تحولات اوکراین و ضرورت بازتعریف سیاست خارجی ایران در قبال مسکو و پکن
مهدی خراتیان معتقد است متغیر مسلط سیاست بینالملل امروز، رقابت قدرتهای بزرگ است و سیاست خارجی ایران باید بر اساس این واقعیت بازتنظیم شود.

✍🏻 مهدی خراتیان، مدیر اندیشکده احیای سیاست
اخطار راهبردی خطاب به مسئولان عالی امنیت کشور: با عنایت به ورود نظامی اوکراین به حوزه کاسپین، چرا زمان تغییر رویکرد واقعگرایانه تهران نسبت به تعمیق روابط با پکن و مسکو فرا رسیده، و مذاکرات اسلام آباد نیازمند مذاکرات مکمل «جامع و راهبردی» بین تهران، مسکو و پکن است؟
با اعلام رسمی زلنسکی مبنی هدف قرار دادن کشتی ایرانی – حاوی کمکهای تسلیحاتی روسیه – و تایید این ادعا توسط وزارت خارجه جمهوری اسلامی ایران، و همچنین قراردادهای تسلیحاتی اوکراین با کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس اکنون میتوان گفت دو جبهه جنگی خاورمیانه و اوکراین بیش از گذشته به یکدیگر پیوند خورده است.
پیش از این بارها در نقد دیدگاه جریان نرمالیزاسیون، هشدار داده شد که این جریان با ترویج خوشبینی نابجا نسبت به تحولات جهانی و نادیده گرفتن تلاشهای مضاعف ایالات متحده برای مهار چین، در تلاش است تا با زمینهچینی برای مذاکرات جامع با ایالات متحده، ایران را ذیل نظم مبتنی بر قواعد تعریف نماید، نظمی که بر اساس شواهد و قرائن متعدد (من جمله دو هشدار مهم از جانب ونس و لاوروف)، در ذیل آن ایران باید تجزیه شود تا مقدمات برای تسلط کامل غرب بر قفقاز شمالی و جنوبی و آسیای مرکزی فراهم شود، تا بتواند فرایند ایجاد خفگی ژئوپولتیک برای چین و روسیه را هموار نماید.
جایگاه جغرافیای منحصر به فرد ایران در مسیرهای چین به اروپا (شرق به غرب) و هند به روسیه (شمال به جنوب)، و جبر جغرافیایی تهران را وادار میکند که در فضای جنگ سرد نوین (که بارها گفته شد دارای مختصاتی کاملا متفاوت با جنگ سرد قرن بیستم است)، در سطح استراتژی بزرگ، جایگاهی متفاوت از گذشته برای پکن و مسکو در نظر بگیرد.
در حالیکه اینروزها مساله رقابت استراتژیک چین و آمریکا بر اسناد امنیت ملی بسیاری از کشورها سایه افکنده است، ائتلاف جریانهای سازهانگار و طرفداران نهادگرایی لیبرال در سیاست داخلی ایران توانستهاند ذیل عناوینی چون «امنیتیسازی» و «امکان بازی برد-برد» با ایالات متحده»، جنگ اخیر میان ایران و آمریکا را فرصتی بی نظیر برای عادیسازی روابط با آمریکا جا بزنند؛ این در حالیست که در خود آمریکا چه در دوره بایدن و چه در دو دوره ترامپ، مساله رقابت راهبردی قدرتهای بزرگ محور اصلی اسناد راهبردی NSS 2017، NSS 2022 و NSS 2025 و سایر اسناد بالادستی امنیت ملی و سیاست خارجی است، و با توجه با نقش جدید اسراییل در مهار چین و روسیه، مساله رقابت استراتژیک ایران و اسراییل در منطقه خاورمیانه خواه ناخواه به امتدادی از رقابت استراتژیک چین و آمریکا و منازعه اوکراین مبدل شده است.
