اخبارپیشنهاد سردبیرگزارش خبری

بزرگداشت اندیشه‌ورز مصباح الهدی باقری کنی

رویداد «دیدار مصباح‌الهدی» به همت مرکز رشد دانشگاه امام صادق ع برگزار شد.

به گزارش گروه خبر جامعه اندیشکده‌ها به نقل از مرکز رشد دانشگاه امام صادق (ع)؛ پنجشنبه، ۱۹ شهریور ۱۴۰۵، مرکز رشد دانشگاه امام صادق (ع) میزبان کسانی بود که به «دیدار مصباح‌الهدی» آمده بودند. همه آنها باواسطه و بی‌واسطه با شهید دکتر مصباح‌الهدی باقری در ارتباط بودند و حالا بعد از گذشت شش ماه و ده روز از شهادتش، آینه‌وار، گرداگرد نور او جمع شدند؛ که این، نه پایان ماجرا، بلکه آغازی است برای “صدور نور به هر جا که آسمان تار است”.

رویداد «دیدار مصباح‌الهدی» بیش از سه ساعت در تالار اندیشه‌ی حوزه‌ی هنری به‌طول انجامید، اما اتمسفر حاکم و ضرب‌آهنگ بالای آن، اجازه‌ی خستگی به مدعوین را نمی‌داد. این جلسه، به شکل مرسوم سخنرانی نداشت و مجری نام هر فردی را صدا می‌زد، به روی سِن آمده و از استاد، خاطره می‌گفت؛ هرکدام از یک دریچه! یکی فرهنگ و هنر، یکی حوزه‌ی علم و دانشگاه، یکی عرصه‌ی ساخت و حل مسئله، یکی رفیق و یکی برادر، برادر شهید. حضور خانوادگی و بی‌قراریِ کودکان در برنامه، بار دیگر توجه استاد شهید به امر خانواده را -حتی پس از شهادت- یادآور نمود.

آیات ۱۹ الی ۲۴ سوره مبارکه رعد، زینت‌بخش آغاز رویداد بود که توسط میکائیل نوروزی -از یاران مرکز رشد- قرائت گردید. و پس از آن، محسن آزادی، اجرای برنامه را آغاز کرد و با حلاوت و حرارتی مثال‌زدنی تا انتها کار را پیش برد. او پس از شرح دورنمای برنامه، درباره‌ی شهید مصباح‌الهدی باقری گفت «امروز دور هم جمع شدیم تا از کسی بگوییم و بشنویم که اهل «توجه» بود. ریتم تند زندگی، آقای دکتر مصباح‌الهدی باقری را از توجه دور نکرد. او توجه کرد و قد کشید، توجه کرد و کنار رهبر شهید شد و زیر سایه امام رضا (ع) رخ به تیره‌ی تراب کشید. حالا باید از خودمان بپرسیم: من چقدر توجه می‌کنم؟ ما چقدر توجه می‌کنیم؟» و پس از این جملات، از دکتر حمید ایزدبخش به عنوان مدیر مرکز رشد دانشگاه امام صادق (ع) و به جهت عرض خوشامد و خیرمقدم دعوت کرد.

ایزدبخش حضار را میراث‌دار استاد شهید دانست و گفت: «این محفل امیدی است برای پرفروغ کردن نور شهید مصباح‌الهدی باقری؛ به امید آنکه جریان منطق رشد، ادامه داشته باشد». او افزود «آقامصباح، جان مرکز رشد بود و با رفتنش، جان ما را با خودش برد. او در مرکز رشد مشاوری امین و دلسوز بود، آدم‌ها را به ما می‌رساند و ما را به آدم‌ها، پدرانه رهبری می‌کرد، او افق‌گشایی می‌کرد، معلم اخلاق در میدان بود، نقطه اتصال ما به جریان ولایت بود. او حواسش به خانواده‌ی ما -حتی فرزندان ما- بود. امروز ما مصیبت‌زده اما هم‌عهد گرد هم آمده‌ایم تا با عنایت خودش و امام شهیدمان، مثالی شویم از قامت رعنای او و چراغی شویم سوسوزنان از آن مصباح رشد».

پس از سخنان دکتر ایزدبخش، مجری برنامه ضمن اشاره و حیرت از گستردگی شبکه ارتباطی شهید، از اولین مهمان، سیدمحمود رضوی -تهیه‌کننده‌ی نام‌آشنای سینمای ایران- دعوت کرد تا از خاطراتش با شهید بگوید.

او کلام خود را با ذکر نعمت رشد آغاز کرد و گفت «بابت رشدی که در این جلسه از آن حرف می‌زنیم، باید خدا را شکر کنیم و مصباح‌الهدی باقری در مسیر رشد، هم ثابت‌قدم بود و هم پیشرو». او از واژه‌ی «رفیقِ امانت‌دار» برای شهید استفاده کرد و افزود «اولین گفتنی در خصوص او، اخلاص است. اویی که آقازاده بود، استاد دانشگاه بود، داماد رهبر بود و مرکز رشد هم تأسیس کرده بود؛ او این همه بود، اما دنبال دیده شدن نبود و هرچه داشت، خالصاً مخلصاً برای آقای شهید می‌گذاشت».

