محمدنبی جلالی، مدیر اندیشکده مطالعات راهبردی دیپلماسی
نظم بینالمللی برآمده از دوران پساوستفالیایی در قرن هفدهم اگرچه نقطهی آغازین آنارشی نبوده است، اما نقطه عطفی در تحول و پیچیده تر شدن ماهیت آنارشی محسوب میشود، که با ظهور بازیگران فروملی و فراملی، پدیده جهانیشدن و گسترش تهدیدات فرامرزی، میزان پیشبینیناپذیری نظم بینالمللی را به طور چشمگیری افزایش داده است. درونمایهی این ساختار با فقدان هرگونه نظام تضمینکنندهی در حوزه حقوق بینالملل مواجه است. به بیان دقیقتر، روابط بینالملل بر شالودهای آنارشیک و عاری از هر اقتدار مرکزی بنا نهاده شده و این هرجومرج ذاتی، بستری برای بیاعتنایی به هنجارهای بینالمللی و اعمال سیاست های سلطهگرایانه از سوی قدرتهای بزرگ فراهم کرده است. ایالات متحده با بهرهگیری از همین خلأ حقوقی و ساختاری، خود را در موقعیتی فراقانونی پنداشته و نقض آشکار منشور سازمان ملل، موازین حاکمیت ملی و اصل عدم مداخله را مجاز شمرده و در این چارچوب، حملات پیشدستانه، تحریمهای یکجانبه و تهدید نظامی علیه کشورها را در لفافه نظم قاعده محور خود توجیه و عملاً به سازوکاری برای حفظ هژمونی و استمرار سلطهگری اش تبدیل کرده است، نظمی که نه بر پایه حقوق بینالملل، که براساس تبعیض ساختاری نظام بین الملل و استفاده گزینشی از حقوق بینالملل است.
به نقل از برژنسکی، دیپلمات و ژئواستراتژیست لهستانی-آمریکایی، جهان پس از جنگ سرد و با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پایان یافتن نظام دوقطبی، وارد عصر بیسابقهای از تکقطبی شدن مواجه شده است و استدلال میکند ایالات متحده نخستین، تنهاترین و به احتمال زیاد آخرین ابرقدرت سده بیستم خواهد بود، وی ماندگاری این ساختار تکقطبی و استمرار سیطرهی یک ابرقدرت را غیردائمی و نامحتمل دانسته و پیش بینی می کند که ایالات متحده با از دست دادن تسلط ژئوپلیتیکی خود در نقاط مختلف جهان افول خواهد کرد و با ائتلافی ضدهژمونیک متشکل از چین، روسیه و احتمالا ایران مواجه خواهد بود که زمینه تغییر در معادلات موازنهی قدرت فراهم می شود، لذا براساس همین تحلیل، نمیتوان رویارویی ایران با رژیم صهیونستی و ایالات متحده را فاقد عقبه راهبردی دانست. در چنین بستر آنارشیکی، جمهوری اسلامی ایران که ظرفیت تبدیل به بازیگری نوظهور و مؤثر در سیستم بین الملل چندقطبی/پساقطبی را داراست، طی دهههای اخیر پیوسته در معرض تهاجم نظام سلطه بهویژه ایالات متحده و رژیم غاصب صهیونیستی بوده است. این تهاجمات چندوجهی مصادیقی چون جنگهای نیابتی، ترور چهرههای علمی و هسته ای شاخص، عملیات سایبری و اطلاعاتی، تحریمهای اقتصادی، تخریب زیرساختهای حیاتی و امنیتی و غیره را در بر گرفته است. افزون بر این، استفاده از پایگاههای نظامی مستقر در کشورهای عربی حوزه خلیج فارس، این سرزمینها را به سکوی عملیاتی برای پیشبرد اهداف نظامی و ژئوپلیتیکی واشینگتن علیه تهران تبدیل کرده است؛ اقداماتی که پیامدهای عمیقی بر ساختار امنیتی منطقه و ثبات خاورمیانه بر جای نهاده است. از این منظر، آنارشی نه یک مفهوم انتزاعی، که واقعیتی زیسته و ملموس برای ملتهای خاورمیانه است که در نظام بین المللی فاقد تضمینهای اجرایی به سر میبرند.
در چنین فضای پر تنش و پر منازعه ای، گفتمان مقاومت که در تار و پودش آرمان مقدس فلسطین و قدس شریف نهفته است می تواند بهمثابه کنشی خودآگاهانه برای بازپسگیری استقلال سیاسی، فرهنگی و اقتصادی ملتها در برابر سیطرهی گفتمان مسلط سرمایهداری جهانی عمل کند. این گفتمان فراتر از یک استراتژی نظامی، یک چارچوب هویتی و ارزشی بر پایههای عدالت، کرامت انسانی، حاکمیت ملی، ایستادگی در برابر کشورهای سلطه گر می باشد، که در ایران، لبنان، عراق، فلسطین، یمن و دیگر جوامع ضداستعماری بهعنوان منطقی هویتی-سیاسی تجلی یافته است. از منظر نظریه سازهانگاری، در واقع گفتمان مقاومت پاسخی است به ساختار آنارشیک نظام بینالملل که می تواند با دگرگونسازی در قدرت نرم، نبرد را از میدان نظامی به میدان معنایی انتقال دهد. در این پروسه، تحقق پیروزی فراتر از ابعاد صرفا نظامی، منوط به تثبیت گفتمانی هوشمندانه و روایت خلاقانه ای است که ایران و متحدانش را از بازیگرانی صرفاً واکنشی برپایه قدرت سخت به کشورهایی معناآفرین بدل سازد. به بیان دقیقتر، آنچه پیشتر صرفاً بهمثابه قدرت نظامی فهم میشد، میتواند به یکی از ارکان قدرت معنایی در معادلات ژئوپلیتیکی بدل شود و زمینهساز بازتعریف هنجارها و ساختارهای مسلط در نظام بینالملل گردد. تمایز بنیادین این گفتمان از جنبشهای پیشین در ظرفیت آن برای تبدیل شدن به قدرتی معناساز نهفته است؛ در واقع می توان گفت پیروزی در جنگهای نامتقارن کنونی، به همان نسبت که مستلزم قدرت سخت افزاری و کنترل میدان است، تسلط بر روایتها و ابعاد دیگر قدرت نرم هم در این میدان نبرد سرنوشتساز است.
والرشتاین در خوانش خود از تحولات ساختاری نظامهای تاریخی، بر این باور است که تاریخ مدرن پیوسته شاهد خیزش جنبشهایی علیه نظام سرمایهداری بوده که میکوشند ساختار سلطه و تمرکز قدرت در نظام سرمایهداری جهانی را به چالش بکشند، با این حال وی نسبت به انحلال یا ادغام تدریجی اغلب این جنبشها در نظام بین الملل مسلط هشدار میدهد؛ خطری که عمدتاً ناشی از ناتوانی این جنبشها در حفظ استقلال معنایی و نهادی در بلندمدت است. از این رو، پرسش محوری این است که تابآوری جنبش مقاومت و نه صرفاً چگونگی پیدایش یا گسترش آن در برابر قدرت ادغامکننده نظام بینالملل متاخر چگونه است؟ نظام بین المللی که از مجرای هژمونی رسانهای و فرهنگی قدرتهای سلطهگر، گفتمانهای عدالتخواه را در سطح معنا خنثی میکند. با این توضیحات میتوان استدلال کرد که بقا و کارآمدی گفتمان مقاومت، به طور مستقیم به توانایی ظرفیت آن در تقویت قدرت معنایی (Ideational Power) نهفته است.
روی هم رفته در جمعبندی، تابآوری گفتمان مقاومت مستلزم بازسازی همزمان در سه ساحت اصلی است: نخست، تحکیم انسجام معنایی از طریق پاسداری از دالهای مرکزی این گفتمان بویژه عدالت و موضوع فلسطین و قدس شریف در برابر هجوم روایتهای نئولیبرالی که درصدد تهی کردن این موضوعات از معنای اصیل هویتیشان هستند؛ دوم، نهادینهسازی این ارزشها در قالب سازوکارهای اقتصادی و فرهنگی مستقل از منطق نظام سرمایهداری؛ و سوم، گسترش شبکههای رسانهای فراملی برای بازتاب صدای مقاومت به مخاطبان جهانی و به موازات آن، ایجاد پیوندهای راهبردی با جوامع پیرامونی به ویژه در مناطقی نظیر مناطق شیعه نشین عربستان، بحرین، کویت، سودان، پاکستان، مصر، تونس، آذربایجان و غیره که به دلیل پیشینه تنشهای هویتی و اجتماعی، ظرفیت بالایی برای همگرایی با گفتمان مقاومت اسلامی در سطح مردمی وجود دارد؛ که میتواند زمینهساز شکلگیری حلقههای همگرایی فراملی بر پایه مقاومت در برابر نظام سلطه گردد و به تدریج به ایجاد جبههای متحدتر از ملتهای منطقه منجر شود. بدین ترتیب، گفتمان مقاومت با اتکا به قدرت معنایی میتواند از سطح دفاع از موجودیت خود فراتر رفته و به نیرویی تعیینکننده در شکلدهی نظام جهانی پساسرمایهداری بدل شود و به تولیدکننده معنا و هویت تبدیل گردد، در غیر این صورت انحلال یا حل در مدار نظام بینالملل اجتنابناپذیر است. به نقل از والرشتاین، گریز از نظام بین الملل ممکن نیست، زیرا سیستم بین الملل همهچیز را در مدار خود میکشد، اما میتوان در شکافهای درونی آن زیست و از بحرانهای ساختاریاش برای بازتعریف موازنه قدرت بهره جست، از همین رو ضروری است کشورهای جبهه مقاومت با تقویت قدرت نرم بویژه نفوذ گفتمانی و بهره بردن از این شکاف ساختاری نظام بین الملل این گفتمان را به نیرویی معناساز در معادلات جهانی تبدیل کنند.



