دکترین «فروپاشی ساختاری و تجزیه سرزمینی» در سیاست خارجی ایالات متحده
محمد حقی توضیح میدهد باید میان «تغییر رفتار» و «تخریب ساختار» تفکیک قائل شد.
محمد حقی
در واکاوی مناسبات قدرت و منازعات نوین، باید میان «تغییر رفتار» و «تخریب ساختار» تفکیک قائل شد. شواهد متقن تاریخی و ژئوپلیتیک نشان میدهد که راهبرد ایالات متحده در قبال کنشگران مستقل، فراتر از فشارهای دیپلماتیک، بر مدار «بیثباتسازی پایدار» و «تجزیه جغرافیایی» تنظیم شده است.
این تحلیل در چهار محور کلیدی ارائه میشود:
بنبست اعتماد راهبردی و الگوی لیبی
تجربه لیبی دقیقترین مطالعه موردی در علوم سیاسی برای درک «سراب تضمینهای امنیتی غرب» است. طرابلس با پذیرش داوطلبانه خلع سلاح و بازرسیهای همهجانبه، در سودای ادغام در نظم جهانی، «ابزار بازدارندگی» خود را واگذار کرد. نتیجه این رویکرد، نه شکوفایی اقتصادی، بلکه تغییر موازنه قوا به نفع ناتو و درنهایت تبدیل شدن یک دولت متمرکز به یک «جغرافیای آشوب» و مرکز فعالیت گروههای شبهنظامی بود. این الگو ثابت کرد که در نظام آنارشیک بینالملل، «اعتماد» بدون «اقتدار»، مقدمهای بر فروپاشی است.
مهندسی «دولتهای ناکام» (Failed States)
در مداخلات نظامی امریکا در عراق و سوریه، هدف صرفا سرنگونی حاکمان نبود، بلکه «دیکانستراکشن» یا واسازی ماشین دولت مد نظر قرار گرفت. تخریب عامدانه زیرساختهای حیاتی (انرژی، مخابرات و بهداشت) و انحلال نهادهای امنیتی، منجر به خلأ قدرت شد.
این خلا، بستر رشد تروریسم فراملی را فراهم آورد تا به عنوان بازوی نیابتی، پروژهی فرسایش تمدنی را تکمیل کند. هدف نهایی در این دکترین، تبدیل کشورهای مقتدر منطقه به واحدهای سیاسی ناتوان است که توانایی صیانت از مرزها و منابع خود را ندارند.
راهبرد «بالکانیزاسیون» و مدیریت گسلهای هویتی
ایالات متحده در مواجهه با قدرتهای بزرگ منطقهای همچون ایران، از تکنیک «تجزیه هویتمحور» استفاده میکند. در این مدل، گسلهای قومی، مذهبی و زبانی تحریک میشوند تا «یکپارچگی ملی» به نفع «خردههویتهای متخاصم» از هم بپاشد.
واژه «بالکانیزاسیون» (برگرفته از فروپاشی یوگسلاوی) به خوبی بیانگر این میل به خردکردن قدرتهای بزرگ به قطعات کوچک و وابسته است. در ذهنیت استراتژیک واشینگتن، خاورمیانه ایدهآل، موزاییکی از ایالتهای کوچک و ضعیف است که برای بقای خود ناچار به رقابت با یکدیگر و وابستگی مطلق به چتر حمایتی هژمون هستند.
بازدارندگی همهجانبه و الزامِ بقا
مانع اصلی تحقق این سناریو در ایران، ترکیب «اقتدار سخت» (توان بازدارندگی موشکی و پهپادی) با «آگاهی راهبردی» در بدنه اجتماعی است. ملت ایران با مشاهده سرنوشت پیرامون جغرافیایی خود، به این بلوغ سیاسی رسیده است که امنیت ملی، کالایی قابل معامله در پشت میزهای مذاکره نیست.
در این برهه، حفظ «انسجام ملی» و «تمامیت ارضی» فراتر از یک شعار سیاسی، یک «الزامِ وجودی» (Existential Imperative) برای جلوگیری از سناریوی «سوریهسازی» است.
و اما نتیجه: رویارویی کنونی، منازعه بر سر جزئیات فنی یا حقوقی نیست؛ بلکه نبردی است برای حفظ «موجودیت تاریخی ایران». درک این واقعیت که غایت نهایی دشمن، انحلالِ ساختاری ایران و تبدیل آن به جغرافیایی تکهتکه و ناتوان است، زیربنای اصلی عقلانیت دفاعی و مقاومت سازنده ملی محسوب میشود. در جهانِ معاصر، تنها ملتهایی باقی میمانند که قدرت را با عقلانیت و وحدت را با هوشیاری پیوند زده باشند.
وظیفه امروز هر ایرانی، تبدیلشدن به یک «دیدهبان هوشیار» است که اجازه نمیدهد دشمن میان او و هویت ملیاش فاصله بیندازد. دفاع از ایران، امروز در گروِ «هوشیاری در تحلیل»، «وحدت در عمل» و «ایستادگی در اراده» است. ما با تکیه بر عقلانیت و اقتدار، نهتنها از این مرحله عبور خواهیم کرد، بلکه جایگاه خود را در نظم جدید جهانی تثبیت میکنیم.