رضوی ادامه داد: «یکی از اهداف او در حوزه فرهنگ، ارائه تصویر واقعی از موضوعات و مسائل این حوزه به رهبری و انتقال بازخورد ایشان -بدون کم و زیاد- به افراد مرتبط بود. بسیاری از ما اگر در موقعیتی قرار بگیریم، نهایت تلاشمان را می‌کنیم که اتفاقی برای خودمان رقم بزنیم؛ اما شهید از نسبت خود با رهبری، به عنوان ابزاری برای خدمت استفاده نمود و به طور خاص در حوزه فرهنگ کار را جلو می‌بُرد. در امر فرهنگ -که معمولاً آخرین موضوع مسئولین است- آقامصباح خودش را مکلّف می‌دانست با افراد فعال در حوزه فرهنگ وقت بگذراند و کار آن‌ها را پیگیری کند».

او بعد از بیان این ویژگی‌ها، به ذکر خاطره‌ای پرداخت و گفت «چهار- پنج سال قبل، آقامصباح یک اثری دیده بود که رگه‌هایی از موضوعات انسانی در آن دیده می‌شد. از من پرسید: فلانی را می‌شناسی؟ پاسخ مثبت دادم. درخواست کرد که او را ببیند. من گفتم: آقامصباح! این بنده خدا خیلی نسبتی با شما و مواضع ارزشی ندارند. و تلاش کردم منصرفش کنم؛ اما به هر زوری بود، شماره تلفن آن فرد را از من گرفت. بعد فهمیدم چند جلسه با او نشست و برخاست کرده! مدتی گذشت و به من گفت یک کار با او بساز. من باز هم امتناع کردم، تا آخر سر جواب داد: اگر کمک کنیم در کل کارنامه‌ی هنری او، یک اثر داشته باشیم که تغییری نسبت به کارهای قبلی‌اش وجود داشته باشد، ثمره‌اش در سبد رهبر و انقلاب می‌ریزد. اگر خودت هم نمی‌خواهی وسط بایستی، کمک کن بشود. و آخر سر هم شد. لذا برای او، «یک کار» هم مهم بود».

سیدمحمود رضوی در بخش پایانی کلام خود، اهمیت شهید به حوزه فرهنگ را، وام‌دار نگاه رهبر شهید دانست و گفت «او در این حوزه -مثل سایر حوزه‌ها- هر کاری هم کرد، وسیله‌ای برای شهرت خودش نکرد! شاید بگویید که چی؟! و پاسخ من این است که همین اخلاص و تلاش او، منجر به شهادتش شد؛ که هنیئاً له».

محسن آزادی قبل از خداحافظی با سیدمحمود رضوی، از او درباره آخرین دیدارش با شهید مصباح‌الهدی باقری پرسید و او گفت «بعد از جنگ دوازده‌روزه، دیدار با او خیلی سخت بود؛ اما ماجرای آخرین تماس ما برمی‌گردد به فردای اختتامیه جشنواره فجر، که یک سری فیلم‌ها را دیده بود و نکاتی داشت و مشورتی کرد بابت اینکه کدام فیلم‌ها را خوب است که رهبر ببیند و در آخر پرسید: «با چه کسانی تماس بگیریم که حال‌شان خوب شود؟!» و بغض، مانع از پاسخ به آخرین سؤال مجری از او شد که پرسید: «اگر همین الان آقامصباح در جلسه حاضر بود، به او چه می‌گفتی؟!»

دکتر انسیه کتابچی، پزشک انقلابی و فعال در حوزه سیاست‌های جمعیت و خانواده دومین نفری بود که به بیان خاطره پیرامون تعلات خود با استاد شهید پرداخت. او شروع این تعامل را از اسفند ۱۳۹۶ دانست که در قالب یک گروه مردمی در حوزه جوانی جمعیت فعالیت می‌کرد و پس از آن در کمیسیون مجلس شورای اسلامی، ستاد ملی جمعیت و شورای فرهنگی اجتماعی زنان، در طراحی کنش‌ها و فعالیت‌های سیاسی خود، با شهید در تعامل بود و به صورت مستمر از ایشان مشورت می‌گرفت.

کتابچی به نقل از استاد شهید، موضوع خانواده را، از اُمهات فکری رهبر شهید بیان کرد و همین امر را علّت پیگیری آقامصباح در این حوزه دانست و گفت: «شهید باقری همیشه به ما می‌گفتند که من می‌توانم از رهبری برای شما توصیه و سفارشی بگیرم، اما اگر دست خالی برم، چیز کمی گیر شما می‌آید؛ لذا باید دست پر برویم تا با دست پر برگردیم. به همین جهت استاد شهید اصرار داشتند که جریان علمی و نخبگی را در پیگیری موضوع جمعیت و خانواده تقویت کنید».

مسئله‌ی «حیات جنین» از دیگر موضوعاتی بود که کتابچی، مورد توجه شهید باقری دانست و به نقل از ایشان گفت «حتی یک جنین نباید از بین بره. باید برای حفظ حتی یک جنین، تلاش بکنیم».

در این نقطه محسن آزادی پرسید «اگر بخواهید در یک خط شهید مصباح‌الهدی باقری را تعریف کنید، چه می‌گویید؟» و کتابچی در پاسخ بیان داشت: «آقای دکتر باقری، یک برادرِ دلسوزِ امیدوار به تربیت و رشدِ آحاد جامعه (بالاخص همکارانشان) بودند که ذوب در رهبر شهید بودند». و تقاضای کتابچی از استاد شهید، پایان‌بخش این قسمت از برنامه بود و گفت «از شهید می‌خواهم همانطور که به ما قول داده بودند، هرجایی که کمک خواستیم، ما را یاری کنند».