این جریانها با نادیدهگیری نسخههای بروز رسانی شده «دکترین پیرامون» بن گورویون و طرحهایی چون طرح ینون، شهادت هوکابی در مورد حمایت آمریکا از طرح اسرائیل بزرگ، نقش جدید اسراییل در مهار چین و کوریدور IMEC، کلان طرح بریتانیا برای بسط گفتمان پان تورانیسم جهت تضعیف نفوذ ایران و روسیه در آسیای میانه و قفقاز از یک و نیم قرن پیش و نسبت آن با صهیونیسم سیاسی، شهادت بسیار مهم ونس دال بر اراده اسراییل برای لیبی سازی ایران، هشدار راهبردی لاوروف دال بر امکان شباهت پیدا کردن سرنوشت ایران و لیبی در صورت امتیازدهی هستهای، سخنان هشدار دهنده تام باراک در مورد تغییر نقشه خاورمیانه و معتبر نبودن میراث سایس-پیکو، طرح اسراییل در مورد کوریدور داوود و کردستان بزرگ و تهدید انگاری ترکیه و انبوهی از شواهد دیگر، این تصور نادرست را رواج داده است که در صورت عادیسازی روابط ایران و اسراییل، مشکلات ایران دفعتا حل خواهد شد.
این در حالیست که ترکیب جبر جغرافیایی و شرایط حاد جهانی ناشی از رقابت قدرتهای بزرگ، فضایی را برای ایران ترسیم میکند که در آن ایران ناگزیر است برای بقای خود به شکلی متفاوت بیاندیشد و خود را در حوزههایی چون تامین کالاهای اساسی، فروش نفت، تامین ارز، اتصال به زنجیره تامین فناوریهای حساس خصوصا هوش مصنوعی، تامین تسلیحات پیشرفته نظامی و غیره، از غرب جدا نماید.
جریان غربگرا اصرار دارد که ایران را به هر شکل که هست که ذیل زیست بوم آمریکایی نگه دارد، زیست بومی که بقای خود را در گروی تضعیف یا حذف کشورهایی چون ایران میداند که به دلیل عقبه اصیل تاریخی خود، قائل به استقلال ژئوپولتیک هستند. همچنین این جریان با علم به اینکه جمهوری خلق چین حاضر نیست ذیل نظم آمریکایی با ایران کار مهمی با ایران انجام دهد و تعمیق روابط تهران پکن مستلزم جدایی از نظم اقتصادی آمریکایی است، با نادیده گرفتن تعمدی این اصل مهم، با ارسال سیگنالهای متضاد به پکن، عملا رابطه دو کشور را در مرحله قفل شدگی در حوزه های راهبردی قرار داده است، به رغم اینکه چین در جنگ اوکراین، موضوع اسنپ بک و مخالفت با تصویب قطعنامههای تنگه هرمز در شورای امنیت و IMO، به خوبی نشان داده است که درصورت التزام کشورهای همسو به قواعد خاص کار با چین، حتی در صورت هشدارهای مکرر آمریکا از تعمیق روابط با کشورهای متخاصم با ایالات متحده هیچ ابایی ندارد.
این جریان حتی در مورد جایگاه ونس در سیاست خارجی آمریکا و نحوه پر کردن دست جریانهای محدود کننده (restrainer) و اولویتگرا (prioritizer) در سیاست داخلی آمریکا تجویزهای اشتباهی را مینماید که در عمل به پرشدن دست جریانهای برتری طلب (primacist)، نئوکانها و حتی لابی اسراییل منجر میشود. به عبارتی این جریانها با ترویج عباراتی چون «ایران را محل نزاع قدرتهای بزرگ نکنیم» و «ایران نباید امنیتی سازی شود»، در تلاشند تا جبهه جنگ اخیر ایران تا حد امکان از جبهههای دیگر نبرد درعرصه جهانی جدا شود و به عبارتی ایران به موضوعی راحت الحقوم برای لابی اسراییل و جریان جنگ طلب واشنگتن مبدل شود؛ این در حالیست که هم از منظر اروپا و هم از منظر آمریکا این جبهه ها به هم متصل است و دلیل ورود آمریکا به جنگ با ایران، نه به دلیل ماجراجویی ایران، بلکه به دلیل تلاش برای ضربه زدن به ضعیفترین حلقه مثلث ایران، چین و روسیه و مقدمه چینی برای تسلط بر آسیای مرکزی و تثبیت هژمنی اسراییل بر منطقه خاورمیانه به عنوان عنصر کلیدی اتصال ایندوپاسیفیک به یوروآتلانتیک بوده است. بنابراین، ایران چه بخواهد و چه نخواهد به دلیل جایگاه جغرافیای منحصر به فرد خود در مرکز منازعهای عظیم قرار دارد و باید برای بقای خود با ذی نفعان این منازعه وارد گفتگوهایی جامع و راهبردی شود، امری که جریان سازهانگار و غربگرا از درک آن ناتوان است. این جریانها با همین برداشت نادرست از صحنه برآوردهای نادرستی از شرایط حساس کشور در آستانه جنگهای ۱۲ روزه و ۴۰ روزه تولید کرد و در غافلگیریهای راهبردی این دو جنگ کاملا مقصر است.
