اخبارپرونده تبار اندیشکدهماهنامه مسئلهنشریاتیادداشت سیاستی

منطق کارشناسی اندیشکده‌ای؛ در میانه پوپولیسم عدالت‌خواهانه و تکنوکراسی غرب‌گرایانه

اسماعیل نوده فراهانی، مهم‌ترین مانع تحقق کارکرد اندیشکده‌ها را ساده‌سازی مسائل و اتکای صرف به ابزارهای فناورانه و آینده‌پژوهی می‌داند.

✍️اسماعیل نوده فراهانی

در سال‌های پس از انقلاب اسلامی، ایران با پرسش بنیادینی درباره اداره کشور مواجه شد: چگونه می‌توان میان تعهدات ایدئولوژیک، الزامات توسعه اقتصادی و پیچیدگی‌های اجتماعی تعادل ایجاد کرد؟ پاسخ‌های اولیه، عمدتا در چارچوب عدالت‌خواهی و تکنوکراسی غرب‌گرا شکل گرفت؛ جریاناتی که گاه با واقعیات جامعه ایرانی فاصله داشتند و گاه با نهادهای حاکمیتی در تعامل بودند. در این مسیر، اندیشکده‌ها به‌عنوان نهادهایی که می‌توانستند به‌دور از نزاع‌های سیاسی، به تحلیل کارشناسی و راهبردی مسائل بپردازند، ظهور یافتند و با هدف ایجاد هم‌افزایی میان تخصص فنی، علوم انسانی و سیاست‌گذاری، به سرمایه‌ای راهبردی برای کشور تبدیل شدند.

اسماعیل نوده فراهانی، معاون دفتر مطالعات فرهنگی مرکز پژوهش‌های مجلس، با مرور تاریخچه شکل‌گیری اندیشکده‌ها و جریان‌های عدالت‌خواه در ایران، به محدودیت‌ها و چالش‌های آن‌ها در اثرگذاری واقعی، تعامل با جامعه و نقش‌آفرینی در سیاست‌گذاری می‌پردازد. فراهانی بر اهمیت روایت علمی و تحلیلی از واقعیت‌های اجتماعی و اقتصادی تاکید دارد و هشدار می‌دهد که ساده‌سازی مسائل پیچیده یا اتکای صرف به ابزارهای فناورانه و آینده‌پژوهی، می‌تواند اثرگذاری اندیشکده‌ها را کاهش دهد و کشور را از مسیر واقعی توسعه و خوداتکایی دور سازد. 

طبق باور وی، اندیشکده‌ها زمانی موفق خواهند بود که با درک عمیق رفتار اجتماعی، توجه به ذی‌نقش‌های جامعه و بهره‌گیری از روایت‌های معتبر علمی، مسیر سیاست‌گذاری را روشن کنند؛ راهی که هم به پیشرفت کشور کمک می‌کند و هم از انحراف گفتارهای عوام‌گرایانه یا وابسته به الگوهای خارجی جلوگیری می‌کند. این مقدمه، چشم‌اندازی تحلیلی از جایگاه اندیشکده‌ها در ایران امروز و اهمیت آن‌ها در شکل‌دهی به گفتار سیاسی و مدیریت ملی ارائه می‌دهد.

تبار اندیشکده در ایران

پس از پیروزی انقلاب اسلامی و استقرار نظام جمهوری اسلامی، نیروهای مکتبی مرکب از فقها، نظامیان و سایر افراد مربوطه تعیین‌کنندگان امور کشور بودند. در مقطع جنگ تمامی امور بر محور جنگ بوده و حوزه‌های رفاهی و معیشتی و به تعبیری تقویت پشت جبهه از اهمیت بسیار زیادی برخوردار بود. با پایان‌یافتن جنگ، این سوال جدی مطرح شد که اساسا چگونه می‌توان کشور را اداره کرد؟ پاسخ‌های مختلفی به این پرسش داده می‌شد؛ اما تقارن این مقطع با فروپاشی شوروی، لطمه‌ای به دیدگاه‌های مبتنی‌بر برابری و عدالت‌خواهی وارد کرده بود. همه این وقایع، کشور را به‌سمت اتخاذ سیاستی جدید متمایل کرد.

