میان متن و واقعیت
بدون تقویت بازدارندگی و استفاده موثر از اهرمهای راهبردی، هیچ توافقی تضمینکننده منافع پایدار ایران نخواهد بود.

با مطالعه و بررسی متن تفاهم میان رییس جمهوران ایران و آمریکا مواردی قابل اشاره است که حتما با توجه به وضعیت و شرایط کنونی میتوان آن را در ظاهر امر بیشتر به نفع ایران دانست؛ برای مثال اشاره به پایان جنگ در تمامی جبههها و خصوصا لبنان موردی است که حتما رژیم صهیونی آن را مخالف منافع خود میداند. یا این مورد که صرفا در مدت ۶۰ روز ایران هزینهای بابت عبور و مرور از تنگه هرمز نمیگیرد که در مفهوم مخالف میتواند اینگونه فهم شود که پس از ۶۰ روز چنین حقی دارد نیز توسط بسیاری از کارشناسان به سمت منافع ایران تمایل دارد، بند ششم را که از صندوقی به مبلغ ۳۰۰ میلیارد دلار حکایت میکند را بسیاری آن را بخشی برای جبران خسارات ایران تلقی میکنند. بند یازده که از مقدمات شروع مذاکرات میگوید به این نکته پرداخته است که آمریکا داراییهای مسدود شده ایران را آزاد میکند و سپس پس از اجرای بندهای ۱، ۴، ۵، ۱۰ و ۱۱ مذاکرات میان آمریکا و ایران آغاز میشود. با این تفاسیر این موارد فوقالذکر حتما در ظاهر و در متن به نفع ایران قابل تفسیر است و مذاکرهکنندگان میتوانند با تکیه به این موارد از این متن دفاع کنند که حدالامکان توانستهاند موارد مشخصی را به نفع ایران در این تفاهمنامه بگنجانند که حقیقتا از طرف کسانی که تمام این موارد را مورد نقد قرار دادهاند و در آنها مورد مثبتی برای ایران نمیبینند بسی جای تعجب و شگفتی است که چگونه این موارد را کاملا به ضرر ایران تفسیر میکنند.
اما آیا این همه داستان است؟ آیا با داشتن چنین متنی در دست و با امضای رییس جمهور آمریکا میتوان منافع ایران را در واقعیت به دست آورد؟ پرسش اصلی باید در این بخش مطرح باشد، چراکه اگر این فرض را صادق بگیریم که این متن اجرا خواهد شد و موارد مورد نظر ایران توسط آمریکا عملی میشود، حتما این متن را میتوان تا حدودی قابل دفاع دانست ولی مشکل اصلی در همین بخش است که از قضا مهمترین فرض هر تفاهمیست. اصولا یک تفاهم باید از نقطهای آغاز گردد که طرفین تا حدودی به نیت طرف مقابل در اجرای آن باور داشته باشند و الا میتوان خیلی چیزها نوشت ولی مادام که در واقعیت عملی نشوند چه سودی دارد؟ در این تفاهم موارد مربوط به ایران کاملا اجرا شده است و با باز شدن تنگه هرمز قیمت انرژی به همان قیمت پیش از آغاز جنگ بازگشته است و همچنین آمریکا میتواند در این مدت ذخایر استراتژیک خود را که به گزارش رسانههای آمریکایی از سال ۱۹۸۳ به پایینترین حد خود رسیده بود جبران کند و قیمت انرژی (معاملات آتی) نیز با افزایش کمسابقهای توانسته بود که بالای ۱۱۰ دلار خود را تثبیت کند و در مواردی در معاملات روز به قیمت بالای ۱۵۰ دلار رسید که با حفظ همان روند و با بستن بابالمندب و یا حادثهای در تأسیسات نفت سعودی به راحتی میتوانست به بالای ۱۷۰ دلار در هر بشکه برسد. اینها مواردی هستند که مورد استفاده طرف ایرانی قرار نگرفت هرچند که آمریکاییها در زمان جنگ به تأسیسات زیرساختی ایران تهاجم جدی داشتند. آیا آمریکا اگر با ایرانی مواجه میشد که هر دو تنگهی حیاتی انرژی جهان یعنی هرمز و بابالمندب را بسته است و با حادثهای در آرامکو قیمت انرژی به بالاتری سطح خود میرسید همان طرفی باقی میماند که فقط وعده به ایران بدهد؟ یا واقعیت صحنه متفاوت میشد؟ نکته اصلی اینجاست که آمریکا از تمام خطوط قرمز طرف ایرانی گذر کرده است و با شهادت رهبر شهید و حمله به زیرساختهای ایران همه جنایتی کرده است.
با این وجود چرا باید هنوز مواردی از عملیاتهای ممکن خود را اجرا نکرده باشیم؟ شایان ذکر است که حتما حادثه در تأسیسات نفتی آرامکو یک گام میان صفر و صد نیست و میان این دوعدد گزینههای بسیاری وجود دارد که میتوانستیم به صورت پلهای و گام به گام به سمت آن برویم و همچنین با بستن همزمان هر دو تنگه نشان دهیم که دقیقا بالاترین فشار را بر اقتصاد جهانی وارد آوردهایم تا غرب تصمیم بگیرد که میتواند با این وضعیت به پیش روند یا باید با ایران قوی و مستقل کنار بیایند؟ وقتی هنوز از کارتهای مهم و اصلی خود به درستی و در سطح مناسبی استفاده نکردهاید چگونه انتظار دارید که در مذاکراتی بنشینید که طرف مقابل حقیقتا تمایل به اجرای آن داشته باشد؟
مسئله اصلی که دشمن در میان برخی در ایران دریافته است همین عدم اراده کافی برای جنگیدن در میان گروهیست و همچنین عدم استفاده از همهی اهرمهای لازم، لذا هر بار گامهای بلند و گستاخانهتری برداشتهاند. در همین متن از زحمات نیروهای مسلح جان بر کف و شجاع ایرانی و همچنین سیاستمدارانی که برای عزت این سرزمین تلاش کردهاند باید قدردانی کرد؛ ولی پرسش اصلی این است که آیا اقدامات ما کافی بوده است؟ آیا متناسب بوده است؟ متاسفانه در دکترین ما تعریف مفهوم پاسخ متناسب به درستی ارائه نشده است. پاسخ متناسب برای طرف ایرانی در مقابل آمریکا و متحدانش با اقتصادی حدودا صد برابر ایران اینها نیست.
اگر فولاد ما را مورد حمله قرار میدهند ما نیز فولاد آنها را مورد هدف قرار دهیم تعریف پاسخ متناسب نیست؛ چراکه میزان ضربهای که آنها به اقتصاد ما میزنند برای مثال اگر ۵ درصد است ولی پاسخ ما حتی یک دهم درصد اقتصاد آنها را تخریب نمیکند. در نتیجه همین نوع پاسخ متناسب قبل از آن که آنها حتی ۲ درصد زیرساختهایشان آسیب ببیند ما نابود خواهیم شد! در واقع، پاسخ متناسب آن هنگام است که طرف آمریکایی در برابر هر تجاوزی بالاترین سطح خسارت را در مهمترین جای ممکن ببیند که فقط دو مورد را شامل میشود:۱- تأسیسات انرژی و نفتی منطقه ۲- تأسیسات انرژی و نفتی منطقه. این مهمترین نکته است که میتواند اقتصاد جهانی را دچار بحران کند و الا دشمنان ما با سولهها و نهایتا چندین جنگنده و هواپیمای نظامی که آسیب متناسبی نمیبینند، لازم است که یادآوری کنیم با کشوری مواجه هستیم که فقط قریب به ۷۰۰ عدد اف ۳۵ دارد و ۵ هزار هواپیمای نظامی، چنین قدرت نظامی باید چه تعداد از هواپیماهایش نابود شود که احساس کند که نباید مجددا دست به تهاجم بزند؟ نابودی سولهها و ساختمانهای پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه را که هزینهاش را کشورهای منطقه میدهند تا چه حد میتواند بازدارنده باشد؟ حتی ضربه به فولاد بحرین و… چرا باید جلوی آمریکا را بگیرد؟ پاسخ به این پرسش، معنای اقدام و پاسخ نظامی متناسب ایران را معنا خواهد کرد. از قضا دلیل اصلی اینکه آمریکا و رژیم گام به گام سطح تهاجم خود را گستردهتر کردند و در نهایت با شهادت رهبر و ولی امر مسلمین جهان، گستاخی را به نهایت رساندند همین عدم تعریف درست از اقدام متناسب است که نتوانسته است بازدارندگی لازم را در مقابل این جنایتکاران تاریخ بشریت ایجاد کند. در صورتی که اگر همین موجودات بدانند که هر اقدامی علیه ایران مساوی ضربه به انرژی جهانی است تا حدی که قیمت بنزین و سوخت و برق در غرب را طاقتفرسا میکند، حتما بارها تردید خواهند کرد که به فکر تهاجم به ایران و رهبران آن باشند.
حال دوباره به این متن نظر افکنیم که اگر این متن که شاید در حدود کلمات به سمت ایران تمایل داشته باشد ولی آیا در دنیای واقع نیز این چنین خواهد بود؟ آیا آمریکا و دشمنان ایران چنان ضربهای خوردهاند که حقیقتا به دنبال دادن امتیاز به ایران باشند و مجددا به فکر حمله به ایران نخواهند بود؟ اگر در عالم واقع این تفاهم صرفا یک فرصت برای بازگشت قیمتها به زمان پیش از جنگ و تجدید قوای نظامی رژیم صهیونی و آمریکا باشد چطور؟ اگر فرصتی برای گذراندن انتخابات میان دورهای آمریکا باشد تا با قدرت بیشتری دوباره به سراغ ما بیایند چطور؟ آیا در این صورت این تفاهم به نفع ایران است؟ چه چیزی سبب شده است وقتی آمریکای اوباما، زمانی که گزینه تهاجم به ما را نداشت و رهبر ما را شهید نکرده بود به توافقات برجامی تن نداد و در عمل به آن خیانت کرد؛ امروز آمریکای ترامپ بیاید و به نفع ما تفاهم را اجرایی کند؟ اگر اعتمادی ندارید و میدانید اجرا نمیکند چرا فرصت بازگشت قیمتها و تجدید قوا را به او میدهیم؟ و چرا با تمام کارتهای خود نمیجنگیم؟ این است راز مخالفت علی الاصول رهبری حکیم انقلاب، این است که مسیر دیگری را ایشان مد نظر دارند تا دشمن در عمل امتیاز بدهد نه روی کاغذ! با تشکر و قدردانی از عزیزان این ملت سرافراز در سپاه و ارتش و دکتر قالیباف که تمام تلاش و همت خود را برای میهن اسلامیمان به کار گرفتهاند.



