دوقطبیسازی کاذب و مسئله تفسیر پسارخدادی در گفتمان سیاسی ایران
مرکز ارزیابی سیاستی ایران، ضرورت شناخت ریشههای دوگانهسازیهاس داخلی را ضروری قلمداد کرده است.

در فضای مذاکراتی اخیر، یکی از پدیدههای برجسته، بازتولید دوقطبیهای هویتی انتزاعی در درون جبههٔ داخلی بوده است. این دوقطبیها که در ظاهر، دو سوی موافقان و مخالفان را بازنمایی میکنند، درواقع برساختههایی گفتمانیاند که کارکردی فراتر از بازتاب کثرت واقعی آراء را دارند. از منظر جامعهشناسی سیاسی، قطبها بهمثابهٔ کانونهای معنابخش عمل میکنند که با گردآوری کنشگران همسو، به کاهش تنهایی نظری و افزایش سرمایهٔ نمادین گروهی یاری میرسانند. با این وجود، این همافزایی درونی، هرگز به معنای انطباق آنها با پیچیدگی میدان اجتماعی نیست. در حقیقت، قطبها صورتی انتزاعی و تقلیلیافته از واقعیتند که برای نیل به انسجام راهبردی گروهی و نه برای روایت تمامعیار مناسبات موجود، شکل میگیرند.
مذاکرات اخیر نیز بستری برای ظهور چنین دوگانهای فراهم آورد، هرچند که در متن جامعه، طیفی پیوسته از مواضع، با درجات گوناگون تأیید یا تردید وجود داشت. با این حال، فضای قطبیشده، این تکثر را در قالبی دوگانه فشرد و زمینه را برای خوانشهای گزینشی از مواضع فرادست مهیا کرد.
رهیافت رهبری در باب پرهیز از تفرقهافکنی، هرچند در مقام یک هنجار کلاننگر صادر شد، اما در فضای دوقطبی موجود، بهسرعت به ابزاری برای برچسبزنی هویتی بدل گشت. یک سوی طیف، با استناد به این پیام، سوی مقابل را به انحراف از خط رهبری یا حرکت جلوتر از فرمان متهم کرد. این واکنش اما نشان میدهد که پیام اولیه، دستکم در سطح کنش سیاسی روزمره، از محتوای هنجاری خود تهی شده و به مثابهٔ سلاحی گفتمانی در خدمت حذف رقیب درآمده است که بیش از آنکه با مقصود اصلی پیام قرابت داشته باشد، بازتابدهندهٔ نیاز درونی یک قطب به مشروعیتبخشی انحصاری است.
بهگونهای مشابه، اظهارات اخیر دربارهٔ تفاهم روسایجمهور نیز در همین چارچوب دوگانه، معنادار شد. قطب پیشتر نشانهگذاریشده، که با برچسبهایی چون «تندرو» یا «بینالملل داخلی» خوانده میشد، اینبار کوشید تا با تکیه بر برداشتی گزینشی از سخنان رهبری، خود را در موقعیت همسو با ارادهٔ فرادست بازتعریف کند. با این اوصاف، آنچه از منظر تحلیل گفتمان غایب میماند، این نکتهٔ بنیادین است که مواضع رهبری، به دلیل ماهیت راهبردی و لایهدار خود، در این دوقطبیهای سادهانگارانه نمیگنجند. نسبتسنجی یک پیام با یکی از قطبها، نه از سنخ همترازی محتوایی، که از جنس تفسیر به رأی و برساخت مطابقت است. بنابراین، نمیتوان از قرائت عامیانهٔ پلاکاردها یا شعارها، به موافقت بیچونوچرای رهبری با آنها حکم کرد؛ چراکه چنین نسبتی، اساساً واجد اعتبار روششناختی نیست.
در سطحی فراتر، هر دو گفتمان مذکور واجد ویژگی کذب ساختاریاند؛ به این معنا که نه از رویت عینی جامعه، بلکه از ضرورت تاکتیکی انسجامبخشی درونگروهی و طرد دیگری زاده شدهاند. استمرار این روش در تفسیر رویدادها و فرمایشات، نهتنها به فهم عمیقتر نمیانجامد، بلکه سرانجام به تولید تناقضنماییهایی میرسد که پای خود رهبری را نیز به میان میکشد. برای نمونه، اینکه اگر رهبری بر «اتحاد» تأکید دارد، چرا در موضعی دیگر از تفاهم ناخرسند است؟ پرسش ازایندست، تنها زمانی معنا مییابد که مرزهای مفهومی «اتحاد» و «تفاهم» را پیشاپیش در چارچوبی دوقطبی تعریف کرده باشیم؛ حال آنکه معانی مورد نظر رهبری، در افقی فراتر از این دوگانهها تعریف میشوند و به سادگی قابل فروکاستن به یک سوی میز مذاکره یا پشت آن نیستند.
در نتیجه، ضرورت کنونی تحلیل سیاسی، نه ورود به جدلهای موضعی قطبی، بلکه تأمل در سازوکارهای برساخت این دوگانهها و پیامدهای معرفتی آنهاست. هرگونه تصفیهحساب سیاسی، خواه عامدانه یا ناخواسته، در بستر دوقطبیهای کاذب، نه به شفافیت افکار عمومی، بلکه به گسست روزافزون معنایی میان گفتمان راهبردی و دریافت کنشگران سیاسی دامن میزند.