در این مقطع متخصصانی که حول مرحوم هاشمی رفسنجانی و عمدتا هم فارغ‌التحصیل دانشگاه‌های آمریکایی بودند، بی‌آنکه نسبتی با فضای جامعه ایرانی داشته باشند، دیدگاه‌هایی راجع به پیشرفت و تولید اتخاذ کردند که با این فضا چندان سازگاری نداشت و همچنین عمدتا پیشران تولید را «سرمایه‌گذاری» می‌پنداشتند. این جریان در دوره اصلاحات به‌صورت صریح‌تر خودنمایی کرد؛ به‌این‌ترتیب که پیش‌تر عمدتا به حوزه‌های اقتصادی اکتفا می‌کرد، اما در دوره اصلاحات، «ساخت سیاسی» و «ساخت فرهنگی» را نیز موضوع توسعه قرار دادند. برای مثال همه مشکلات را در صورت برقراری ساختار دموکراتیک -به‌معنای کامل کلمه- رفع‌شده تلقی می‌کردند. بنابراین نقطه عزیمت را، عمدتا توسعه سیاسی می‌پنداشتند. در این زمان بود که حکومت نسبت به این طرح از توسعه احساس مشکل کرد و آن را ناسازگار با ساختار حکومت پنداشت.

به‌دنبال شکل‌گیری جریان فوق که از صندوق رای نیز بیرون آمده و تنش‌هایی را ایجاد کرده بود، گفتار و گفتمانی ذیل عنوان «عدالت‌خواهی» با حمایت رهبر انقلاب شکل گرفت. جریانی که در تریبون‌های مختلف پرچم‌دار عدالت‌خواهی بودند؛ ازجمله افراد شاخص این جریان آقای حسن رحیم‌پور ازغدی بود. با پایان‌یافتن دوران اصلاحات، افراد متعلق به جریان عدالت‌خواهی که عمدتا در دانشکده‌های فنی تحصیل کرده بودند وارد در صحنه جامعه شدند. تامل راجع به نحوه پرداختن به این سوال که «چگونه می‌توان کشور را اداره کرد؟» منجر به تاسیس مجموعه‌ای به نام «ایتان» شد. ساختار فکر این جریان، فرهنگی است و رئیس‌جمهور و وزرای برآمده از آن فارغ‌التحصیل علم و صنعت هستند. این جریان خصوصا با طرح ایده «مسکن مهر» در میانه یکی از بحران‌های اساسی کشور، یعنی بحران مسکن بیش‌ازپیش مطرح شد.

به‌موازات دولت، در مجلس نیز آقایان حداد عادل و سپس لاریجانی زمام ریاست مجلس را به‌دست گرفتند و در این دوران اختلاف‌نظرهای بسیاری مابین دولت و مجلس شکل گرفت. درمقابل «ایتان» در دولت، «مرکز پژوهش‌های مجلس» که نهادی موجود در ساختار مجلس بود، بیش‌ازپیش تقویت شد. نهادی که از حدی استقلال نسبت به مجلس برخوردار بود. برخلاف مرکز تحقیقات قوه قضاییه و مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری که هر یک تابع سیاست کلی نهادهای متبوع خود بودند و هستند.

موضعی که هر یک از این دو نهاد، یعنی ایتان و مرکز پژوهش‌های مجلس پیدا کردند این مسئله را به ذهن متبادر کرد که کجا می‌توان به‌نحوی اصولی و غیرایدئولوژیک، به‌معنای عدم درگیری با بنیان‌ها، پیشرفت را دنبال کرد؟ پاسخ این سوال، «مراکز پژوهشی» و «اندیشکده‌ها» بودند. همین لحظه تاریخی بود که نظام به این نهادها به‌مثابه یک سرمایه نگریست و در این حوزه سرمایه‌گذاری کرد و مجموعه‌های مشابهی در دانشگاه‌های شریف و امیرکبیر با محوریت نیروهای عدالت‌خواه شکل گرفت. این نیروها ازسوی نهادهای نظام مورد حمایت قرار گرفتند؛ چراکه هم به پیشرفت نظام کمک می‌کردند و هم در بازی گفتارهای علوم انسانی که از جنس براندازی و معارضه با نظام سیاسی بودند، قرار نمی‌گرفتند. چهره‌های شاخص این جریان در لایه‌های مدیریتی و اقتصادی سیدمرتضی فیروزآبادی و در لایه فرهنگی آن صادق شهبازی بودند.