در ادامه برنامه، مجری نام رفیق دوران دانشجویی شهید، دکتر نادر جعفری هفت‌خوانی را صدا زد. او جلسه را به دهه هفتاد برد و با نمایش تصاویری ناب از شور و هیجان آن دوران روی ال‌ای‌دیِ صحنه، فضای جلسه را متفاوت ساخت. آقامصباح در تصاویر همان سال‌ها هم، بی‌قرار به چشم می‌رسید.

جعفری هفت‌خوانی در عوض نگاه لحظه‌ای به جایگاه والای شهید، توجه جمع را به مسیری که شهید پیمود معطوف کرد. از همان زمان که در «توتستان کَن» جوششِ پدر شریف خود با مردم را دید و سرلوحه زندگی خود قرار داد تا امروز که آقامصباح نماد هم‌جوشی با مردم شده است و این شبکه گسترده به «دیدار مصباح‌الهدی» آمده‌اند.

یکی از این تصاویر، بلیط یکی از مسافرت‌های دسته‌جمعی و دوستانه‌ استاد شهید با رفقا بود. ۵ شهریور ۱۳۷۴، در مسیر برگشت به تهران، در ساعت ۱۱:۵۸ شب (دو دقیقه قبل از حرکت اتوبوس)، شهید عزیز به یادگار بالای آن نوشته بود «مصباح برای نادر عزیز؛ یادها هرگز ز خاطرها نرفت/ دوستی‌ها ظاهری گر واقعی باشد، نرفت».

او با بیان یک خاطره‌ای نغز و طنز اتمسفر جلسه را کمی عوض کرد؛ گفت که در کلاس فقه و موضوع «کتاب البیع» بودیم. ذیل بحث مکاسب حرام، فروش پرنده در هوا توسط استاد، تدریس شد. من مثل شاگرد درس‌خوان‌ها، در ردیف اول بودم و آقامصباح -با همان شر و شیطنتی که داشت- ردیف آخر نشسته بود که ناگهان گفت: «استاد ببخشید! این آقای جعفری کفتربازی می‌کنه و کفتر رو روی هوا خرید و فروش می‌کنه». استاد هم نه‌گذاشت و نه‌برداشت؛ حرف آقامصباح را جدی گرفت و تا انتهای کلاس من را موعظه کرد و من زبانم بند آمد و هرچه استاد می‌گفت، من در خودم فرو می‌رفتم. زیرچشمی به انتهای کلاس نگاه کردم، دیدم آقامصباح و بچه‌های ردیف آخر، همه می‌خندند. گذشت. من با خودم گفتم باید این را تلافی کنم! آن زمان روزنامه زیاد می‌خواندم و روزی در قسمت نیازمندی‌ها دیدم نوشته بود: «مزونِ مصباح! فروش لباس عروس» و … . آگهی را بریدم و در اندازه A4 کپی کردم و روی در و دیوار خوابگاه چسباندم.

جعفری هفتخوانی اذعان داشت: «قصدم از بیان این خاطرات این است که بگویم یک وجه مصباح‌الهدایی که امروز در شأن شهید او را می‌بینیم، وجه آدمی عادی و خاکی و اهل جوشش و بانشاط و سرزنده است».

محسن آزادی، یک جمله بی‌واسطه با شهید را پرسید و جعفری هفتخوانی گفت «من هیچوقت او را به اسم صدا نکردم و با اینکه دوست نداشت، او را رئیس صدا می‌کردم. حالا هم می‌خواهم به او بگویم: رئیس جان! ما رو دریاب».

دکتر حسین انتظامی -معاون وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی- نام نفر بعدی بود که از زبان محسن آزادی برده شد. او کلام خود را پس از قرائت آیه‌ی شریفه‌ی نور، این‌گونه آغاز کرد: «اگر اینجا و در این جمع پرسشنامه‌ای توزیع شود که در آن از صفات و ویژگی‌های شهید پرسیده شده باشد، سخن پیرامون اخلاق و اخلاص شهید، پربسامدترین ویژگی خواهد بود. همه‌ی ما دیده‌ایم که باغبان مرکز رشد، شهید مصباح‌الهدی باقری، چگونه این مرکز را به دیگران معرفی می‌کرد. آموزه‌های دینی و تجربه‌ی بشری، فرجام نهادهایی که بر اساس تقوای بنیاد نهاده شده را به ما گوشزد می‌کنند: ماندگار و اثربخش. لذا این نوید را باید بدهم که مرکز رشد همچنان پای‌برجا خواهد ماند».

انتظامی در ادامه به ویژگی دیگر شهید اشاره کرد و گفت «بر اساس آنچه در تعاملاتم با او دیده‌ام یا از او شنیده‌ام، او «اهل وصل» بود. مصباح‌الهدی باقری به‌دور از ادبیات و تقسیم‌بندی‌های رایج که اتفاقا انسجام را از بین می‌برد، به جنبه‌های مثبت آدم‌ها توجه می‌کرد و براساس آن‌ها، افراد را به هم وصل می‌کرد».

بخشی از سازوکار ترویج منطق رشد، تکثیر ساخت نهادهای مختلف بر اساس منطق رشد است؛ امری که استاد شهید در زمان حیات خویش تا همین اواخر نیز پیگیر آن بود. یکی از آن موارد، که با دغدغه‌ی کار در حوزه‌ی سیاست‌های رفتاری راه‌اندازی شد، «مرکز بینش‌های رفتاری ایران» است. جایی که با پیگیری و تعامل مستمر آقای «دکتر محمدحسن ابراهیم‌کنی» با استاد شهید، بر مبنای همان منطق رشد شکل گرفت و توسعه یافت.