همچنین شرط پر شدن جریانهای انزواگرا در کاخ سفید، همواره بزرگ شدن هزینههای سیاسی، اقتصادی و نظامی جنگها بوده و در مقابل جریانهای جنگ طلب همواره با کوچک نمایی هزینههای جنگ کار خود را پیش برده اند، و جریانهای طرفدار نرمالیزاسیون همواره در مقاطع حساس جنگها با اظهار نظرها و تصمیمسازیهای نادرست، عملا کمک کار جریانهای جنگ طلب در واشنگتن بوده اند.
در مقابل شواهد نشان میدهد که به رغم تمام این کاستیها و قفل شدنهای تعمدی در سیاست خارجی ایران، پکن و مسکو در جنگ اخیر کمکهای مهمی به ایران نمودهاند که در گزارشهای اخیر نشریات معتبر بازتاب داشته و به علنی شدن هشدارهای آمریکا ناظر به لزوم فاصله گرفتن پکن و مسکو از تهران منجر شده است.
در نهایت این بخش مقدمه، ذکر این نکته ضروری است که بر خلاف القائات جریانهای غربگرا، مساله اساسی این نیست که تهران باید خود را ذیل «بلوکی شرقی» تعریف کند یا به چین و روسیه بفروشد، بلکه مساله این است که در شرایط امروز رقابت چین و آمریکا اکنون متغیر ساختاری غالب نظام بینالملل است؛ بنابراین آزادی عمل ایران نسبت به دهههای قبل کاهش یافته و سیاست خارجی ایران باید با این محدودیت ساختاری بازتنظیم شود.
در این مقاله بسیار مفصل ضمن مرور گذشته، اسناد بالادستی ایالات متحده، بیانیهها ناتو، اظهارات اخیر وزرای امور خارجه چین و روسیه در مورد جنگ و …. نشان خواهیم داد که چرا مسیر فعلی سیاست خارجی ایران، که بیشتر حول محور «نمایش» روابط با چین و روسیه و در عمل کمابیش ادامه مسیرهای نادرست گذشته است، کشور را به بیراهه و سقوط سوق خواهد داد.

مقدمتا عرض میشود که اصل ادعای زلنسکی مبنی بر حمله به کشتی ایرانی در دریای خزر، توسط وزارت خارجه تایید و به احضار کاردار اوکراین به حوزه اوراسیای وزارت خارجه جمهوری اسلامی ایران منجر شده است. در مورد ماهیت نظامی/غیرنظامی کشتی گمانهزنیهایی وجود دارد.

مصاحبه دو روز پیش لارا لومر از چهرههای برجسته لابی اسراییل و نزدیکان ترامپ با زلنسکی در شرایط زمانی فعلی بسیار حائز اهمیت است. لومر در کنار لیندزی گراهام و مارک لوین و چند تن دیگر نقش مهمی در افشار بر ترامپ جهت اقناع وی جهت حمله به ایران داشته است.

لیندزی گراهام نیز چند روز قبل از مرگ خود برای دهمین بار به اوکراین سفر کرد. گراهام علاوه بر لابی اسرایبل، از چهرههای نزدیک به جریان برتری طلب و نزدیک به نئوکانها محسوب میشد و تلاش بسیاری کرد تا ترامپ همچنان به حمایت از اوکراین متعهد بماند.
حمایت گراهام از اوکراین آنچنان بود که در رسانههای روسیه از طرح ترور وی سخن گفته میشد و لارا لومر در مطلبی مبتنی بر تئوری توطئه، تلویحا مدعی شده است که گراهام توسط سرویسهای اطلاعاتی ایران یا روسیه به قتل رسیده است.