چنانچه ملاحظه می‌شود عمده تمرکزها هنوز در دانشگاه‌های فنی همچون شریف و امیرکبیر است و گفتارهای اندیشکده‌ای کمتر به فضای علوم انسانی رسوخ می‌یابد. از همه هولناک‌تر اینکه در دانشگاه علامه طباطبایی به‌عنوان بزرگ‌ترین دانشگاه علوم انسانی و در رشته‌های خط‌مشی و سیاست‌گذاری عمومی چنین گفتارهایی چندان جایی ندارد. می‌توان گفت که هیچ‌گاه جریان عدالت‌خواه نیز در این دانشگاه هیچ جایگاهی نداشته و ندارند. عمده دانشجویان متعلق به این جریان ‌که دانشجوی دانشگاه علامه هستند نیز دغدغه‌های خود را در فضاهای بیرون از دانشگاه دنبال می‌کنند.

اندیشکده‌ها در آمریکا

در ایران عمده فضاهای اندیشگاهی با حمایت و هدایت بخش‌های حاکمیتی آغاز به کار کرده‌اند و در راستای وظایف آن‌ها هستند، حال‌آنکه در ایالات متحده اندیشکده‌ها عمدتا با احزاب کار کرده‌اند و به آن‌ها خدمت ارائه می‌دهند. این تفاوت در منشا و منبع، موجب تفاوت در جنس فعالیت‌ها می‌شود. به این معنا که در این کشور موقعیت سیاسی هر یک از این اندیشکده‌ها مشخص و خط‌وربط آن‌ها با هر یک از احزاب روشن است. حال‌آنکه در ایران این‌گونه نبوده و این، خود موجب رواج ادبیات کارشناسیِ غیرسیاسی و خنثی‌شده است.

راهکارهای دیده‌شدن و اثرگذاری

متاسفانه در زمینه دیده‌شدن و اثرگذاری اندیشکده‌ها، از سوی مسئولان کم‌توجهی و کم‌لطفی وجود دارد. مسئولان عمدتا هیچ‌گونه نیازی به بررسی دیدگاه‌های دیگر و ارائه توضیح نسبت به دیدگاه‌های خود احساس نمی‌کنند. این وضعیت موجب می‌شود که نیروهای اندیشگاهی اثرگذاری خود را منوط به ورود به نهادهای حاکمیتی بدانند و ورود افرادی همچون آقایان ایزدخواه و خاندوزی به مناصب حاکمیتی موید این ادعاست. برای ورود به نهادهای حاکمیتی رویکردهای مختلفی وجود دارد.

یک گروه دیگر از نیروهای اندیشگاهی «کنشگری رسانه‌ای برای افزایش تاثیرگذاری» را چاره مسئله اثرگذاری دانستند. به‌این‌ترتیب که عمدتا به موضوعاتی می‌پردازد که جامعه نسبت به آن‌ها حساسیت دارد؛ موضوعاتی همچون سربازی. این موضوع سرآغاز شکل‌گیری بازی‌های عوام‌گرایانه در میان این جریان شد. استدلالاتی از جنس اینکه در حکومت امام علی (ع) تعقیب متخلفان اقتصادی بیشتر از افراد بی‌حجاب بوده است و مانند آن، همگی محصول این رویکرد است. در مواردی حتی اغراق در اعداد و آمار هم چاشنی فعالیت‌های رسانه‌ای این جریان می‌شود.

نکته فوق در نظام جذب نیروی انسانی جریانات سیاسی و نهادهای حکومتی نیز تاثیر گذاشته است و این مراجع برای جذب عمدتا به فعالیت‌های رسانه‌ای افراد توجه می‌کنند. چنان‌که دیده می‌شود در مواردی چند افرادی به مناصبی همچون وزارت نائل می‌شوند که جز فعالیت رسانه‌ای هیچ سابقه فعالیت موثر دیگری ندارند. همچنین همان‌طور که عنصر فعالیت رسانه‌ای در ارتقای افراد موثر است، در نزول و حذف آن‌ها نیز اثرگذار است.

گروه دیگر این جریان، افزایش اعتبار علمی را راهکار برای تحقق اثرگذاری (ازطریق ورود به نهادهای حکومتی) می‌دانند؛ به‌این‌ترتیب که در محضر صاحب‌نظران علمی -که بعضا به سلبریتی‌های علمی مبدل شده‌اند- می‌نشینند. از نگاه آنان این راهکار، راهکار مناسبی جهت ورود به نهادهای حکومتی محسوب می‌شود.