ابراهیم‌کنی که با دعوت مجری برنامه به روی صحنه آمد و قطعه‌ای از قاب آینه‌کاری را به خود اختصاص داد، بحث خود را این‌گونه آغاز کرد: «به قول روان‌شناس‌ها، ما انگار هنوز در مرحله‌ی انکار سوگ هستیم و نمی‌خواهیم باور کنیم چرا امروز دور هم جمع شده‌ایم؛ ای کاش دلیل دیگری برای جمع شدن داشتیم».

او ادامه‌ی کلام خود را در دو محور پی گرفت و ابتدا از قصه‌ی تعامل‌شان با استاد شهید گفت؛ از سال ۱۴۰۰. جایی که از طریق یک پروژه با مرکز رشد یک همکاری شکل گرفت. ابراهیم‌کنی بینش‌های رفتاری را در حقیقت نقطه‌ی ورود روان‌شناسی به سیاست‌گذاری دانست و گفت: «وقتی انتخاب کردیم در این حوزه کار کنیم، کسی به ما میدان نمی‌داد و به حرف و ایده گوش نمی‌کرد و به علت بی‌سابقه بودن موضوع، طبیعتاً یک مقاومتی در پرداخت به آن در کشور وجود داشت. در این میان دکتر مصباح‌الهدی باقری، یکی از افرادی بود که به ما کمک کرد و با اینکه هیچ‌وقت عضو مرکز رشد نبودیم، مثل همان بچه‌های مرکز رشد برای ما وقت می‌گذاشت و تکیه‌گاهی می‌کرد».

محور دوم کلام ابراهیم‌کنی، پیرامون یک واژه بود: «امید». او در این زمینه گفت «همگام کار در فضای اندیشه‌ورزی و سیاست‌گذاری، عوامل ناامید‌کننده، بسیار بیشتر از عوامل امیدوارکننده بر سر راه داری؛ از جمله خود افراد ناهمراه، ساختارهای غیرمنعطف، بروکراسی و غیره. اما وقتی با دکتر باقری می‌نشستی، با «امید» از کنارش بر می‌خواستی. برای همین، شهید مصباح‌الهدی باقری برای ما، مظهر امید و امیدواری بود».

او از آخرین دیدارش با دکتر هم این‌گونه سخن گفت که چند روز پیش از حوادث دی‌ماه، خدمت ایشان رسیدم که حال و احوالی کنیم و گزارشی از پیش‌رفت کارها بدهم. ایشان در آن جلسه کمی شاکی بود و به من گفت «فلانی! یه سِریا یه نیمچه عقلی هم برای ما درنظر نمی‌گیرن، میگن چرا باقری کل عمرشو داره توی این راه صرف می‌کنه؟ با خودشون نمی‌گن شاید طرف با یه دودوتا چهارتایی داره این کار رو می‌کنه… ولی من اگر مطمئن نبودم که انتهای این راه شهادته، اینجا نمی‌موندم». و ادامه داد: «من به خاطر ندارم در این چند سال دکتر باقری درباره شهادت صحبتی کرده باشند و خب آن موقع هم خیلی برایم پررنگ نبود، ولی انگار خود ایشان چیزهایی می‌دانستند که آن حرف را زدند».

پخش نماهنگ «آرزوی استاد» و طنین صدای دلنشین شهید در تالار اندیشه، خون تازه‌ای در رگ‌های کسانی بود که به «دیدار مصباح‌الهدی» آمده بودند و فضا را آماده ساخت تا مجری از خانواده‌ی شهید نام ببرد و از برادر بزرگتر ایشان، یعنی دکتر علی باقری کنی دعوت کند تا اویی که تمام برنامه را در قامت صاحب عزا و به احترام تکه‌های آینه، کنار در ایستاده بود، رهسپار صحنه کند.

علی باقری کنی، سخنان خود را -بغض‌آلود- با یاد امام شهید و اعضای خانواده‌ی ایشان و همین‌طور سربازان و پیروان امام شهید در جنگ تحمیلی اخیر آغاز کرد. و در ادامه با تواضعی باورپذیر، لطیف و ظریف، به دو جهت به قرار گرفتن در این موضع ابراز بی‌میلی نمود و گفت: «اول اینکه شهید، طاهر و مطهِّر است و لایمسّه الّا المطهّرون. آلوده‌ها فقط باید از دور آرزو کنند که یک نشئه‌ای از شهید به آن‌ها بتابد و راهشان را روشن کند و دستشان را بگیرد. و دوم اینکه صحبت کردن، باید مبتنی بر عقل باشد؛ حال آنکه احساس من بواسطه‌ی فقدان برادرم، به من اجازه نمی‌دهد که عقلانی با این مسئله برخورد کنم. همه‌ی ما خیالمان از این جهت راحت است که جایگاه شهید عالی است، ولی حرف زدن درباره‌اش، راحت نیست». در ادامه بغض فروخفته‌ی علی باقری کنی، با اشاره به جای خالی همسر شهید و فرزندان برومند شهید در این رویداد شکست و آسمان «دیدار مصباح‌الهدی» بارانی شد.