بررسی تحولات حزب جمهوریخواه نشان میدهد که جریانهای محدودکننده و اولویتگرا نه در کنگره و نه در پنتاگون و نه در وزارت خارجه هنوز نتوانستهاند به شکلی بنیادین جریانهای اولویتگرا را به حاشیه برانند. برای مثال مایک جانسون پیش از تصدی ریاست مجلس نمایندگان از افراد بشدت مخالف با کمک مالی آمریکا به اوکراین به شمار میرفت و از بیل کریستول چهره معروف نئوکان نمره بد F را در موضوع حمایت از اوکراین دریافت کرده بود، در نخستین سخنرانی خود در قامت رییس مجلس نمایندگان تنها به اسراییل اشاره کرده و از بردن نام اوکراین طفره رفت. اما جریانهای مداخلهگرا در دو حزب (ویسلونیهای سخت و نرم) بیکار ننشستند و با جوش دادن سه پرونده اوکراین، اسراییل و تایوان تلاش کردند به تدریج جریانهای ضد مداخلهگرای حزب جمهوریخواه را با خود همراه نمایند. ابتکار بایدن در دادن لایحه بودجه مشترک برای اسراییل و اوکراین و تایوان در همین جهت ارزیابی میشود. در ابتدا ترامپ و حامیانش در برابر این تلاش بایدن مقاومت قابل توجهی از خود نشان دادند، اما مرگ نابهنگام و مشکوک ناوالنی، موج بسیار بزرگی را علیه جریان ضدمداخله گر در کنگره ایجاد کرد و موجب شد تا نه فقط این جریانها از مواضع پیشین خود کوتاه بیایند بلکه با گفتمان «محور شرارت نوین» که این بار با جای سوریه و کره شمالی و ایران، شامل ایران، چین و روسیه است، حمایتهای خود را از مداخلهگری واشنگتن توجیه کنند. جانسون بارها در سخنان به این محور شرارت اشاره کرده است که علاوه بر سه کشور فوق کره شمالی، ونزوئلا و کوبا را در برمیگیرد. جناح غیرترامپی حزب (مثل مک کانل) با ابداع و تکرار عبارت «محور شرارت نوین»، عملا بخش قابل توجهی از جریان ترامپی را در مساله اوکراین با خود همراه کرد. چرا این نکته بسیار حائز اهمیت است؟ دلیلش آن است که بخش قابل توجهی از بزرگان حامی ترامپ من جمله دیوید سکس – که اکنون در نقش سزار کریپتوی کاخ سفید مشغول فعالیت است – بایدن را مقصر اصلی جنگ اوکراین میدانستند و این گفتمان توانسته بود در نقش یکی رای جمع کن برای ترامپ ایفای نقش کند؛ مساله اسراییل مسالهای جاافتاده در حزب است و غیر از چهرههای تندی مثل مارجوری تیلورگرین و لورن بوبرت کسی بر امر عدم بودجه دهی بر اسراییل اصرار نمیکند، اما در مورد اوکراین مساله متفاوت است و چرخش گفتمان امثال جانسون نشانگر برتری نسبی جریان برتری طلب است.
انتخاب فردی چون روبیو به سمت وزارت خارجه، به نتیجه نرسیدن روند صلح اوکراین به رغم قولهای مکرر ترامپ مبنی بر وایان سریع جنگ و دیدار خوب ترامپ و زلینسکی در حاشیه اجلاس اخیر ناتو در آنکارا و دادن مجوز ساخت سامانههای پاتریوت به اوکراین جهت تقابل با موشکهای روسی، به رغم مخالفت شدید پوتین با این دیدار و هعمچنین پذیرفته شدن درخواست سفر زلینسکی به واشنگتن و دیدار با ترامپ با کاخ سفید از نشانههایی است که نشان میدهد که باد در واشنگتن همچنان به نفع جریان برتری طلب میوزد.
بیانیه بسیار کوتاه اجلاسیه ناتو که در آن روسیه شدیدا تهدیدانگاری شده (شاره به تهدیدات بلندمدت روسیه) و در آن به نام ایران و دو موضوع تنگه هرمز و پرونده هستهای اشاره شده است، نشانگر نحوه منازعه جریانهای مختلف در ناتو (جناح اروپایی با اولویت روسیه و مخالف با تهدیدانگاری چین تا حد امکان) است. عدم اشاره به نام چین به عنوان تهدید در این اجلاسیه نکته مهمی است که در ادامه به آن خواهیم پرداخت.