اندیشکده‌ای که مسئله‌ای حل نمی‌کند

سوالی که اینجا مطرح می‌شود این است که چطور ممکن است که اندیشکده‌های بسیاری در کشور وجود دارد اما مسائل و مشکلات حل نمی‌شود و چه‌بسا در حال ازدیاد و انباشته‌شدن هستند؟ در پاسخ به این سوال باید گفت زمانی که اندیشکده‌ها در مسابقه دریافت پروژه قرار می‌گیرند عملا اولویت‌ها را جابه‌جا می‌کنند و بعضا مسائل جدیدی خلق می‌کنند. البته ممکن است بخشی از این موارد عامدانه و بخشی دیگر اتفاقی باشد. این رویه هیچ مشکلی را نمی‌تواند حل کند و صدالبته ممکن است مشکلات دیگری بر مشکلات کنونی بیفزاید. درصورتی‌که به این رویه برخی اندیشکده‌ها بی‌توجهی شود بعد از مدتی، بحران ناشی از آن بر همگان آشکار خواهد شد.

این بحران جدای از تغییر در اولویت‌ها، ناشی از آسان انگاشتن مسائل و راه‌حل آن‌هاست. اینکه پیچیدگی‌های مسائل مغفول واقع شود و راه‌حل‌های پیش‌پاافتاده برای حل مسائل پیچیده ارائه شود. اساسا ساده‌سازی امور پیچیده یکی از کارهایی است که اندیشکده‌ها برای دیده‌شدن انجام می‌دهند. از نگاه اینان فرآیندهایی که اندیشکده‌ها در آن کنشگری می‌کنند عبارت‌اند از: تولید و حل مسئله، ساده‌سازی موضوعات، یارگیری در عرصه عمومی و نزدیک‌شدن به قدرت. کتابی با عنوان «بی‌خانمانی و سیاست‌گذاری اجتماعی»[1] ترجمه شده است که در بخشی از آن به سربازان حرفه‌ای اشاره دارد و اینکه این قشر از عمده افرادی هستند که بی‌خانمان‌های آینده را تشکیل می‌دهند. نیروهای اندیشکده‌ای از جنس اندیشکده‌های مستقر در دانشگاه‌های فنی بی‌آنکه به ابعاد اجتماعی پیشنهادات خود توجه کنند، پیشنهاداتی همچون سربازی حرفه‌ای را مطرح می‌کنند و این موضوع از سوی جریان عدالت‌خواه نیز ترویج می‌شود. حال‌آنکه اساسا به این توجه نمی‌شود که در صورت اجرایی‌شدن این پیشنهادات، چه تبعاتی گریبان‌گیر کشور خواهد شد.

آموزش روبنا و شکل؛ یکی از سرچشمه‌های مشکلات

در برخی رشته‌ها که وجه ابزاری دارند، صرف آموزش استفاده از این ابزار کفایت می‌کند؛ مانند روزنامه‌نگاری که به چگونگی نگارش خبر و اطلاع‌رسانی می‌پردازد. اما در رشته‌هایی همچون علوم سیاسی و اجتماعی، وجه ابزاری‌بودن کم‌رنگ‌تر بوده و نیاز است که دانشجو به فراتر از اشکال و روبناها و قالب‌ها مسلط باشد. متاسفانه در نهاد دانشگاه عمدتا شکل آموزش داده می‌شود و محتوا کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد و ازهمین‌رو توشه محتوایی فارغ‌التحصیلان دانشگاه چندان قابل توجه نیست. البته ناگفته پیداست که این تمرکز بر شکل، خود ناشی از برداشتی محتوایی است. برای مثال اینکه در همه موارد همواره جویای ذی‌نفعان یک موضوع باشیم، خود ناشی از یک مبناست. البته منافع، سطوح مختلف دارد. برای مثال در اقتصاد خرد، منافع فرد موضوع است. برخلاف سطوح میانی و کلان ‌که به‌ترتیب منافع حزبی و منافع ملی مطرح می‌شوند. این تقسیم‌بندی است که در علوم سیاسی و به‌تبع آن سیاست‌گذاری مطرح شده است.

