابراین، میدان انتخاب دارای شیب میشود: یک مسیر به کاهش فشار و منافع اقتصادی و مسیر دیگر به تداوم جنگ و انسداد اقتصادی منتهی نشان داده میشود. این ساختار با مذاکره متعارف تفاوت دارد؛ زیرا بخشی از هزینه گزینه مخالف، ابتدا توسط همان بازیگری ایجاد شده که سپس رفع آن را بهعنوان مشوق توافق عرضه میکند.
۶– خودانتخابنمایی مسیر هدایتشده
در این سازوکار، ورود ایران به مذاکرات باید نه نتیجه اجبار، بلکه تصمیم داوطلبانه و نشانه واقعبینی رهبران ایران جلوه کند. آمریکا خود را بازیگری معرفی میکند که صرفاً «فرصتی برای دیپلماسی» فراهم کرده و ایران را آزاد گذاشته است که میان توافق و پیامدهای نپذیرفتن آن انتخاب کند. ترامپ به اکسیوس گفت حملات را متوقف کرده تا مذاکرات «یک فرصت دیگر» داشته باشند؛ اما همزمان تأکید کرد در صورت شکست گفتوگوها، عملیات شدید نظامی از سر گرفته میشود. در اظهارنظری دیگر نیز گفت ایران خود برای گفتوگو تماس گرفته، زیرا آمریکا ضربات سختی وارد کرده است. در این چارچوب، فشار نظامی از روایت تصمیم حذف و انتخاب ایران برجسته میشود. توقف موقت حمله بهعنوان گشودن فضای مذاکره بازنمایی میگردد، نه تعلیق یک تهدید مستمر. نتیجه مطلوب آن است که پذیرش مذاکره، در داخل ایران نیز بهعنوان تصمیمی مستقل، عقلانی و برای جلوگیری از خسارت بیشتر توجیه شود. بدینترتیب، مخاطب ایرانی میتواند تصمیم هدایتشده را به زبان خود بازگو کند، بیآنکه معماری محدودکننده پیش از انتخاب را ببیند.
۷– قفل بازگشت تفسیری
قفل بازگشت تفسیری زمانی ایجاد میشود که شکست مذاکرات یا نقض آتشبس، بهجای زیر سؤال بردن راهبرد فشار، دلیلی برای تشدید همان راهبرد معرفی شود. در این وضعیت، تقریباً هر نتیجهای درون روایت آمریکا قابل جذب است. پس از حملات به کشتیها در تنگه هرمز، یک مقام آمریکایی آتشبس را «مبتنی بر عملکرد» خواند و رفتار ایران را شکست در اجرای تعهد دانست. به این ترتیب، فروپاشی آتشبس بهعنوان پیامد ساختار شکننده توافق، ادامه محاصره یا بیاعتمادی متقابل تفسیر نشد؛ بلکه به عدم عملکرد ایران نسبت داده شد. در ژوئیه نیز ترامپ در حالی که از پیشرفت گفتوگوها سخن میگفت، اعلام کرد اگر توافق حاصل نشود، آمریکا به همان اقداماتی بازخواهد گشت که دو روز پیش انجام میداد. این ساختار روایت را خودترمیمگر میکند: پذیرش مذاکره، اثبات موفقیت فشار است؛ مقاومت ایران، ضرورت افزایش فشار را نشان میدهد؛ شکست توافق، نشانه غیرقابل اعتمادبودن ایران تلقی میشود؛ و پاسخ نظامی ایران نیز مشروعیت حملات جدید را فراهم میسازد. بنابراین، شواهد مخالف بهجای شکستن روایت، درون آن جذب میشوند.
جمعبندی و دلالت سیاستی
الگوی هفتگانه نشان میدهد فشار آمریکا برای مذاکره صرفاً بر افزایش هزینههای مادی متکی نیست. این فشار میکوشد زمان تصمیم ایران را فشرده، دستور مذاکرات را محدود، واژگان تفسیر را تصاحب، بدیلها را نامرئی، هزینه گزینهها را نامتقارن و پذیرش مذاکره را انتخابی خودخواسته بازنمایی کند. در نهایت نیز هر واکنش ایران درون روایتی تفسیر میشود که اصل راهبرد فشار را تأیید میکند.
راهبرد دفاعی باید بر بازگشایی فضای ادراک و انتخاب استوار باشد: ارائه چند صورتبندی از مسئله، تفکیک مذاکره از پذیرش دستور کار طرف مقابل، اعلام گزینههای سوم، متقارنسازی هزینههای توافق و عدم توافق، ثبت شروط ابطال هر سناریو و جلوگیری از تبدیل ضربالاجلهای رسانهای به مبنای تصمیم راهبردی. مذاکره زمانی از محاصره روایی خارج میشود که ایران نهفقط بر سر مفاد توافق، بلکه بر سر تعریف مسئله، ترتیب اقدامات، معیارهای موفقیت، تضمینها و مجموعه گزینههای قابل بررسی نیز قدرت تولید دستور کار داشته باشد.



