تجربه ایران و جهان اسلام در سینمای دینی
سعید قاسمی، سینمای دینی را ابزار دیپلماسی فرهنگی میداند و بیش از هر کارکردی بر تولیدات مشترک معطوف به جذب مخاطب جهانی تاکید میکند.
سعید قاسمی
ایران؛ از سینمای مناسبتی تا سریالهایی که به حافظه جمعی پیوستند
در چهار دهه گذشته، ایران یکی از فعالترین کشورهای جهان اسلام در تولید آثار تصویری با مضامین دینی بوده است. این فعالیت هم سینما را در بر گرفته و هم تلویزیون را، اما تجربه عملی نشان میدهد که این دو رسانه مسیرهای متفاوتی را طی کردهاند و نتایج کاملا یکسانی بهدست ندادهاند.
در حوزه سینما، فیلمهای دینی اغلب در قالب پروژههای محدود، پرهزینه و مناسبتی شکل گرفتهاند. آثاری مانند «سفیر»، «روز واقعه»، «مسافر ری» و «محمد رسولالله» هرکدام تلاشی بودند برای بازنمایی تاریخ یا مفاهیم دینی در قالب سینمایی. این فیلمها معمولا با حمایت نهادهای رسمی تولید شدند و نگاهشان بیش از آنکه متوجه بازار و مخاطب گسترده باشد، معطوف به ماموریت فرهنگی بود.
نتیجه این رویکرد، سینمایی شد که اگرچه از نظر نیت قابل توجه بود، اما کمتر توانست به جریانی پایدار تبدیل شود. فیلمها دیده میشدند، اما در حافظه عمومی ماندگار نمیشدند. تکرار نداشتند و مخاطب عام با آنها رابطه روزمره برقرار نمیکرد. سینمای دینی، در عمل به سینمای «مناسبتها» محدود ماند. آخرین تلاش سینمای ایران که روایتگر تولد حضرت موسی (ع) بود و توسط ابراهیم حاتمیکیا بر پرده سینما رفت از قاعده پیشینیان خود مستثنی نبود. تمرکز بیش از حد به تکنیکهای سینمایی و عدم پرداخت مناسب فیلمنامه و شخصیتها این فیلم را هم به سرنوشت سایر آثار سینمایی با مضامین دینی دچار کرد؛ درحالیکه پتانسیل داستان حضرت موسی (ع) و قوم بنیاسرائیل بسیار بالاتر از آثاری اینچنینی است. داستان قوم یهود میتواند در حد و اندازههای یوسف پیامبر(ع) جذاب و دارای ابعاد مختلف باشد.
درمقابل، تلویزیون تجربهای کاملا متفاوت رقم زد. از دهه هفتاد به بعد، سریالهای دینی و تاریخ دین آرامآرام جای خود را در خانهها باز کردند. «مردان آنجلس»، «امام علی (ع)»، «یوسف پیامبر» و «مختارنامه» نهفقط سریال، بلکه رویداد فرهنگی بودند. این آثار بارها بازپخش شدند، نسلهای مختلف آنها را دیدند و دیالوگها و تصاویرشان وارد فرهنگ عمومی شد.
موفقیت این سریالها به چند عامل برمیگشت: روایت بلندمدت، شخصیتپردازی تدریجی، حضور مداوم در زندگی روزمره مخاطب و مهمتر از همه، قصهگویی قابل فهم. تلویزیون توانست دین را از حالت آیینی و مناسبتی خارج کند و آن را به تجربهای زیسته تبدیل کند.
«یوسف پیامبر» نمونه شاخص این مسیر است. سریالی که با تکیه بر روایت قرآنی، اما بدون ورود به مناقشات اعتقادی، داستانی اخلاقی و انسانی را روایت کرد. همین رویکرد باعث شد سریال با وجود همه کاستیهای فرمی و تکنیکیاش در کشورهای مختلف اسلامی، از آسیای مرکزی تا بخشهایی از جهان عرب، دیده شود و مخاطب پیدا کند.