ادامه‌ی کلام علی باقری کنی، به شخصیت شهید مربوط بود. او گفت: «در شکل‌گیری شخصیت آقامصباح و به فعلیت رسیدن ظرفیت‌های وجودی‌اش، سه انسان بزرگ شیعی، تأثیرگذار بودند؛ اول پدر ایشان (حضرت آیت‌الله باقری کنی)، دوم عموی ایشان (حضرت آیت‌الله مهدوی کنی) و در رأس همه، امام شهیدمان. و نکته‌ای که درباره آقامصباح قابل توجه هست این است که او، یک‌جانبه و یک‌وجهی نبود. این از عظمت و بزرگی شخصیت او بود که در شئون مختلف می‌توانست ایفای نقش کند».

علی باقری کنی برای اثبات این مدعا، مثال‌ها و خاطره‌هایی نقل کرد و گفت «یکی از کارگرهای دانشگاه رفت پیش آقامصباح و از یکی مسئولین دانشگاه گله کرد. بعد آقامصباح برنامه‌ریزی کرد که در دیدار عمومی هفته بعد با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی (ره) آن کارگر ارجمند به همراه خانواده‌اش، خدمت آقا برسند و رسیدند. از آن طرف روزی یکی از مسئولین با خدم‌وحشم به دانشگاه آمد تا با او جلسه‌ای برگزار کند. آقامصباح که متوجه این بروبیا شد، با بلندنظری گفتگوی قبلی را ادامه داد و مرعوب مسئول و هیأت همراهش نشد». همچنین در خصوص اهمیت امر خانواده در نگاه آقا مصباح اشاره کرد که او «یک فرآیند تعامل خانوادگی در مرکز رشد ایجاد کرد».

مثال دیگر اینکه آقامصباح زیر بار سازوکاری که قبولش نداشت، نمی‌رفت. به عنوان نمونه او سازوکار فعلی ارتقاء دانشگاه‌ها را معطوف به تربیت و رشد انسان نمی‌دانست. به همین دلیل وقتی که شهید شد، استادیار پایه‌ی پانزده بود! درحالی‌که بسیاری از افرادی که بعد از ایشان وارد دانشگاه شدند، حالا چند سال از مرتبت استاد تمامی‌شان، گذشته است. با این وجود آقامصباح به ساختارها احترام می‌گذاشت و آن‌ها را بهم نمی‌زد. همه‌ی این‌ها، نمونه‌هایی است از نگاه همه‌جانبه‌ی شهید و وسعت نظر و جامعیت فکر او.

محسن آزادی سؤال انتهایی را نپرسید و گفت: «حال شما را که می‌بینم، به خودم اجازه نمی‌دهم از شما بپرسم که یک خط با برادر حرف بزنید، اما تقاضا می‌کنم به رسم برادری، سفارش همه‌ی ما را به آقامصباح، شهید عزیز بفرمایید». اما علی باقری کنی هم مثل برادر خودش، ساخت و ساختار جلسه را حفظ کرد و گفت: «اگر بخواهم آن چیزی که برخاسته از دلم هست را به او بگویم این است: برادر! چرا زود رفتی…؟!»

وقت کلمه و شعر رسیده بود. مجری از علی‌محمد مؤدّب دعوت کرد تا به روی صحنه بیاید. او ابتدا گفت: «علاقه و عشق ما به آقامصباح باعث می‌شود جرأت پیدا کنیم تا درباره‌ی او حرف بزنیم، والّا شهید، شبیه افسانه‌ها بود؛ افسانه‌ای که ما زندگی او را دیدیم. آقامصباح بی‌‌هیچ ادا و اصول و حاشیه، اینقدر ناب و خالص و محض، انسان بود. حرف زدن درباره کارهای او خیلی سخت است، چون مثل وجودش، رازوار کار می‌کرد و دائم خودش را حذف می‌کرد».

مؤدب به یاران مرکز رشد پیشنهاد داد که «دیدار مصباح‌الهدی» را به یک قرار ماهانه تبدیل کنید و دور هم جمع شوید و از شهید، از این راز سر به مهر، حرف بزنید. البته لازم به ذکر است که «مصباح رشد»، محملی است که جهت فهم و اشاعه‌ی منطق استاد شهید شکل گرفته و در این مسیر از همگان دعوت می‌کند اگر از تعامل خود با آقامصباح خاطره‌ای دارند یا در پیش‌برد امور می‌توانند یاری رسانند، با شناسه‌ی @mesbah_roshd در پیام‌رسان بله، در تعامل باشند.

ر ادامه علی‌محمد مؤدب شعری در رثای امام شهید خواند و گفت «قطعاً آقامصباح این‌طور می‌خواهند».

