پنج آسیب نظام اندیشگاهی ایران
محسن دنیوی، چرخه آسیبهای اندیشکدههای ایران را مرور میکند و نگاه به سناریوها و امکانهای آینده جهان را از ملزومات کار اندیشکدهای میداند.
– محسن دنیوی، بنیانگذار اندیشکده معنا و پژوهشگر مطالعات پیشرفت و نوآوری، یکی از روندپژوهان جدی عرصه سیاستاندیشی در ایران است. اندیشکدهها بهعنوان یکی از نقاط سیاستسازی، مرکز توجه دنیوی در ده سال اخیر بوده است. وی در این تمرکز، یک چرخه آسیب را از تاسیس تا تثبیت نهاد اندیشکده در ایران شناسایی کرده است. این چرخه از «تولد زودرس و آزمایشگاهی اندیشکدهها در ایران» آغاز میشود و با تاکید بر «نسبتگذاری معیوب حاکمیت با اندیشکدهها»، سه آسیب درون اندیشکده ها را نتیجه میگیرد: نقصان در «مبانی اندیشهورزی به سبک اندیشگاهی» که آنها را به نهادهایی برای اقدام تنزل داده است. دنیوی این نقصان را ناشی از «فقدان تفکیکگذاری میان رویکرد شبکه نظام مسائل و گسترش مسئله در تاریخ و جغرافیا با رویکرد نقطهزنی و جراحی موضعی» میداند. درنهایت و بهعنوان پنجمین آسیب اندیشکده ها، تقلیل پدیده «مردم» به «افکار عمومی» در جامعه اندیشگاهی موجب شده است که پایداری و ماهیت ملت ایران در تحلیلهای اندیشکدهای نادیده گرفته شود؛ «مردم»ی که بهعنوان نیروی مقاوم در برهههایی از تاریخ، مداخلات حل مسئله از بالا را دچار اختلال کردهاند و نقش جدی در پیشبرد یا شکست سیاستهای توسعه داشتهاند.
اگر بخواهیم با دقت کلمهای را انتخاب کنیم، من عبارت «جامعه نوپای اندیشگاهی ایران» را مناسب میدانم. منظور از جامعه، مجموعه افرادی است که از کلمات «نظام» و «سیستم» که پیچیدهتر، هدفگرایانهتر و انسجامیافتهتر هستند، کمی فاصله دارد. مجموعههایی که این جامعه را شکل میدهند در دهه ۷۰ بسیار کم، در دهه ۸۰ بیشتر و از سال ۹۵ با شتاب بیشتری رشد کردهاند. در ادامه زنجیره آسیبهای پنجگانه این جامعه را برمیشمرم.
1 – تولد زودرس و آزمایشگاهی اندیشکده ها در ایران
اندیشکدههای ایران عمدتا از دهه ۷۰ شکل گرفتند و رشد شتابان آنها از سال ۹۵ آغاز شد، اما تولد آنها طبیعی و متناسب با نیازهای واقعی جامعه نبود. در غرب، اندیشکدهها پس از جنگ جهانی دوم و از دهه ۱۹۷۰ با پشتوانه افراد میانسال و باتجربه از نهادهایی مانند وزارت خارجه و ارتش شکل گرفتند و ارتباط تنگاتنگی با دانشگاهها داشتند. این ترکیب، امکان انباشت تجربه و آکادمیک را فراهم کرد و مسیر «خلق اتفاق» را میسر ساخت.
در ایران، اما بیشتر افراد زیر ۴۰ سال با انگیزه و دغدغهمند وارد فضای اندیشکدهای شدند؛ پرانرژی اما فاقد انباشت تجربه تاریخی، آکادمیک و عملیاتی. این تولد غیرطبیعی باعث شد اندیشکدهها عمدتا نهادهایی برای اقدام و متدولوژی شوند، نه مراکز اندیشهورزی عمیق. بسیاری از فعالان جوان، با دلسوزی و امید به حل مشکلات کشور وارد شدند، اما بهدلیل فقدان زمینه و تجربه، مسیر شکلگیری اندیشکدهها آزمایشگاهی و غیرارگانیک بوده است.
2 – نسبتگذاری معیوب حاکمیت با اندیشکدهها
یکی از آسیب های جدی، نسبت معیوب میان اندیشکده ها و ساختار قدرت است. سهم محتوا در تصمیمگیری کمتر از ۳۰ درصد است و تعارض منافع، مواضع هسته اولیه تصمیمگیر و سایر نیروهای موثر، نقش تعیینکنندهای در روند اجرا دارند. در چنین وضعیتی، اندیشکدهها وزن واقعی در تصمیمگیری ندارند. بنابراین حتی وقتی اندیشکدهها دسترسی گستردهای به منابع و اطلاعات دارند، این سطح از دسترسی به اثرگذاری عملی منجر نمیشود و بسیاری از پیشنهادهای خوب روی کاغذ باقی میمانند. این وضعیت باعث شده اندیشکدهها به نوعی مشاور ویترینی تبدیل شوند؛ تحلیل ارائه میدهند، محیط را تحلیل میکنند، اما در تصمیمگیری واقعی وزن ندارند.