در دوره بایدن متاثر از ادبیات جنگ سردی تیم امنیتی وی، چین به دلیل حمایتهای گسترده خود از روسیه در حوزههای اقتصادی و نظامی بشدت مورد حمله قرار میگرفت؛ لذا در دوره بایدن پس از انتشار سند NSS 2022 بسیاری از دول اروپایی نظیر سوئد چین را در اسناد بالادستی خود تهدیدانگاری نمودند و در اجلاسیههای ناتو خصوصا اجلاس مهم ویلنویس در سال ۲۰۲۳، چین بشکلی جدی در بیانیههای ناتو به عنوان «تهدیدی سیستماتیک» برای بلوک غرب و ناتو در کنار روسیه معرفی گردید که واکنش تند پکن را نیز به دنبال داشت.
حضور پررنگ کشورهای ایندوپاسیفیکی ژاپن، کره جنوبی، نیوزلند و استرالیا درحاشیه اجلاسیههای ناتو و اخذ رویکرد تهاجمی بیسابقه توسط ژاپن علیه چین در اسناد بالادستی امنیتی (ر.ک. متن ۲۰۲۳ هامادا در مقدمه سند استراتژی دفاعی ژاپن) نشانگر شدت تهدیدانگاری چین است.
نکته مهم در مورد چین این است که در سند امنیت ملی آمریکا به رغم آنکه چین تهدید انگاری شده و حتی برای آن خطوط قرمز پررنگی در حوزه تایوان و دریای چین جنوبی ترسیم شده، اما نحوه تقابلی متفاوت با آن برگزیده شده است که حول محور «حفظ نظم مبتنی برقواعد» نیست.
سند شکلی از رئالیسم تدافعی را صورت بندی میکند که در آن از ایالات متحده «رهبری زدایی» میشود، اما مخالف هژمونی هر قدرت دومی من جمله چین است و بر «توازن قوا» تاکید دارد، لذا اقدامات مهارکننده چین صرفا در این چارچوب – نه یک جنگ جهانی ارزشی- تعریف میشود.
دلیل این محافظهکاری نسبی ایالات متحده نسبت به چین در دوره دوم ترامپ، نه به دلیل تمایل پکن به باقی ماندن در نظم آمریکایی بلکه به دلیل برداشت جریانهای اولویتگرا و محدودکننده از محدودیتهای توان ایالات متحده در تقابل با چین است، چینی که علاوه بر حوزههای اقتصادی، خیزهای بلندی در حوزههای نظامی برداشته و اولین تست شلیک موشک قاره پیما از زیردریای هستهای در ماه جولای جاری (سه هفته قبل) نمونهای از آن به شمار میرود.
گزارش مهم اکونومیست از همکاریهای راهبردی نظامی چین و روسیه و انتقال بسیاری فناوریها و تاکتیکها از روسیه به چین در کنار انبوعه فکتهای فوق، نشان میدهد که پکن بر خلاف نظر غلط بسیاری در ایران، نه تنها از اینکه در کنار روسیه – که در اسناد عالی ناتو مرتب تهدیدانگاری میشود – ابایی ندارد بلکه اخبار متواتر موید تقویت همکاری این دو است. آموزش پهپادی سربازان چینی در ولگوگراد روسیه از سال ۲۰۲۴ در این جهت ارزیابی میشود.

برگزاری مانور دریایی مشترک «دریای مشترک ۲۰۲۶» بین روسیه و چین که برای اولین بار حول محور پهپاد – ضد پهپاد برگزار شد، در این جهت ارزیابی میشود.

روابط پکن و مسکو به عنوان دو قدرت مکمل، دارای پیچیدگی بسیاری است و این دو از حیث تاریخی به یکدیگر اعتماد اندکی دارند، اما دوره رقابت جدید متوجه شدهاند که بدون یکدیگر دوام نمی آورند، لذا حمایتهای گسترده پکن از مسکو در حوزههای اقتصادی، که بدون آنها روسیه زیر بار فشار شدید تحریمها دوام نمیاورد، موید این نکته است که این گزاره شایع در محافل سیاسی ایران که «چین صرفا اقتصادی فکر میکند» تا چه حد نادرست است.

مواضع مشترک این دو کشور در حمایت از ایران درمورد اسنپ بک و وتوی قطع نامه تنگه هرمز و ممانعت از تصویب قطعنامه جدید علیه ایران، موید این نکته است که این دو قدرت تصمیم خود را برای حمایت سیاسی از ایران گرفتهاند، چرا که چین بندرت قطعنامهها را وتو میکند.
