فرشتهها کلانپروژه تعریف نمیکنند
حمیدرضا فرتوکزاده، ضمن بررسی چالشها و فرصتهای نیاز به خودفهمی از کلانپروژهها در ایران، بر نقش ساختارهای اقتصادی در این حوزه تاکید میکند.
حمیدرضا فرتوک زاده
تاملی در شیوه خوانش و تعریف پروژههای کلان
خوب اســت که ابتدا دربــاره معیارها و موازین مــگاپروژه توافق کنیم؛ درباره معیارهــا و موازیــن و گونهشناســی پروژههایی کــه در ابعاد اقتصــاد ایران، بزرگ تلقی میشوند ممکن است در یک اقتصاد دیگر، متوسط و حتی کوچک به شمار آیند. بزرگی پروژه میتواند با ابعاد مالی و اقتصادی شناخته شود یا ابعاد فیزیکی و حتی ابعاد اجتماعی و فرهنگی. با این معیارها توسعه پارس جنوبی را میتوان یکــی از مهمتریــن مگاپروژههای تاریخ ایران بهحســاب آورد. همچنان که راهآهن ســراسری دوره رضاشاه پهلوی، مســکن مهر و حتی راهپیمایی اربعین که هرسال در عــراق برگزار میشــود. پروژههایی که آثار و پیامدهــای ماندگاری بر محیط حال و آینــده خود بر جــای میگذارند؛ خواه پیامدهای مطلوب باشــد خواه نامطلوب و ناخواسته.
گاهی کلان بودن پروژه ریشــه در ذات پروژه دارد. مثلاً توســعه پارس جنوبی ذاتاً کار بزرگــی اســت همچنــان کــه فرودگاه امــام خمینی چنین وضعیتــی دارد و همچنان که پالایشگاه ستاره خلیجفارس را نمیشد در ابعاد کوچک تعریف کرد. گاهــی هم کلان بــودن پروژه ریشــه در تصمیمــات و سیاســتها دارد؛ مثلاً اینکه بخواهیم ظرف مدت کوتاهی چند میلیون مسکن بسازیم. این هم نوعی از کلان بودن و بزرگ بودن را ایجاب میکند؛ اما درهرصورت چه کلان بودن را ذاتی پروژه بدانیــم و چــه حاصــل تعریف و تصمیــم تلقی کنیم، آثــار و تبعــات آن موضوعیت پیــدا میکنــد و معماهای گوناگونی بر ســر راه مــا قرار میگیرد و بــه همین دلیل نصــاب بــالاتری از قابلیتهای راهبری، طراحــی، تدارک، تأمین، اجرا، پیادهســازی، مراقبتهای پیشگیرانه و حتی حین عمل و بعد از عمل ضرورت پیدا میکند.
بسیــاری از مــگاپروژهها به خاطر صرفههای مقیاس[1] بزرگ میشــود مثلاً اگر قرار اســت که ســازنده کشــتیهای نفتکش بزرگ VLCC [2]شــویم باید لااقل یک نــاوگان پنجاهتایــی را دســت بگیریم که صرفــه اقتصادی پیدا کند و اگر قرار اســت فولادســاز شــویم باید بنا به مورد به مقیاسهای چند میلیــون تنی فکر کنیم به همین ترتیب توســعه صنایع بالادستی پتروشیمی ذاتاً باید در مقیاسهای بزرگ تعریف شود و خرد کردن کار باعث از میان رفتن صرفههای اقتصادی میشود.
یکــی از موضوعاتی که در گونهشناســی مگاپروژهها بایــد به آن توجه کنیم، میــزان درهــم تنیدگی با محیــط پیرامون اســت. هرچه این در هم تنیدگی بیشــتر باشــد، قابلیتهــای راهبــردی و آیندهنــگری و حــل معماهــای راهبــردی اهمیت بیشــتری پیــدا میکنــد. ازاینجهــت بایــد مــگاپروژههــا را در یک طیف و پیوســتار قــرار دهیــم که برحســب نوع، میــزان درهــم تنیدگی، آثــار و پیامدهــای اقتصادی اجتماعــی فرهنگــی و زیســتمحیطی از هم متمایز شــوند. مثلاً به نظر میرســد پالایشــگاه ســتاره خلیج فارس در یک محیط نسبتاً ایزوله تعریف شــده و پیامدها و آثار جانبی آن با اصول و موازین مهندســی قابلکنترل است ولی پر واضح است که شــهر جدیــد پردیس انبوهــی از معماها و پیامدهــای ناخواســته و آثار جانبی ریزودرشــت دارد که هرچه زمان میگذارد دشوارتر و بدخیمتر میشود؛ مسائلی مانند حمل ونقل و ترافیــک، آلودگیهای گوناگون، نارضایتی اجتماعی، ناامنی و نظایر آن. به همین ترتیب نیروگاهسازی در دشتهای فلات مرکزی مانند نیروگاه حرارتــی شــهید مفتح در دشــت کبودرآهنگ در اســتان همدان، آثــار و پیامدهای ناخواســتهای دارد کــه در طول زمــان معلوم میشــود. هر چه یــک پروژه بزرگتر باشد و درهم تنیدگی بیشتری با محیط پیرامون خود داشته باشد، معمای کلیت و پیچیدگی مرکباش جدیتر میشود.
مکانیسمهای روایتسازی و مشروعیتبخشی به مگاپروژه
مــا نیــاز داریم که به یــک خودفهمی برسیم؛ یعنی تعریفی از مــگاپروژه ایرانی بهدســت بیاوریم که مواردی را مثل شــهر پردیس، توسعه شهرک پردیسان قم یا ایرانمــال که در غرب تهران رخداده اســت، به فهــم دربیاوریم. الان تصور دقیقی از پروژههــای تعریفشــده و در دســت اجرا در کشــور نداریم. واقعیــت موجود در سیاست و اقتصاد ما با مدلهای کوچک راهبنداز-جابنداز شکل گرفته است.
میتوانیــم بگوییــم که ما در مورد مگاپروژهها با فقــر روایتی مواجه هستیم؛ یعنــی حافظــه مشــترک مــا در مــورد تجربههــای خودمان شــکل نگرفته اســت. قضاوتهــا همچنــان هیجانی و ســطحی اســت. هنوز روایــت روشــنی از راهآهن ســراسری رضاشــاه نداریم. همچنان که تصویر توافق شــدهای از توسعه زنجیره ارزش پتروشیمــی نداریــم و نمیدانیــم کــه فــرضاً خط اتلیــن غرب یــا پتروشیمی اسلامآباد و عجیب تر از همه، پتروشیمی میانکاله و نظایر آن از کجا آمدهاند و چه درسهایــی برای آینده باید از آن بگیریم. همچنان که دهها فرودگاه در شــهرهای کوچــک و بزرگ و صدهــا شــهرک صنعتی در مکانهای با ربط و بیربط روی دســت کشــور مانده است. شاید بدشــانسترین پروژه بیربط شهری مونوریل باشد که سازههای نخراشیده و آزاردهنده آن در چند شهر هر صبح و شام توی چشم مردم هستنــد و لحظهبهلحظه روایتگری و خودفهمی ما را طلب میکنند. همچنان که برج میلاد هــم مثــل یک علامت ســؤال بزرگ وســط دفتر مشــق خطخطی شــده مدیریت شــهری تهــران بزرگ، خودنمایی میکند و همچنان کــه هیچکس از خود نمیپرســد صدهــا هــزار خــودرو هرروز از صبــح علیالطلوع تــا نزدیکیهــای ظهر در صــف لاکپشــتی بزرگــراه شــهید بابایی و پل صــدر دنبال چه میآیــد؟ آیا تصور میتوانیم بگوییم که ما در مورد مگاپروژهها با فقر روایتی مواجه هستیم؛ یعنی حافظه مشترک ما در مورد
تجربههای خودمان شکل نگرفته است و قضاوتها همچنان هیجانی و سطحی است
طراحــان شــهر پردیس این بــوده که ســاکنان فازهای متعدد این شــهر به همراه همســایگان اهــل رودهــن، بومهــن و دماوند خود قــرار اســت در تپه ماهورها و دشــتهای اطــراف پردیــس مشــغول بــه کار شــوند؟ آیــا میلیونها چشــمی که ایــن ترافیک مخــوف صبحگاهی را هزاران بار در دهه گذشــته مشــاهده کردهاند و در صــف انتظــار ورود به کلانشــهر تهــران عمــر باختهاند، فرصتی بــرای تأمل و بازاندیشی فراهم نساختهاند؟
آیــا میلیونها نفری که اخبار جســتهگریختهای از فرآینــد صدور مجوز و کلنگزنــی و حصارکشــی زمینهــای ســواحل شــمالی کشــور بــرای احــداث یــک واحد پتروشیمــی را دیــده و شنیدهانــد و احتمــالاً در آینده هم شــاهد تغییــر کاربری و ساختوســاز در آن زمین خواهند بود، اســتحقاق روایت ملی و خودفهمی از این تجربههــا را ندارنــد؟ و میلیونهــا نــفری که از کنار ســازههای اشــرافی و مالهای نوپدید در تهران و شهرهای دیگر عبور میکنند.