«این کوچه پناه دل بی‌طاقت ما بود

این خانه امید و نفس و عزت ما بود

این خانه پناه همه دربه‌دری‌ها

پایان غم و خستگی و غربت ما بود

این کوچه پر از خاطره‌های همه ماست

این خانه که سرمایه جمعیت ما بود

هر بار پیام تو امیدی و نویدی

در سخت‌ترین واقعه‌ها جرات ما بود

تاریخ ندیده است چنین حکمروایی

لبخند تو آرامش و امنیت ما بود

یادا شعف و شادی دیدار عمومی

افسوس که بی‌تاب‌ترین فرصت ما بود

سیمای تو در لحظه بشکوه نمازت

گاه جدل شک و یقین، حجت ما بود

دیدار غدیر تو خودش عیدی ما بود

هر عید تماشای قدت برکت ما بود

چشمان تو هم‌زمزمه با قاری قرآن

انگار شب قدر که هم‌صحبت ما بود

شب‌های عزیز رمضان، شعر و تغزل

دیدار تو خوشبخت‌ترین ساعت ما بود

هر فاتحه‌ات در گذر از قبر شهیدان

حسرت به دل هر یل با غیرت ما بود

در پلک تو هر زمزمه شوق شهادت

همواره هراس دل کم‌مهلت ما بود

‌ای گریه‌کن داغ شهیدان خدایی

با کرببلا روضه تو بیعت ما بود

هرچند تو با اشک رسیدی به شهادت

ای کاش که این مرتبه هم نوبت ما بود

رفتی و شکستی و ولی هست شهادت

هست آن نفس گرم کزو قدرت ما بود

شد سایه‌گه خاطر ما نام بلندت

آن نام کزو خوشدلی و راحت ما بود

ما مجمع عشاق تو تا صبح قیامت

پرواز تو پروانه رسمیت ما بود»

علی‌محمد مؤدب، جمله‌ی پایانی خود در خطاب به آقامصباح را هم به سبک خود، اینگونه بیان کرد «نبین دل بی‌وفای ما را/ تو مثل سابق… تو باوفا باش».

دعوتِ محسن آزادی از استاد پروفسور مسعود درخشان، درست ۴ دقیقه و ۴۱ ثانیه طول کشید و این یعنی جایگاه «استاد» حتی در رویدادی منتسب به شهید مصباح‌الهدی باقری، بالا و والاست. پروفسور درخشان، استاد تمام اقتصاد و از همراهان آیت‌الله مهدوی کنی و آیت‌الله باقری کنی از بدو تأسیس دانشگاه امام صادق (ع) بود و آقامصباحِ شهید، از جمله شاگردان او.

پروفسور درخشان، کلام خود را با دو بیت از مولانا آغاز کرد که فرمود:

«هر که شود صید عشق، کی شود او صید مرگ؟

چون سپرش مه بود، کی رسدش زخم تیر؟

جملهٔ جان‌های پاک، گشته اسیران خاک

عشق فروریخت زر، تا برهاند اسیر»

و به تناسب همین ابیات، شهید مصباح‌الهدی را «صید عشق» خواند و درباره‌اش گفت: «او سال‌ها از نفحات حیاتِ طیبه‌ی پدر بزرگوارشان، فقیه جلیل‌القدر و عارف ربّانی (مدظله العالی) بهره‌ها برد و خزائن قلبش را به انوار معرفت و محبت الهی مزین کرد. آنگاه با توفیقات و عنایات الهی به حلقه‌ی اهل بیت امام شهیدمان پیوست و از چشمه‌ی فیوضات آن حکیم فرزانه و بزرگ‌مرد تاریخ تشیع، توشه‌ها اندوخت تا توانست از معرفت و محبت، نردبانی بسازد که تا بهشت الهی صعود کند و رشد خود را در پرورش و پیشرفت دانشجویانش ببیند».

کلام پرمغز پروفسور درخشان که مشخصاً قبل‌تر کلمه به کلمه به آن فکر شده بود، اینگونه ادامه یافت: «شهید مصباح‌الهدی با الطاف الهی، تعینات الهی را درهم شکست و به‌جای نام‌آوری و کسب مراتب و مدارج دانشگاهی، به رشد و اعتلای علمی و تربیتی دانشجویان و استادان جوان همت کرد. گویی به خوبی دریافته بود که معلمی و انسان‌سازی، شغل انبیاست».

او با اشاره به هدف تأسیس مرکز رشد افزود «او این نهاد را بنیان نهاد تا فضای علمی، فرهنگی و تربیتی مناسبی فراهم شود که دانشجویان مستعد و متعهد در کنار اساتید آگاه و دلسوز، همفکری و مباحثه کنند، تا بتوانند کشور را به سمت پیشرفت، هدایت کنند». او در ادامه برای حفظ و اعتلای مرکز رشد و نزول بیشتر برکات الهی بر آن، پیشنهاد کرد که نام مرکز رشد به «مرکز رشد مصباح‌الهدی در دانشگاه امام صادق (ع)» تغییر کند.

پروفسور درخشان در بیان خاطره‌ای از شهید مصباح‌الهدی که از نوجوانی او را نور چشم خود می‌خواندند، پرداخت؛ خاطره‌ای در ارتباط با کتاب «فریب بزرگ». او گفت «در ابتدای نگارش قصدم این بود که آن کتاب را به حضرت آیت الله باقری کنی تقدیم کنم. روزی که نسخه‌ای از کتاب رونمایی شد، شهید مصباح‌الهدی متنی را که به جهت تقدیم به ابوی‌شان نوشته بودم، ملاحظه کرده و مثل همیشه تعریف و تمجید کردند، اما اصلاحاتی هم داشتند. نکته ایشان، چنان دقیق بود که انتشار کتاب را به تعویق انداختم تا با کمک خود او متن تقدیرنامه اصلاح شود. بعدتر به آن شهید عرض کردم قصد من این است که کتاب بعدی‌ام را به ایشان تقدیم کنم و از خودش خواستم در این مورد هم کمک کند؛ هیهات که این نعمت از دست برفت، اما همت و کوششم در نهایی کردن این کتاب، دوچندان شد».