مردم، عناصر فراموش‌شده یا عناصر ذی­نقش؟

برای مثال در مورد قانون‌گذاری راجع به فضای مجازی، ذی‌نفعان مشخص هستند و ذی‌نفع برجسته در این معادله عبارت است از سکوهای اجتماعی و خدمات‌رسانی. طبیعی است که چند ده میلیون ایرانی در جریان این تصمیم‌گیری هیچ نقشی ندارند، چون ذی‌نفع محسوب نمی‌شوند. سکوهای پیش‌گفته نیز ضمن تبانی با مطبوعات که به‌نوعی از مردم نمایندگی می‌کنند، نظر مخالف مردم را با هرگونه تنظیم‌گری منعکس می‌کنند. تنها دلیلی که برای مخالفت مردم با این جنس تصمیم‌گیری‌ها مطرح می‌شود، همانا موضع‌گیری مطبوعات است. در این میان، خبری از مردم نیست. یا در مثال سربازی اجباری، اندیشکده‌ها نمی‌توانند یا نمی‌خواهند که واقعیت سربازی حرفه‌ای را برای مردم تبیین کنند، هر یک از آحاد مردم نیز برحسب خاطرات ناگوار دوران سربازی خود به جرگه مطالبه‌کنندگان سربازی حرفه‌ای اضافه می‌شود. این وضعیتی است که می‌توان گفت مردم در آن نادیده انگاشته شده‌اند.

این در حالی است که در علوم اجتماعی، برخلاف سیاست‌گذاری عمومی، علاوه‌بر مفهوم ذی‌نفع‌بودن، ذی‌نقش‌بودن نیز اهمیت دارد. ممکن است برخی تصمیمات همسو و مبتنی‌بر منافع نباشد؛ مانند آنکه یک شهروند تصمیمی به انتخاب یک شغل اتخاذ کرده یا یک دانشجو فلان موضوع را به‌عنوان موضوع پایان‌نامه انتخاب کرده باشد. در این موارد ممکن است منافع فرد به‌عنوان یک عضو از جامعه یا دانشگاه الزاما براساس منافع نیست. ازهمین‌روست که در علوم اجتماعی ذی‌نفع‌بودن، معیار انحصاری نیست و مارکس از «تضاد طبقات اجتماعی» سخن می‌گوید.

امام خمینی (ره) تعبیری در مورد «مستضعفین» دارند مبنی‌بر اینکه این طبقات به علت اینکه ضعیف نگه‌داشته شدند، نمی‌توانند منافع خودشان را تشخیص دهند و مطالبه کنند. به‌زعم ایشان در حقیقت به آن‌ها آگاهی کاذب داده شده است. تصور می‌کنند که منافعشان در این است که باید با «فیلیمو» هم‌آواز شوند.

دولت انقلابی؛ دولت کارشناسی و دولت بدون گفتمان؟!

درحال‌حاضر دولت انقلابی مدعی کار غیرسیاسی و کارشناسی است و ازهمین‌رو گفته می‌شود که نیازی به گفتمان نیست. دولت کارشناسی به این معنا که کارشناسان رفاه بیمه‌کردن را توصیه می‌کنند و علی‌رغم آنکه بیمه مخارج زیادی تحمیل می‌کند، به این دلیل که شخص شخیص کارشناس این را گفته، تصمیم یادشده اتخاذ می‌شود. همین‌طور کارشناسان اقتصادی حذف یارانه‌ها را برای پایین‌آمدن هزینه‌های دولت توصیه می‌کنند. در این وضعیت این سوال به وجود می‌آید که اگر هزینه‌ها ملاک تصمیم‌گیری بود پس چرا تصمیم مربوط به بیمه‌کردن که این حجم از هزینه را تحمیل می‌کرد اتخاذ شد و به‌موازات آن تصمیم حذف یارانه‌ها نیز با این استدلال که هزینه‌های دولت کاهش می‌یابد اتخاذ شد؟ اینجاست که تعارض سیاست‌ها خودنمایی می‌کند و هیچ گفتمانی نمی‌تواند این سیاست‌های پراکنده را سامان دهد.

