ضرورت تغییر الگوی تربیت از «متقارن» به «نامتقارن» در آموزش و پرورش
یادداشت سیدمحمدمهدی طه حسینی
سیدمحمدمهدی طه حسینی
بخش یکم: وقتی مدرسه تعطیل میشود، تربیت هم تعطیل میشود؟
در سالهای اخیر یک واقعیت آرامآرام در نظام آموزشی کشور تثبیت شده است؛ واقعیتی که کمتر درباره آن گفتوگوی جدی صورت گرفته است. مدارس در طول سال تحصیلی بارها تعطیل میشوند؛ گاهی به دلیل آلودگی هوا، گاهی سرمای شدید، گاهی بیماریهای فراگیر، و گاهی نیز به دلیل شرایط خاص امنیتی یا تجاوزات دشمنان به میهن اسلامی.
در چنین شرایطی معمولاً اولین نگرانی مدیران آموزشی «ادامه آموزش درسی» است. کلاسهای مجازی فعال میشوند، تکالیف ارسال میشود و معلمان تلاش میکنند عقبماندگی آموزشی را جبران کنند. اما یک پرسش مهم کمتر مطرح میشود: در این روزها چه بر سر تربیت میآید؟
واقعیت این است که بخش عمدهای از برنامههای تربیتی ما به معنای دقیق کلمه «ساختمانمحور» طراحی شدهاند. بسیاری از فعالیتهای پرورشی در قالب مراسم، برنامههای حضوری، گردهماییها، مسابقات، اردوها و مناسبتهای مدرسه تعریف شدهاند.
به بیان دیگر، معماری برنامههای تربیتی ما بر این پیشفرض استوار است که مدرسه همیشه باز است، دانشآموزان همیشه در کلاس حضور دارند و برنامههای تربیتی در یک تقویم ثابت و قابل پیشبینی اجرا میشود.
اما در میدان واقعی تربیت، دقیقاً بر اساس چنین فرضی عمل نمیکند.
وقتی مدرسه تعطیل میشود، برنامههای پرورشی نیز عملاً متوقف میشوند. بسیاری از طرحها نیمهتمام میمانند، برنامههای مناسبتی لغو میشوند و ارتباط تربیتی با دانشآموزان به حداقل میرسد. در بهترین حالت، چند پیام یا محتوا در شبکههای مجازی منتشر میشود که معمولاً تأثیر تربیتی عمیقی نیز ندارد.
این مسئله یک نشانه مهم از متقارن بودن الگوی تربیتی در نظام آموزش و پرورش است.
در الگوی متقارن، همه چیز بر اساس شرایط عادی طراحی میشود؛ یعنی ساختارها زمانی کارآمد هستند که محیط ثابت، قابل پیشبینی و کنترلپذیر باشد. در چنین الگویی، اگر یکی از مؤلفههای اصلی محیط دچار اختلال شود، کل نظام دچار اختلال میشود.
در حالی که شرایط امروز جامعه، بهویژه در حوزه نوجوانان، دیگر چنین شرایط باثباتی نیست. فضای رسانهای پرشتاب، شبکههای اجتماعی، تغییرات فرهنگی سریع، بحرانهای محیطی و حتی تحولات منطقهای باعث شدهاند که محیطهای تأثیرگذار تربیتی بسیار پویاتر، پیچیدهتر و گاه غیرقابل پیشبینیتر از گذشته باشد.
در چنین شرایطی، ادامه مسیر با همان الگوی متقارن، عملاً به معنای کاهش تدریجی اثرگذاری تربیتی است.
سند تحول بنیادین آموزش و پرورش بر «تربیت تمامساحتی» و دستیابی به «حیات طیبه» تأکید میکند. تحقق چنین هدفی نیازمند نظام تربیتی است که بتواند در همه شرایط با دانشآموز ارتباط مؤثر برقرار کند؛ نه فقط در روزهایی که مدرسه باز است.
بنابراین شاید زمان آن رسیده باشد که یک پرسش جدیتر مطرح کنیم:
آیا الگوی فعلی طراحی برنامههای تربیتی با واقعیتهای متغیر امروز سازگار است؟
اگر پاسخ این پرسش منفی باشد، آنگاه باید به دنبال الگویی باشیم که بتواند حتی در شرایط اختلال، تعطیلی یا بحران نیز مسیر تربیت را ادامه دهد.
در ادبیات راهبردی، چنین الگویی «الگوی نامتقارن» نامیده میشود؛ الگویی که دقیقاً برای شرایط پیچیده و ناپایدار طراحی شده است.
بخش دوم: چرا الگوی متقارن تربیت دیگر کارآمد نیست؟
بخش مهمی از برنامههای تربیتی در نظام آموزشی کشور بر اساس یک الگوی نسبتاً قدیمی طراحی شدهاند؛ الگویی که میتوان آن را «الگوی متقارن» نامید.
در این الگو، برنامهریزی تربیتی معمولاً دارای ویژگیهای مشخصی است:
تقویمهای ثابت، برنامههای سراسری، فعالیتهای مشابه در همه مدارس، و اجرای مجموعهای از مراسم و برنامهها در زمانهای از پیش تعیین شده.
این مدل در زمانی شکل گرفته است که محیط تربیت نسبتاً پایدارتر بود؛ رسانهها محدودتر بودند، ارتباطات کندتر بود و مدرسه مهمترین مرجع اجتماعی نوجوانان محسوب میشد.
اما امروز محیط تربیت بهطور اساسی تغییر کرده است.
نوجوان امروز بخش قابل توجهی از تجربه زیستی خود را در فضای رسانهای و شبکههای اجتماعی میگذراند. جریانهای مختلف فرهنگی، اجتماعی و حتی سیاسی بهطور مستقیم بر ذهن و هویت او اثر میگذارند. در چنین فضایی، رقابت اصلی بر سر «ذهن و روایت» شکل میگیرد.
به همین دلیل در ادبیات راهبردی از مفهومی به نام «جنگ شناختی» یاد میشود؛ یعنی رقابتی که میدان اصلی آن ذهن انسانهاست.
در این میدان، «سرعت»، «انعطاف» و «شبکهسازی» اهمیت زیادی دارد. اما الگوی متقارن تربیت معمولاً دارای ویژگیهایی است که با این محیط سازگار نیست.
۱) اولین ویژگی این الگو «کندی ساختاری» است. بسیاری از برنامهها نیازمند ابلاغهای رسمی، دستورالعملها، هماهنگیهای متعدد و طی کردن مراحل اداری هستند. در حالی که تحولات فضای رسانهای گاهی در عرض چند ساعت رخ میدهد.
۲) ویژگی دوم «تمرکز بیش از حد بر فعالیت به جای اثر» است. در بسیاری از موارد موفقیت برنامهها بر اساس تعداد برنامههای برگزار شده، تعداد شرکتکنندگان یا اجرای کامل تقویم فعالیتها سنجیده میشود؛ نه بر اساس تغییرات واقعی در نگرش، هویت و توانمندی دانشآموزان.
۳) ویژگی سوم «وابستگی شدید به حضور فیزیکی مدرسه» است. همانگونه که در سالهای اخیر تجربه کردهایم، با تعطیلی مدارس بخش زیادی از فعالیتهای تربیتی عملاً متوقف میشود. در حالی که دقیقاً در همین زمانها، فضای رسانهای بیشترین اثرگذاری را بر نوجوانان دارد.
مسئله مهمتر آن است که تجربه فعالیتهای مجازی نیز نشان داده است که انتقال ساده برنامههای حضوری به فضای مجازی معمولاً موفق نیست. انتشار چند پیام، کلیپ یا پوستر در یک پیامرسان، جایگزین مناسبی برای یک فرایند تربیتی عمیق نیست.
به بیان دیگر، فضای مجازی صرفاً یک ابزار جدید نیست؛ بلکه یک محیط جدید تربیتی است و نیازمند طراحی متفاوتی است.
اگر نظام تربیتی همچنان با همان منطق متقارن گذشته در این محیط عمل کند، به تدریج فاصله آن با زیست واقعی نوجوانان بیشتر خواهد شد.
سند تحول بنیادین نیز با تأکید بر «مدرسه به عنوان کانون تربیتی» در واقع بر ضرورت پیوند میان مدرسه، خانواده و جامعه تأکید میکند. اما تحقق این هدف در شرایط جدید نیازمند بازاندیشی در شیوههای برنامهریزی تربیتی است.
شاید بتوان گفت مسئله اصلی این نیست که فعالیتهای تربیتی کم شدهاند؛ مسئله این است که الگوی طراحی آنها با محیط جدید همخوانی ندارد.
در چنین شرایطی، بسیاری از نظامهای موفق آموزشی در جهان به سمت الگوهایی حرکت کردهاند که انعطافپذیرتر، شبکهایتر و مسئلهمحورتر هستند.
در ادبیات راهبردی، این نوع رویکردها در قالب مفهوم «الگوی نامتقارن» مطرح میشوند؛ الگویی که به جای اتکا به ساختارهای سنگین و تقویمهای ثابت، بر شبکههای کوچک، ابتکارهای محلی، سرعت عمل و استفاده هوشمندانه از ظرفیتهای محیطی تکیه دارد.
بخش سوم: تربیت نامتقارن؛ راهی برای افزایش تابآوری نظام تربیتی
اگر بپذیریم که محیط تربیت در سالهای اخیر پیچیدهتر و ناپایدارتر شده است، آنگاه پرسش اصلی این خواهد بود که نظام تربیتی چگونه میتواند در چنین شرایطی اثرگذاری خود را حفظ کند.
پاسخ بسیاری از اندیشمندان حوزه راهبردی به این پرسش، حرکت به سمت «الگوهای نامتقارن» است.
«الگوی نامتقارن» در سادهترین تعریف به این معناست که یک نظام به جای اتکا به ساختارهای بزرگ، سنگین و متمرکز، از شبکههای کوچک، انعطافپذیر و خلاق برای پیشبرد اهداف خود استفاده میکند. در چنین الگویی، قدرت اصلی در «چابکی»، «شبکهسازی» و «ابتکار عمل در میدان» نهفته است.
اگر این منطق را به حوزه تربیت منتقل کنیم، نتایج مهمی به دست میآید.
۱) نخستین ویژگی تربیت نامتقارن، «کاهش وابستگی تربیت به زمان و مکان ثابت مدرسه» است. در این الگو، ارتباط تربیتی صرفاً محدود به ساعات حضور در مدرسه نیست؛ بلکه از طریق شبکههای تربیتی گستردهتر ادامه پیدا میکند. گروههای دانشآموزی، حلقههای گفتوگو، شبکههای مربیان، فعالیتهای مسئلهمحور و تولید محتوا توسط خود دانشآموزان میتوانند بخشی از این شبکه باشند.
۲) ویژگی دوم «تمرکز بر توانمندسازی دانشآموزان» است. در الگوی متقارن، دانشآموز اغلب مخاطب برنامههاست؛ اما در الگوی نامتقارن، او به یک کنشگر فعال تبدیل میشود. دانشآموزانی که توان تحلیل رسانه، تشخیص روایتها و تولید محتوای مسئولانه را دارند، خود به بخشی از شبکه تربیتی تبدیل میشوند.
۳) ویژگی سوم «چابکی در مواجهه با مسائل روز» است. در چنین الگویی، مدرسه و مربیان میتوانند متناسب با مسائل واقعی دانشآموزان و تحولات اجتماعی، سریعتر و خلاقانهتر عمل کنند.
این رویکرد با هدف «تربیت تمامساحتی» که در سند تحول بنیادین مورد تأکید قرار گرفته نیز سازگارتر است؛ زیرا امکان میدهد تجربههای تربیتی در بستر زندگی واقعی دانشآموزان شکل بگیرد، نه صرفاً در قالب برنامههای از پیش تعیین شده.
مهمتر از همه، تربیت نامتقارن میتواند «تابآوری نظام تربیتی» را افزایش دهد. به این معنا که حتی در شرایطی مانند تعطیلی مدارس، بحرانهای محیطی یا تحولات سریع رسانهای، ارتباط تربیتی با دانشآموزان قطع نشود.
در چنین الگویی، تعطیلی مدرسه به معنای تعطیلی تربیت نخواهد بود.
البته حرکت به سمت چنین رویکردی نیازمند یک تغییر مهم در نگاه برنامهریزی تربیتی است. لازم است بخشی از تمرکز از «اجرای فعالیتها» به سمت «طراحی شبکههای تربیتی اثرگذار» منتقل شود. همچنین باید میدان بیشتری برای ابتکار عمل مدارس، مربیان و حتی خود دانشآموزان فراهم شود.
ایجاد چنین تغییری بیش از هر چیز نیازمند شکلگیری یک گفتمان جدید در مدیریت تربیتی است؛ گفتمانی که بپذیرد شرایط محیطی تغییر کرده و برای حفظ اثرگذاری تربیتی، شیوههای برنامهریزی نیز باید متناسب با این شرایط بازطراحی شوند.
شاید بتوان گفت مهمترین گام در این مسیر، طرح همین پرسش ساده اما اساسی است:
«آیا میتوان تربیت نسل جدید را با همان الگوهایی پیش برد که برای شرایط پایدار و کمتحول گذشته طراحی شدهاند؟»
پاسخ به این پرسش، میتواند نقطه آغاز یک تحول مهم در طراحی برنامههای تربیتی کشور باشد.