او در ادامه به یادداشتی که شهید به ایشان تقدیم کرده بود اشاره کرد و بیان داشت «در دیماه ۱۴۰۱، کتاب و یادداشتی از او دریافت کردم. یادداشت با این کلمات آغاز می‌شود: همیشه‌ی دنیا دوست داشتم دوستی را به دوستی برسانم و از لذت همنشینی و مصاحبت آن‌ها، لذت ببرم. انگار این وصل و وصال، موهبتی است که اگر نصیب گردد، جای بسی شکر و فخر دارد. و در میانه‌ی یادداشت اینطور ادامه می‌دهد: عجب فال و تماشایی است این وصال! و آن خطی که این دو وجود را به هم ربط می‌دهد، دغدغه‌مندی و عشق به مردم است. عشق به یاد دادن، عشق به حرکت و رشد دیگران و از همه بالاتر، عشق به حضرت حق جلّ و اعلی». پروفسور درخشان در پایان آرزو کردند که «راه شهید ما مصباح‌الهدی باقری، نورانی و پر رهرو باد».

در ذهن همه‌ی یاران مرکز رشد از توجه و اهتمام آقامصباح به خانواده‌ی آن‌ها و بویژه فرزندان‌شان، خاطراتی نقش بسته است. با دعوت محسن آزادی، نوبت به ارائه مشکات سوداگر -فرزند یکی از یاران مرکز رشد- رسید تا تجربه‌ی این توجه از زبان او بیان شود. او کلام متفاوت خود را اینگونه آغاز کرد «یک اتاق جلسه رو در یک محل کار مردونه تصور کنید. حدود دوازده یا سیزده سال پیش. دختری حدوداً پنج‌ساله روی موکت‌های زیرزمین نشسته بود و مشغول نقاشی کردن بود. داشت نقاشی یه قطاری رو می‌کشید که به سمت مشهد حرکت می‌کرد. از پنجره‌ی قطار، یک خانواده‌ی خندان و شاد به بیرون نگاه می‌کردند. دختر بعد از تموم شدن نقاشی، میره به سمت یکی از آقایونی که توی یک جلسه نشسته بود و بهش میگه: براتون نقاشی کشیدم. قیافه‌ی اون آقا برخلاف جدیتی که دقایقی پیش داشت، شاد و خندان میشه؛ دستی به روسری دختر می‌کشه و ازش تشکر می‌کنه و گفتگوی کوتاهی بینشون شکل می‌گیره. آخرسر هم اون رو بدرقه می‌کنه و برمی‌گرده به جلسه و برگه‌ی نقاشی رو میذاره روی همه‌ی چیزهایی که جلوش بود. هر از گاهی وسط جلسه به اون نقاشی نگاه می‌کنه. شاید به این فکر می‌کنه که این قطار، قطار رشد همه‌ی کساییه که اون با خودش همراه کرده؛ حتی کوچک‌ترین بچه‌های مرکز رشد! من توی همین اتاق جلسه، سوار این قطار شدم و این قدیمی‌ترین خاطره‌ی من از آقامصباح بود؛ تو یکی از همون روزهایی که با پدرم می‌رفتم مرکز رشد. محل کار پدر و مادرها، معمولاً جایی کسل‌کننده برای بچه‌ها به نظر می‌رسه، ولی مرکز رشد برای ما اینطور نبود».

مشکات سوداگر خاطره‌ی یکی دیگر از فرزندان مرکز رشد را اینگونه بیان کرد «علی -که الان توی جلسه هم حاضره- مثل خیلیای دیگه، دلش میخواست یک انگشتر متبرک از رهبر داشته باشه. اون درخواستش رو توی یکی از برنامه‌های خانوادگی مرکز رشد، به آقامصباح میگه. ایشون بهش میگه: یه نقاشی برای من بکش تا ببرم به آقا بدم و برات انگشتر بیارم. علی نقاشی رو میکشه و از طریق پدرش به آقامصباح میده و ایشون چند روز بعد، انگشتر متبرک امام شهید رو به دستش می‌رسونه».

خانم سوداگر این قطاری که از آن اسم برد را، قطار همه‌ی فرزندان یاران مرکز رشد دانست و گفت «می‌دونید مهم‌ترین یادگاری من، زینب‌سادات، فاطمه، ریحانه، معصومه، حلما و همه‌ی ما از آقامصباح چیه؟! شاید فکر کنید هدیه‌هایی که یه موقعایی برای ما میاوردن باشه؛ درسته که اونا عزیزن، اما همین قطار پرسرعت و روبه‌رشد و توقف‌ناپذیر، مهم‌ترین یادگاری من از شهید مصباح‌الهدی باقری هست. و این، حکایت همون آینه‌ای هست که دیدیم؛ نشکسته و حالا به هزاران هزار قطعه آینه‌ی خوش‌تراش تبدیل شده. ما به عنوان میراث‌دار منطق رشد، ان‌شاءالله که بتونیم مصباح‌الهداهای دیگری بشیم و راهشون رو ادامه بدیم».