3 – نقصان در مبانی اندیشهورزی به سبک اندیشگاهی
اندیشکدههای ایرانی بهدلیل تولد آزمایشگاهی، فاقد بنیانهای معرفتشناسی، فلسفی، انسانشناختی و دینشناختی هستند؛ و حتی زمانیکه به این مبانی اشاره میشود، صرفا اجمالی و صوری است. مطالعه تطبیقی بدون درک عمیق از پیشزمینههای تاریخی، فرهنگی و اجتماعی ایران، به تقلید تبدیل میشود.
ما در ایران در نقطه تقاطع سه عنصر قدرتمند -ایران، اسلام و جهان مدرن- قرار داریم و باید تصمیمگیری کنیم. غفلت از هر یک، فاصله معناداری میان نظر و اقدام ایجاد میکند. برای مثال، وارد کردن راهحلهای نفت نروژ بدون درک شرایط تاریخی، اجتماعی و اقتصادی ایران تنها تقلید است و نه تحلیل واقعی. این نقصان باعث شده بسیاری از اندیشکدهها فاقد طراحی سیاسی یا طرح تغییر باشند و صرفا به ارائه راهحلهای فانتزی و پاورپوینتی مشغول شوند.
4 – فقدان تفکیکگذاری میان رویکرد شبکه نظام مسائل و گسترش مسئله در تاریخ و جغرافیا با رویکرد نقطهزنی و جراحی موضعی
اندیشکدهها در ایران گاهی بهجای بررسی نظام مسائل بهصورت شبکهای و کلان، به نقطهزنی و اقدامات موضعی روی میآورند. درحالیکه ترسیم نقشه آینده ایران و جایگاه کشور در روندهای منطقهای و جهانی، جزء وظایف اصلی اندیشکدههاست. اما فقدان رویکرد کلان و آیندهنگاری، باعث شده که حتی بهترین راهحلها در عمل بیاثر باشند و تصمیمگیریها فاقد چارچوب استراتژیک شود. اکنون اندیشکدههای ایرانی برای حل مسائل پیچیدهای چون فرهنگ، اقتصاد و اجتماع ناگریزند فراتر از کارکرد جهانی خود عمل کنند و این باعث پراکندگی و ناکارآمدی در عمل میشود.
5 – تقلیل پدیده «مردم» به «افکار عمومی» در جامعه اندیشگاهی
یکی از آسیبهای بنیادین دیگر، نادیده گرفتن «مردم» بهعنوان نیروی فعال و مقاوم و تقلیل آنها به «افکار عمومی» است. در غرب، افکار عمومی و مردم نیروی موثر در ایجاد تغییر هستند، اما در ایران چنین مکانیسمی وجود ندارد. تحلیل اندیشکدهای ایران اغلب فاقد درک واقعی از رفتار و نقش مردم است. مردم ایران، با هویت تاریخی، فرهنگی و مذهبی مشخص، در مقاطع مختلف تاریخ بر مسیر توسعه و سیاستگذاری اثر گذاشتهاند. نادیدهگرفتن این تفاوت، موجب تحلیل ناقص و ارائه راهحلهای ناکارآمد میشود.
اندیشکدهها و وظیفه خطیر جایابی ایران در سناریوهای آینده
تا زمانی که این پنج آسیب اصلاح نشود، اندیشکدههای ایرانی نمیتوانند نقش واقعی خود را در تصمیمگیری و آیندهنگاری ایفا کنند. اصلاح رابطه با قدرت، غنای مبانی فکری، رویکرد کلان به نظام مسائل، درک واقعی از مردم و رشد طبیعی و تجربهاندوزانه اندیشکدهها، پیششرط ایجاد اثرگذاری راهبردی است. اولویت امروز جامعه اندیشگاهی، خلق تصویر روشن از آینده ایران، منطقه و جهان و نقش ایران در روندهای جهانی است. تنها با چنین تصویرسازیای میتوان مسیر تصمیمگیری امروز را مشروع و اثرگذار کرد و جایگاه اندیشکدهها را از مشاوره ویترینی به نقشی استراتژیک ارتقا داد.
پ.ن: این گفتار، تلخیص گفتوگویی است که نخستینبار در پرونده ویژه «وضعیتشناسی زیستبوم اندیشهورزی ایران» در سالنامه جامعه اندیشکدهها 1401 منتشر شده است.