عملکرد خاص و متفاوت موشکهای ایرانی در اردن و هدف قرار دادن دقیق پایگاههای آمریکا به رغم وجود سامانههای پیشرفته ضد هوایی و جنگ الکترونیک، غربیها را متوسط اثر انگشت پررنگ چین یا روسیه یا هر دو در حمایت از ایران در حوزههای پیشرفته فناوری نظامی و همچنین حمایت اطلاعاتی از ایران کرده است.

همین نکات باعث شده است که ترامپ اخیرا در اقدامی بیسابقه، هم به چین و هم به روسیه در مورد فروش سلاح به ایران هشدار دهد که اگر با این همکاری نظامی کنند، «برای آنها بسیار بد خواهد شد.» البته چینیها بعید است به ایران سلاح داده باشند بلکه در جهت دادن مواد دارای کاربرد دوگانه عمل کردهاند، همانطور که درمورد روسیه چنین کردهاند.

در این مورد – یعنی توانمندسازی ایران – که هم دارای ابعاد نظامی/فناوری و هم دارای ابعاد اطلاعاتی است که هگست اصل وجود آنرا تایید کرده است و ترامپ نیز مشخص است از وجود این ارتباطات کاملا مطلع است.
سوال اینجاست که آیا چین از سرمایهگذاری در ایران «فرار» میکند؟ پاسخ این پرسش در دیدار شی جین پینگ با پزشکیان در سپتامبر سال قبل (تنها دوماه پس از جنگ ۱۲ روزه) کاملا مشخص است، آنهم در شرایطی که ایران در آستانه فعال شدن اسنپ بک قرار داشت! در اطلاعیه رسمی چینیها چنین آمده است:
«چین همواره در دیپلماسی خود در خاورمیانه، توسعه روابط با ایران را در اولویت قرار داده است. شی جینپینگ با بیان این مطلب گفت که چین آمادگی دارد دوستی سنتی میان دو کشور را تداوم بخشد، اعتماد متقابل را تعمیق کند و همکاریها را در حوزههای تجارت، سرمایهگذاری، انرژی پاک، اتصالپذیری (زیرساختها و پیوندهای ارتباطی)، و همچنین تبادلات مردمی و فرهنگی گسترش دهد تا زمینه پیشبرد باثبات و مستمر مشارکت جامع راهبردی چین و ایران فراهم شود.
شی جینپینگ با اشاره به اینکه چین «ابتکار حکمرانی جهانی» (Global Governance Initiative – GGI) را مطرح کرده است، افزود که این کشور آماده است با ایران و سایر اعضای جامعه بینالمللی برای ایجاد نظامی عادلانهتر و منصفانهتر در حکمرانی جهانی همکاری کند و به طور مشترک «جامعهای با سرنوشت مشترک برای بشریت» را بنا نهد.»

در دیدار مهم عراقچی با وانگ در حاشبه اجلاس شانگهای نیز وانگ یی نکات بسیار مهمی را مطرح کرده است که نگاه پکن را به نحوه حل و فصل جنگ ایران و آمریکا نشان میدهد. برای درک بهتر سخنان وانگ یی ترجیح میدهم به تحلیل دوست و استاد عزیز جناب آقای دکتر حامد وفایی متخصص برجسته حوزه مطالعات چین ارجاع دهم. ایشان در تحلیلی دقیق اظهار کرده است که وانگ یی برای عراقچی از سه «نباید» استفاده کرده است:
۱. «نباید» اول این است که توافقنامهای که با میانجیگری کشورهای مختلف حاصل شده، نباید در یک آن به باد برود.
۲. «نباید» دوم، در قالب یک تعبیر زیبا مطرح میشود؛ ایشان میگوید«وقتی دروازههای صلح باز میشود، نباید آن را بست.»
۳. «نباید» سوم هم این است که «تا زمانی که امید به صلح وجود دارد، نباید آن را رها کرد.»
این به آن معنی است که پکن از چارچوب اسلام آباد حمایت میکند. اما از طرف دیگر، وانگ با بیان سخنانی در ادامه تصریح میکند که این تفاهم نیازمند مکمل است. این قسمت از متن ایشان که حاوی تمایل پکن برای عمل ورای توافق اسلام آباد است را عینا نقل قول میکنم:
«چین در این دیدار اعلام میکند که بهعنوان شریک جامع راهبردی ایران، چند اقدام را میتواند انجام دهد. اما پیش از ورود به این موضوع، لازم است به یک نکته اشاره کنم. من دیدم که در برخی تحلیلها اینگونه مطرح شده که چین برای اولین بار از تعبیر «شریک جامع راهبردی» استفاده کرده و این موضع را در پاسخ به اظهارات اخیر ترامپ اتخاذ کرده است. به نظر من، این برداشت درست نیست. ما نباید رؤیافروشی کنیم و تصمیمگیران کشور را به اشتباه بیندازیم.