و در پایان جلسه را به دوبیتی‌ای که خودش برای استاد شهید سروده بود، مهمان کرد:

«نوری فکنده همچو مصباح هدایت/ بر جاده‌های رشد برقِ چشم‌هایت

در مکتبِ فضلِ پدر آموختی درس/ تا پای جان غفلت نکردی از امامت»

محسن آزادی ضمن اشاره‌ای به اثر استاد شهید بر جریان مداحی در کشور، از محمدحسین پویانفر دعوت کرد تا آخرین قطعه‌ی قاب آینه‌کاریِ «دیدار مصباح‌الهدی» به دست او تکمیل شود. او شروع دوستی خود با شهید را اینگونه توصیف کرد: «ابتدای رفاقت ما، خیلی جالب بود. من به صداوسیما رفته بودم و حرف‌هایی زدم. از ضبط که بیرون آمدم، دیدم تلفنم زنگ خورده اما شماره‌اش را ذخیره نداشتم. یک ساعت بعد، دوستی تماس گرفت و گفت آقامصباح شماره‌ات را از من گرفت. من همان موقع، پیامک دادم و این شروع مکاتبه‌ی دو ماهه‌ی ما در قالب پیامک بود. من می‌دانستم که ایشان، داماد رهبری است، اما او فکر می‌کرد از این نسبت بی‌خبرم. من همان موقع حس کردم که برای آقامصباح، انسان‌ها خیلی مهم‌اند؛ حتی یک نفر. چون او اهمیت جذب، تربیت و نگه‌داری نیروی انسانی را می‌دانست. این را وقتی متوجه می‌شوید که یک مقدار دایره نگاهتان را وسعت بخشید. آقامصباح اگر احساس می‌کرد کسی اندازه‌ی یک تار مو به انقلاب اسلامی دل داده است، همه‌ی تلاشش را می‌کرد که او باقی بماند».

محمدحسین پویانفر با ذکر نامی از شهیده زهرا حداد عادل، وجه مشترک این دو شهید را، بداری کردن افراد در کنار رهبر انقلاب دانست و در مورد آقامصباح افزود «او وظیفه‌ی خودش می‌دانست که قلب‌ها را به هم نزدیک کند. شاید به چشم کسی نیاید دو تا ورزشکار با هم در یک مسیر نیستند، اما او یکجور برنامه می‌ریخت که بشود اصلاح ذات‌البین را انجام داد».

پویانفر با اینکه در دانشگاه امام صادق (ع) تحصیل نکرده است، اما دانشگاه را بواسطه‌ی حضور آقامصباح پناهگاه خود می‌دانست. البته خودش را در این زمینه تنها ندانست و گفت: «برای خیلی از دوستان که شاید راضی نباشند اسم‌شان را ببرم، دانشگاه و مرکز رشد، پناهگاه بود و ما هرموقع کم می‌آوردیم، اولین جایی که به ذهنمان می‌رسید، آنجا بود و اولین گوشی که فکر می‌کردیم حرف ما را می‌شنود، آقامصباح بود».

این مداح اهل بیت (ع) از اولین باری که نزد رهبر شهید مداحی کرده بود تعریف کرد و گفت «ظاهراً آقا در خصوص آن شب، نکته‌ای فرموده بودند. فردای آن روز که با آقامصباح صحبت کردم، ایشان جوری برای من تعریف کردند که انگار برای یک برادر کوچکی یک اتفاق خوبی افتاده و برادر بزرگ‌تر، این اتفاق را تعریف می‌کند». در این بخش خطاب به برادران شهید گفت «این فقط شما نیستید که برادر از دست دادید، من واقعاً از وقتی که خبر شهادت آقامصباح را شنیدم، حس می‌کنم برادر از دست داده‌ام و حرف‌هایی که با او می‌زدم را دیگر سر سجاده، با خدا می‌زنم».

محمدحسین پویانفر با اشاره به زمان برگزاری این رویداد در شب جمعه، از استاد شهید تمنا کرد به محضر حضرت اباعبدالله (ع) سلام جمع را برساند و بعد با همان شعری که اولین بار در بیت رهبری خوانده بود، به ذکر مصیبت حضرتش پرداخت؛ شعری که بعدتر شنیده بود رهبر شهید انقلاب، آن را حفظ کرده‌اند:

«ظاهراً از ریا ابا دارم/ باطناً ادعا، ادا دارم

کفر من هست حبِ دیده شدن/ شرم از روی انزوا دارم

های و هوی مرا نگاه نکن/ پول خُردم، سروصدا دارم

هرچه دارد کریم، مال گداست/ هرچه دارم من از شما دارم»

و تا انتها…

مدح و روضه‌ی او با ذکر سلام به حضرت اباعبدالله (ع) به پایان رسید و همه حضار از طرف مصباح‌الهدی برای سفینه‌ی نجات گریستند. این اشک، کبریت احمری بود که با طنین صدای آقامصباحِ شهید در نماهنگ «حلالیت» قلب همه‌ی حاضران، قلب یکایک تکه‌های آینه‌کاری قاب «دیدار مصباح‌الهدی» را به آتش بکشد. این شعله‌ی برآمده از عشق، یادآور قول و قراری است مشترک با استاد؛ که پای منطق رشد، هستیم. هر لحظه. تا ابد.

و مجلس با سلام بر حضرت صاحب العصر و الزمان (عج) به پایان رسید.

مرکز رشد دانشگاه امام صادق (ع)

مرکز رشد، محملی برای حل مسائل انقلاب اسلامی است که فرآیندی از دغدغه مندی و ایده پردازی تا اصلاح (از فکر تا اثر) را در برمی‌گیرد و در خدمت آرمان مرجعیت علمی دانشگاه امام صادق علیه السلام است. مجموعه ای انسان محور که نسبت به مسائل ملی، جهان اسلام، بین‌الملل و جهانی حساس است. ورود به صفحه انديشکده

اخبار

اخبار و رویدادهای اندیشکده‌های ایران را در این صفحه دنبال کنید. مشاهده سایر اخبار

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا