مهدی محمدی
بهطور تاریخی هدف پروژه انباشت فشار علیه ایران تغییر محاسبات ایران بوده است. فرض بنیادین امریکا همواره این بوده -و هنوز هم این است- که محاسبات ایران بالاخره تحت فشار، تغییر خواهد کرد. امریکا همواره تصور می کرده مشکلی هم اگر هست در اندازه فشار است نه اصل استراتژی فشار.
مدتی بعد، رژیم اسراییل توانست امریکا را متقاعد که برای تغییر محاسبات ایران در مسائل کلیدی مرتبط با امنیت ملی آن، فشار باید چنان زیاد باشد که موجودیت ایران را تهدید کند. ادعا این بود که ایران تنها در این صورت است که درباره مسائل امنیت ملی خود وادار به محاسبه مجدد می شود.
ترامپ دقیقا براساس این راهبرد عمل کرده. تصور او این بوده که اگر ایران کوتاه نمیآید مشکل این است که فشارها کافی نیست و اگر فشار بهاندازه کافی انباشت شود، جایی وجود دارد که محاسبات ایران بالاخره عوض خواهد شد.
بریفینگ اطلاعاتی نتانیاهو برای ترامپ در مارالاگو هم احتمالا حاوی همین مضامین بوده است. اینکه اگر فشار بهاندازه کافی باشد ایران تغییر محاسبه میدهد و در انباشت فشار نباید تردید کرد. ظاهرا نتانیاهو به ترامپ گفته ایران نباید حس کند ترامپ هنوز در شک و تردید است.
بخش مهم داستان انباشت نیرو، تهدیدهای پیدرپی و تولید محتوای وسیع درباره قریبالوقوعبودن جنگ از یک جنبه یک کمپین شناختی بسیار هدفمند برای تاثیرگذاری بر جامعه و مسئولین است تا حس کنند راهی جز انتخاب میان دو گزینه جنگ و تسلیم نیست و گزینه سومی هم وجود ندارد.
این چیزی است که منابع رژیم اسراییل اخیرا آن را «هایپرونتیلاسیون جامعه ایران» نامیدهاند. تلاش دشمن این است که جامعه و حاکمیت از حیث شناختی دچار اضافهبار شود، فرسودگی شناختی پیدا کند و بهجای تصمیمهای عمیق و عقلانی، بهسمت تصمیمهای هیجانی وپرخطا سوق داده شود.
برایناساس، در یک مبارزه شناختی پیچیده، رهبری، نیروهای مسلح و بخش عمده جامعه سیاسی ایران تصمیم گرفتند به ترامپ نشان بدهند فشار -صرفنظر از میزان آن- محاسبات ایران را تغییر نمیدهد. چرا؟ به این دلیل ساده که میدانستند اگر محاسبات زیر فشار تغییر کند تنها نتیجه افزایش فشار خواهد بود.
البته در مورد خاص ایران این همه داستان نیست. اشتباه بزرگی است اگر همه آنچه را که علیه ایران انجام شده یک کمپین جنگ شناختی با هدف اثرگذاری بر محاسبات، تصمیمات و پیشنهادهای مذاکراتی ایران بدانیم. این نصف داستان است.
نصف دیگر ماجرا این است که ترامپ به راهی کشیده شده که همانطور که ویتکاف گفت امیدوار -و شاید باید گفت مطمئن- بوده که ایران با انباشت بیسابقه فشار موجویتی تسلیم خواهد شد اما این اتفاق رخ نداده. و اکنون مستاصل است که چه باید بکند؟
ترامپ دو راه دارد: یکی اینکه همچنان مطابق فرمولی عمل کند که میگوید فشارها کافی نیست و اگر بهمیزان کافی زیاد شود ایران تغییر محاسبه خواهد داد. و راه دیگر این است که بالاخره جایی دریابد این مسیر درمقابل کشوری مانند ایران اساسا اشتباه است و باید تغییر کند.
یک تیم بزرگ و قسمخورده اکنون به او میگویند هنوز باید جلوتر برود و به فشار اضافه کند. ایده ضربه محدود با هدف تحمیل توافق از همینجا بیرون آمده است. واضح است که تیمی میخواهد ترامپ را متقاعد کند انباشت نیرو کافی نیست و تا یک ضربه به ایران وارد نشود تغییر محاسبات مدنظر ترامپ در ایران رخ نخواهد داد. پیداست که ترامپ به این کار بیمیل نیست اما ایران در این مدت به آن نشان داده چیزی بهنام ضربه محدود وجود ندارد، هر ضربهای به درگیری گسترده منجر خواهد شد و نتیجه ضربه هم نه تسلیم ایران، بلکه ضربه متقابل بیسابقه به امریکا خواهد بود.
به همین دلایل است که داستان دچار ابهام و عدم قطعیت شده.
ترامپ با هدایت نتانیاهو راهی را آمده که حالا دیگر نمیتواند از دل آن یک پیروزی بزرگ بیرون بیاورد. آدرسها غلط بوده. مقصد هم اشتباه از آب آمده است.
حالا در آستانه مذاکرات روز پنجشنبه یکچیز باید روشن شده باشد: محاسبات ایران، صرفنظر از شدت فشار، زیر فشار تغییر نمیکند. حالا ترامپ باید تصمیم بگیرد. تغییر محاسبه بدهد و راه جدیدی در پیش بگیرد تا به مسیر شکست خورده فعلی ادامه بدهد.
تصمیم با امریکاست. اگر مسیر فشار تصحیح شود احتمالا توافقی در دسترس است. اگرنه، ایران آماده است بقیه هزینههای لازم را برای اصلاح محاسبات امریکا بپردازد. درهرحال، از یک نگاه بلندمدت نشاندادن اینکه مسیر فشار کار نمیکند بهینهتر و کمهزینهتر از رفتن زیر بار آن است.