روابط ایران و چین سالهاست که در چارچوب «مشارکت جامع راهبردی» تعریف شده است. اشاره آقای وانگ یی نیز دقیقاً ناظر به همین چارچوب است. با اینکه چینیها همین الگوی روابط را با عربستان سعودی، مصر و بسیاری دیگر از کشورهای منطقه نیز دارند. این چارچوب سه مؤلفه دارد؛ «مشارکت»، «جامع» و «راهبردی». بنابراین، وقتی آقای وانگ یی میگوید «ما بهعنوان یک شریک جامع راهبردی»، در واقع به همان چارچوب از پیش تعریفشده روابط دو کشور اشاره دارد. پس در این موضوع هم نباید دچار برداشت نادرست شویم و لازم است این نکته را مدنظر داشته باشیم.
اما درباره اینکه چینیها چه اقداماتی میتوانند انجام دهند، اولین نکتهای که چین به آن اشاره و بر آن تأکید میکند، این است که «ما قاطعانه از حق ایران برای حفظ حاکمیت ملی، امنیت ملی و عزت ملی خود حمایت خواهیم کرد.» این، موضع ثابت چینیهاست. با توجه به اینکه جمهوری اسلامی ایران در موضوع هستهای به تعهدات، چارچوبها و نظارتهای بینالمللی پایبند بوده و در عین حال، مظلومانه مورد تجاوز و تعدی دشمنان قرار گرفته است؛ طبیعی است تا زمانی که ایران به چارچوبهای بینالمللی- که یکی از خطوط قرمز سیاست خارجی چین محسوب میشود – پایبند باشد، پکن نیز این موضع خود را حفظ خواهد کرد. این حمایت از حاکمیت ملی، امنیت ملی و عزت ملی ایران، دو وجه دارد. یک وجه، سیاسی و اعلامی است؛ یعنی چین این موضع را در مجامع بینالمللی، از جمله سازمان ملل متحد و شورای امنیت، بهصورت رسمی اعلام میکند. وجه دیگر، عملی و اجرایی است؛ یعنی چین سیاستها و اقداماتی را در راستای این حمایت به اجرا میگذارد. از جمله میتوان به استفاده از حق وتو در شورای امنیت، کمکهایی که چینیها در مقاطع مختلف انجام دادهاند، تداوم خرید نفت از ایران، استمرار روابط و مراودات اقتصادی و دیگر حوزههای همکاری میان دو کشور اشاره کرد.
نکته بعدی که آقای وانگ یی در صحبتهای خود مطرح میکند، از نظر ترتیب بیان مواضع بسیار مهم است. ایشان میگوید که چین همچنان به ابتکار چهاربندی آقای شی جینپینگ برای حراست و ترویج صلح و ثبات در خاورمیانه پایبند است. دقت کنید که این نکته را پیش از اشاره به ابتکار پاکستان و میانجیگری این کشور مطرح میکند. این ترتیب نشان میدهد که از نگاه چینیها، موضوع صرفاً به میانجیگری پاکستان محدود نمیشود و پکن یک گام فراتر از آن را مدنظر دارد.
به نظر من، مقصود آقای وانگ یی این است که پیشنهاد چهاربندی شی جینپینگ برای حلوفصل این بحران همچنان روی میز قرار دارد و اگر طرفهای درگیر تمایل داشته باشند، چین همچنان آماده ایفای نقش در چارچوب همین ابتکار است…. بنابراین، اولین نکتهای که وانگ یی درباره فضای پیشرو مطرح میکند، تأکید دوباره بر ابتکار خود چین است. پس از آن، به حمایت پکن از میانجیگری پاکستان و دیگر کشورها و تلاشهای آنها برای احیای هرچه سریعتر مسیر گفتوگو و مذاکره اشاره میکند. بنابراین، حمایت از میانجیگری پاکستان در مرحله دوم قرار میگیرد و نباید فراموش کنیم که در مرحله اول، چین بر ابتکار اختصاصی خود تأکید کرده است.
در ادامه، آقای وانگ یی به موضوع تنگه هرمز میپردازد. او در زبان چینی از تعبیری استفاده میکند که به معنای «مدیریت و رسیدگی صحیح به یک موضوع» است. این تعبیر نشان میدهد که از نگاه چینیها، وضعیت تنگه هرمز باید به شکلی دقیقتر و هدفمندتر مدیریت شود. من دیدهام که گاهی در ایران گفته میشود چین هیچ موضعی درباره هرمز ندارد یا از شرایط موجود رضایت دارد، اما آنچه در مواضع رسمی چین دیده میشود، تأکید بر «مدیریت صحیح» این مسأله است.
به نظر من، جمهوری اسلامی ایران باید در این زمینه وارد رایزنیهای دقیقتری با چین شود. به احتمال زیاد، مذاکراتی میان ایران، چین و برخی دیگر از کشورها در این باره انجام شده یا در حال انجام است و میتوان از دیدگاهها و ظرفیتهای چین برای مدیریت تنگه هرمز و شکلدهی به نظم جدید منطقه بهره گرفت و این کشور را در این روند مشارکت داد.
حوزه مهم دیگری که آقای وانگ یی به آن اشاره میکند، بهبود تعاملات و روابط میان کشورهای همسایه در حوزه خلیج فارس است. به نظر میرسد چینیها در این زمینه نیز آمادگی ایفای نقش دارند. عبارتی که در متن چینی به کار رفته، به معنای «پیگیری و پیشبرد» است؛ یعنی چین آمادگی دارد روند بهبود روابط همسایگی میان کشورهای منطقه را دنبال کرده و به پیش ببرد.
در نتیجه، یک حوزه جدید نیز در مواضع چین گشوده میشود و آن، آمادگی پکن برای ایفای نقش در بهبود روابط ایران با کشورهای همسایه، بویژه کشورهایی است که متأسفانه امروز میزبان پایگاههای نظامی آمریکا هستند و از خاک آنها اقداماتی علیه جمهوری اسلامی ایران صورت میگیرد. حوزه دیگری که آقای وانگ یی در صحبتهای خود به آن اشاره میکند، موضوع «طراحی و برنامهریزی مشترک» است. به نظر من، این نکته اهمیت زیادی دارد. ایشان از طراحی و برنامهریزی مشترک برای تحقق امنیت جمعی کشورهای حوزه خلیج فارس سخن میگوید. ما باید در بررسی مواضع چین، روی ترمینولوژی و عباراتی که چینیها به کار میبرند، دقت کنیم. طرح موضوع «امنیت جمعی» در حوزه خلیج فارس، اتفاق مهمی است. با توجه به اینکه بهزودی نشست سران کشورهای عربی و چین برگزار خواهد شد، به نظر میرسد یکی از دستورکارهای اصلی آن، همین موضوع باشد. به اعتقاد من، جمهوری اسلامی باید هرچه سریعتر وارد عمل شود و ایده خود را درباره امنیت جمعی در این منطقه روی میز بگذارد تا در بازی دیگران قرار نگیرد. به هر حال، کشورهای حوزه خلیج فارس از یکسو با آمریکاییها و دشمنان ما روابط گستردهای دارند و از سوی دیگر، همکاریهای بسیار قابل توجهی با چین تعریف کردهاند. جمهوری اسلامی نیز باید سهم و جایگاه خود را در سازوکار امنیت جمعی که قرار است در این منطقه شکل بگیرد، تعریف کند و بتواند در این زمینه به معادلات مشترکی با چین دست یابد و نقش خود را در این نظم در حال شکلگیری تثبیت کند.
نهایتاً باید گفت که چینیها همچنان برای ایفای نقش در تحولات اخیر و رخدادهایی که در منطقه شاهد آن بودهایم، اعلام آمادگی میکنند. در حالی که هنوز برخی در ایران نسبت به این موضوع تردید دارند، باید توجه داشت که چین کاملاً آماده ایفای نقش است. اینکه در دیدار با آقای عراقچی اعلام میکنند «ما برای ایفای نقش خود در جهت تثبیت صلح و ثبات در خاورمیانه آماده هستیم»، به این معناست که چینیها آمادگی دارند نقشی فراتر از آنچه تاکنون ایفا کردهاند، بر عهده بگیرند.»
پایان ارجاع به متن دکتر وفایی