در کنار آن، «مختارنامه» تجربهای متفاوت بود؛ سریالی تاریخی با تمرکز بر روایت شیعی از وقایع پس از عاشورا. این سریال در ایران با استقبال گسترده روبهرو شد و به یکی از بزرگترین پروژههای تلویزیونی تبدیل شد. طبیعی است که چنین روایتی، بهدلیل ماهیت هویتی و تاریخیاش، در کشورهای سنیمذهب کمتر دیده شود. این تفاوت در میزان استقبال، نه نشانه ضعف اثر است و نه مسئلهای غیرمنتظره؛ بلکه نتیجه تفاوت مخاطب هدف است.
همین تجربه نشان میدهد که مسئله اصلی نه کیفیت اثر، بلکه تعریف هدف تولید است؛ نکتهای که در سیاستگذاری فرهنگی نقش تعیینکننده دارد.
جهان اسلام؛ سریالهای دینی میان سرگرمی، تاریخ و قدرت نرم
در دیگر کشورهای جهان اسلام، تجربه تولید آثار دینی مسیر متفاوتی را طی کرده است. بسیاری از این کشورها اساسا سینمای دینی گستردهای نداشتهاند، اما از دههها پیش، سریالهای تاریخی و مذهبی را به ابزار اصلی روایت دین و تاریخ تبدیل کردهاند.
در مصر و سوریه، تولید سریالهای دینی سابقهای طولانی دارد. آثاری مانند «عمر بن عبدالعزیز»، «خالد بن ولید» و «صلاحالدین ایوبی» سالهاست که در حافظه مخاطبان عربزبان باقی ماندهاند. این سریالها معمولا با تمرکز بر شخصیتهای تاریخی ساخته شدهاند و دین را در دل روایت قدرت، سیاست و اخلاق قرار دادهاند.
در سالهای اخیر، این روند با ورود کشورهای عرب حوزه خلیج فارس، بهویژه عربستان سعودی، وارد مرحله تازهای شده است. سریالهایی مانند «عمر»، «معاویه»، «الملک فاروق» و برخی پروژههای تاریخی جدید، با بودجههای کلان و استانداردهای تولید بالا ساخته شدند. این آثار در پلتفرمها و شبکههای منطقهای پخش شدند و مخاطبان میلیونی داشتند.
نکته قابل توجه در این تولیدات، رویکرد آنها به روایت دین است. در بسیاری از این سریالها، دین نه بهعنوان پیام مستقیم، بلکه بهعنوان زمینه فرهنگی و تاریخی حضور دارد. داستانها حول قدرت، وفاداری، خیانت، خانواده و سیاست میچرخند و شخصیتها در دل این تعارضها تعریف میشوند. همین رویکرد باعث شده این آثار، حتی زمانی که با نقدهای جدی مواجه میشوند، از نظر مخاطب موفق باشند. سریالهای عربی دینی امروز، بیش از آنکه شبیه موعظه باشند، شبیه درام تاریخیاند. در سینما، تجربه جهان اسلام محدودتر است. بهجز فیلمهایی مانند «الرساله»، کمتر اثر دینی توانسته حضور گستردهای در سطح بینالمللی داشته باشد. این واقعیت، بار دیگر نشان میدهد که برای روایت دین، سریال همچنان رسانه غالب و موثرتر است.
سیاستگذاری؛ دین، بازار و انتخاب هدف
در این نقطه، مهمترین پرسش پیش روی سیاستگذاران فرهنگی قرار میگیرد: وقتی قرار است اثری با مضمون دینی ساخته شود، هدف دقیق چیست؟
پاسخ به این پرسش، مسیر تولید را بهکلی تغییر میدهد. تجربه ایران و جهان اسلام نشان میدهد که میتوان دستکم سه هدف متفاوت را برای تولید آثار دینی در نظر گرفت؛ و هرکدام از این اهداف، سیاستگذاری خاص خود را میطلبد.
اگر هدف، جذب مخاطب گسترده و فراملی است در این حالت، روایت باید بر مشترکات انسانی، اخلاقی و ایمانی تکیه کند. ورود به اختلافات تاریخی یا اعتقادی، دامنه مخاطب را محدود میکند. تجربه سریالهایی مانند یوسف پیامبر یا برخی آثار عربی نشان میدهد که قصههای ساده، شخصیتمحور و اخلاقی، بیشترین شانس دیده شدن را دارند. زبان روایت باید جهانی باشد و فرم اثر با استانداردهای روز رسانهای هماهنگ شود.
اگر هدف، بهرهبرداری اقتصادی و حضور در بازار منطقهای است در این صورت، کیفیت تولید، ریتم، بازیگری، جلوههای بصری و توزیع اهمیت اصلی را پیدا میکند. بازار مخاطب امروز، چه در تلویزیون و چه در پلتفرمها، به آثار خوشساخت و سرگرمکننده واکنش نشان میدهد. سریالهای عربی پرخرج نمونه روشنی از این مسیرند. در این رویکرد، دین بخشی از روایت است، اما موتور اصلی جذب مخاطب، درام است.
اگر هدف، برخورد صرفا اعتقادی و هویتی است در این حالت، معیار موفقیت لزوما میزان مخاطب یا فروش نیست. چنین آثاری برای تقویت حافظه فرهنگی، انتقال روایت تاریخی و پاسخ به نیازهای درونجامعهای ساخته میشوند. انتظار اقبال عمومی یا فراملی از این آثار، منطقی نیست و نباید مبنای قضاوت قرار گیرد. مسئله اصلی زمانی ایجاد میشود که این اهداف از هم تفکیک نشوند.
تجربه ایران نشان میدهد که توانایی تولید هر سه نوع اثر وجود دارد، به شرط آنکه سیاستگذاری شفاف باشد و هر پروژه از ابتدا بداند برای چه مخاطبی و با چه انتظاری ساخته میشود.
درنهایت، تجربه ایران و دیگر کشورهای جهان اسلام نشان میدهد که مسئله اصلی در تولید آثار دینی، نه صرفا موضوع، نه بودجه و نه حتی مهارت فنی است؛ بلکه تعریف دقیق نسبت میان روایت، مخاطب و هدف تولید است. هرجا این نسبت روشن بوده، اثر توانسته مسیر خودش را پیدا کند؛ چه در قالب سریالی که به حافظه جمعی یک جامعه راه یافته، چه در قالب اثری که بازار منطقهای را هدف گرفته و چه در قالب کاری که صرفا برای مخاطب مشخص و محدود ساخته شده است.
مشکل از جایی آغاز میشود که این مرزها مخدوش میشوند: وقتی از اثری انتظار دیدهشدن فراگیر میرود، اما زبانش بسته و درونگفتمانی است، یا وقتی پروژهای با هدف فرهنگی داخلی ساخته میشود، اما با معیارهای اقتصادی و میزان مخاطب سنجیده میشود. تجربههای موفق و ناموفق سالهای گذشته نشان دادهاند که نه «جهانیشدن» الزاما فضیلت است و نه «محدودماندن» الزاما ضعف؛ آنچه تعیینکننده است، تناسب میان نیت، فرم و میدان عرضه است.
اگر سیاستگذاری فرهنگی بتواند این تمایزها را به رسمیت بشناسد و هر پروژه را در جای درست خودش تعریف کند، امکان شکلگیری یک زیستبوم متنوع فراهم میشود؛ زیستبومی که در آن، آثار مختلف با اهداف متفاوت کنار هم وجود دارند، بدون آنکه با یک متر سنجیده شوند. چنین رویکردی، هم به سازندگان اجازه انتخاب آگاهانه میدهد، هم انتظار مخاطب را واقعبینانهتر میکند و هم از داوریهای شتابزده و مقایسههای نادرست جلوگیری میکند.
در این صورت، تولید آثار دینی ـچه در سینما و چه در سریال از حالت واکنشی و مقطعی خارج میشود و به بخشی پایدار از جریان تولید فرهنگی بدل میشود؛ جریانی که میداند برای چه کسی، در چه مقیاسی و با چه افقی روایت میکند و دقیقا به همین دلیل، شانس بیشتری برای ماندگاری، اثرگذاری و تداوم خواهد داشت.