این ذهنیت برساختشــده ایرانی نسبت به توسعه است که زمینه به بیراهه رفتــن را همــوار کرده اســت. یکجا ســپر انســانی میســازد کــه دیگــر نمیتوانید از راهــی کــه ایجادشــده برگردید، چــون عده زیــادی ذینفع شــدهاند. این جهان ذهنــی ایرانــی، چگونه معنابخشــی میکند؟ چگونه مشروعیتبخشــی میکند؟ در همین وســط شهر تهران چطور برج میلاد درمیآید؟ میپرسیم برای چه این را ســاختیم؟ میگویند برای مخابرات! شمال تهران پر از کوههایی است که مناسب بــود! یکعده میگویند برای گردشــگری! وســط تهران، بالای برج، بــا آلودگی این شهر، چه جاذبه چشماندازی ایجاد کرده است؟ یعنی چه روایتی پشت برج میلاد میآیــد کــه میتواند نظام تصمیمگیری مــا را قانع کند که بایــد در این مکان و به مبالغی هنگفت و نامعلوم ساخته شود؟
یــا در رابطــه بــا شــهر جدیــد پردیــس، آیا قــرار بــوده کــه مسیر مهاجــرت از استانهای پیرامونی به تهران را هموار کنیم؟ آیا در تهران نیروی کار کم داشتیم؟ تســهیل مهاجرت از اســتانهای دیگر به تهران ریشــه در کدام مطالعات آمایشــی داشــته اســت؟ آیا مصالح و منافع ملی به ما اجازه میداده که مردم اســتانهای دورتــر را به ســمت تهران مهاجرت بدهیــم؟ یا در تعریف مگاپروژه شهرســازی باید جمعیــت را به ســمت مــراکزی که ظرفیــت اقلیمی بیشــتری دارنــد، میبردیم؟ آیا صحــت دارد کــه جمعیــت را به ســمت مناطقی بردهایــم که همیــن الان هم ازنظر جابهجایی جمعیت به بنبســت رسیدهاند؟ از کنار این پرسشها نباید به سادگی عبــور کــرد؛ ما بــا یک امــر پیچیده روبــهرو هستیــم و ســادهانگاری آن بر شــدت و وخامت این پیچیدگی میافزاید.
یکی از الگوهای رایج مشروعیتبخشــی، این اســت کــه گاهی پروژه کوچک و محدود به نظر میرسیده و بعدها ابعاد ناشــناخته آن ظهور کرده اســت؛ مثلاً در پردیــس میخواستند برای چند هزار نفر خانه بســازند. در این معمایی به چشــم نمیخــورد؛ اما وقتــی واردش میشــوند میبینند فاضلاب میخواهد، مدرســه میخواهــد، حمل ونقــل میخواهــد و غیــره؛ بنابرایــن پروژه وقتــی کوچک دیده میشده معنادار بوده ولی آیندهاش قطعاً بزرگ است و آن را ناموجه کرده است؛ بنابراین در اینجا ســازوکارهای اقناعسازی از همان الگوی رایج راه بنداز- جابنداز استفاده کرده است.
باید در نظام توسعهای کشور و همین شش برنامهای که تاکنون اجرا کردیم تأمل کنیــم و چرخــه یادگیری ایجــاد کنیم. خودمــان را در آینه تجربــه تاریخیمان بهتــر بفهمیــم. چــه کنیم کــه برج میلادها وســط پایتخــت بیرون نزننــد؟ چه کنیم که مســحور ایدههای دمدســتی نشــویم. گاهی افرادی کــه در موقعیت تصمیم هستنــد، به راحتی فریفته ایدههای دمدســتی میشــوند؛ یعنی فــردی که با برج میلاد موافقــت کــرده تصور میکند که دســتاورد بزرگی در حد عالیقاپو ســاخته اســت. همیــن الان برج میلادهای دیــگری در حال پخت و پز و تولد اســت. بعد که تمام شد میگوییم ایکاش پولاش را صرف کار دیگری میکردیم.
فرشــتهها مــگاپروژه را تعریف نمیکنند! آدمها تعریــف میکنند و این آدمها هــم ذهنیــت و مدل ذهنــی دارند؛ بنابرایــن بازیهای پنهان هر ذهنیــت مهمتر از بازیهای آشــکار آن اســت. مــثلاً باید فهمید کــه بازیهای پنهــان پتروشیمیهای نابــه جــا و فولادســازیهای نابــه جا و توســعههای شــهری بی معنــا و مالهای نامــوزون چه بوده و چگونه مشروعیت پیداکردهاند؟ تا بفهمیم که این بازیهای پنهــان چگونه نظــام اداری ما را فریب داده و تســخیر کردهاند؛ یعنــی نظام اداری و دیوانســالاری کــه میتوانــد زمینخــواری، کوهخــواری و گازخــواری را در قالــب پروژههای توســعهای به نظام تصمیمگیری بفروشد و سرمایه اجتماعی و اعتماد عمومی را به باد فنا بدهد.
فرشتهها مگاپروژه را تعریف نمیکنند! آدمها تعریف میکنند و این آدمها هم ذهنیت ومدل ذهنی دارند؛ بنابراین بازیهای پنهان هر ذهنیت مهمتر از بازیهای آشکار آن است. مثلاً باید فهمید که بازیهای پنهان پتروشیمیهای نابه جا و فولادسازیهای نابه جا و مالهای ناموزون چه بوده و چگونه مشروعیت پیداکردهاند؟
باید در نظام توسعهای کشور و همین شش برنامهای که تاکنون اجرا کردیم تأمل کنیم و چرخه یادگیری ایجاد کنیم. خودمان را در آینه تجربه تاریخیمان بهتر بفهمیم.چه کنیم که برج میلادها وسط پایتخت بیرون نزنند؟ چه کنیم که مسحور ایدههای دمدستی نشویم.
پاینویس
[1] Economy of Scale
[2] Very Large Crude Carrier