از نگاه دولت‌مردان کنونی دولت خوب، دولت کارشناسی است و دولت کارشناسی به‌معنای دولتی است غیرسیاسی است. اتفاقا از این جهت دولت اصلاحات دولت نسبتا درستی محسوب می‌شد؛ چراکه برای خود یک شعار کلی داشت و تمام سیاست‌های اتخاذشده در مدت تصدی آن، در چهارچوب این شعار بود. دولت روحانی نیز همین‌گونه بود و یک شعار و سیاست اصلی داشت؛ هرچند از میانه کار سیاست این دولت به دیوار بتنی واقعیت خورد. اما بالاخره یک سیاست داشت. این سیاست زمینه‌ساز طراحی فرآیندهایی نیز شده بود. برای مثال سمن‌های[2] وزارت ورزش و جوانان مقدمه‌ای برای سمن‌های وزارت کشور محسوب می‌شود و این سمن‌ها نیز خود مقدمه‌ای برای احزاب بودند و هستند. چنان‌که ملاحظه می‌شود یک شعار و یک سیاست کلی، سایر سیاست‌ها را سامان می‌دهد؛ اما در دولت انقلابی اساسا معلوم نیست که این سیاست کلی چیست؟ متاسفانه جمهوری اسلامی درحال‌حاضر به این نتیجه رسیده است که دولت خوب، دولت کارشناسیِ غیرسیاسی است. به‌زعم آن حرف سیاسی حرف خوبی نیست و اگر هم خوب باشد تنها رهبر انقلاب است که باید از این حرف‌ها بگویند. شاید بخشی از این نقیصه ناشی از این باشد که در مقاطع اخیر همواره سیاست‌گذاری را امری غیرسیاسی پنداشته‌اند.

فقدان سیاست در ایران امروز

با این اوصاف است که افرادی چون آقای شفاه با نقطه عزیمتی که از فلسفه دارند و از این منظر به حکمرانی می‌نگرند، اساسی‌ترین مشکل را گفتار سیاسی در کشور می‌دانند. اساسا فلسفه خصوصا از جنس افلاطونی آن، نمی‌تواند نسبت به حکومت بی‌تفاوت باشد.

امر سیاسی یا دولت؟

آقای شفاه و هم‌فکران ایشان بر امر سیاسی و سیاست تولید تاکید دارند و از طرف دیگر افرادی همچون آقای محمدهادی محمودی بر دولت تاکید دارند و به این علت، بروکراسی برای آن‌ها پررنگ می‌شود. از نظرگاه اخیر این سوال محوری است که کشور چطور به‌صورت مطلوب اداره می‌شود و پاسخ می‌دهند که با نظام اداری درست و خوب. ازهمین‌روست که بر بروکراسی تاکید دارند. نگاه افرادی همچون شفاه به‌سمت «سرمایه‌داری ملی» است و نگاه افرادی چون محمودی به‌سمت «اداره ملی». اولی به‌دنبال احیای تولید ملی است و دومی به‌دنبال احیای امر ملی. اما هر دوی این افراد که نماینده یک نگاه هستند در این نکته اشتراک نظر دارند که دولت می‌بایست «گفتار و شخصیت سیاسی» داشته باشد.

ساختار سیاسی قبل از انقلاب در قالب «مردم-حاکم» بود، این در حالی است که علما به‌عنوان نمایندگان نهاد علم بیرون از نهاد سیاست قرار داشتند. امام خمینی برخلاف علمای سلف خود، از طرف مردم با حاکم صحبت نمی‌کند، بلکه خود را نهاد علم تلقی می‌کند و از مردم برای گردآمدن حول نهاد علم دعوت می‌کند. در این وضعیت دیگر علما برخلاف گذشته، واسط بین مردم و شاه نیستند و ساختار به این شکل است: «مردم-نهاد علم-حاکم».

رسالت اندیشکده مستقر در دانشگاه تخصصی علوم انسانی

چنان‌که گفته شد مقاومت‌هایی در قبال این رویکرد دولت که امر کارشناسی را امر غیرسیاسی می‌پنداشت، به وجود آمد. به نظر می‌رسد این مقاومت می‌تواند در قالب اندیشکده در دانشگاه تخصصی علوم انسانی پیگیری شود. این مقاومت در اشکال مختلف می‌تواند دنبال شود؛ یک اینکه اندیشکده یادشده اثبات کند که سیاست‌ها، سیاسی هستند، به این معنا که هیچ چهارچوب بی‌طرف و غیرجهت دار وجود ندارد. دوم اینکه باید توجه‌ها نسبت به اهمیت تاریخ و فهم فرهنگی در اداره جامعه جلب شود.

برای مثال در موضوع کنکور، آمارها حکایت از آن دارد که با اختلاف، متقاضیان کنکور تجربی بسیار بیشتر از سایر رشته‌ها هستند. فارغ از اینکه علت آن چیست و این آمار چه دلالت‌هایی دارد، این سؤال که «دولت در این موضوع دخالت کند یا نکند؟»، هر کدام یک سیاست محسوب می‌شود. این موضوع اهمیت بسیاری دارد؛ چراکه اگر تعادل متقاضیان کنکور به نفع تجربی باشد بعد از گذشت یک دهه تولید یک کشور تحت‌الشعاع قرار می‌گیرد. ازآن‌رو که پزشکان و کسانی که از رشته تجربی وارد بازار کار می‌شوند عمدتاً تکنسین هستند و چندان تأثیری در تولید ندارند. نسخه‌های آن‌ها چگونگی مصرف محصولات دارویی را تعیین می‌کند. البته این نکته مطلق نیست و پزشکانی هم هستند که در عرصه تولید محصولات فناورانه دارویی و پزشکی وارد می‌شوند اما ناگفته پیداست که نسبت آن‌ها به کل پزشکان ناچیز است.

یکی از ملزومات فعالیت در دانشگاه تخصصی علوم انسانی فهم رفتار مردم است و این مهم صرفاً از طریق پرسش‌نامه‌هایی که مستقیماً از سوی مردم تکمیل می‌شود، قابل تحقق نیست. برای تحقق این مهم باید رفتارهای مردم تفسیر شود. این تفسیر است که به کار اندیشکده ارزش و اعتبار می‌بخشد.

مهندسان اجتماعی به این دلیل که با مقایسه، داده‌های خود را استخراج می‌کنند هیچ‌گاه مسئولیت بعدی نسخه‌های خود را نمی‌پذیرند. برای مثال این افراد نسخه رشد اقتصادی هشت‌درصدی را برای اقتصاد کشور می‌پیچند؛ حال‌آنکه یک دانشجوی علوم انسانی باید این سؤال را بپرسد که «چرا هشت درصد»؟ آیا این جامعه و اقتصاد کشش اینکه در بازه زمانی برنامه پنج‌ساله بتواند رشد هشت‌درصدی را محقق کند دارد؟ مانند آن‌که یک خانواده در برنامه میان‌مدت خود بخواهد منزل خود را از یک منطقه متوسط در شهر به یک منطقه بسیار گران‌قیمت منتقل کند. ممکن است این متخصصان بگویند با سرمایه‌گذاری خارجی می‌توان به این رشد رسید؛ اما باید گفت که سرمایه‌گذاری خارجی در مثال بالا یعنی قرض گرفتن از آشنایی که چندان ارتباط خوبی با شما نداشته یا اساساً دشمن شماست و طبیعتاً نمی‌توان روی قرض‌دادن آن فرد آشنا حساب باز کرد. اگر در این دانشگاه تخصصی علوم انسانی یک اندیشکده‌ای بالا بیاید، ازجمله کارهای مهم آن اندیشکده این است که ادعاهای غیرواقعی مهندسان اجتماعی را تحقیر کند تا معلوم شود فهمِ کنشِ انسانی ارزش و موضوعیت دارد.

در اهمیت روایت

یکی از نقاط متمایزکننده نوع روایت ما از وقایع است. یک اندیشمند بنا بر علم و روایت خود از واقعیت است که اعلام نظر می‌کند و می‌توان وضعیتی را تصور کرد که علی‌رغم رد روایت اندیشمند، از علم آن بتوان استفاده کرد. برای مثال در اتفاقات مشابه اتفاقات سال 1401 ایران که دهه‌ها قبل در انگلستان به وقوع پیوسته بود، اندیشمندان چپ برای بررسی موضوع، مطالبات قشر مربوطه را مطالبات یک خرده‌فرهنگ نامیدند. حال‌آنکه در سال 1401 در ایران، اساتید دانشگاهی اتفاقات این سال را قیام جامعه نام نهادند و طبیعی است که این ناشی از روایتی است که از جامعه داشته‌اند؛ روایتی نه‌چندان واقعی. اما این مانع از استفاده از علم آن‌ها نیست. اندیشکده باید متون مختلف علوم انسانی را بخواند و درنهایت آن را با تجربه زیسته خود تحلیل کند.

روایت بسیار اهمیت دارد. برای مثال ممکن است در موضوع نظام آموزشی برخی دیدگاه‌های عوام‌گرایانه، مشکلات نظام آموزشی را به نابرابری نسبت دهند. اما اگر بخواهیم روایتی از نظام آموزشی بدهیم باید بگوییم که اساسا مشکل نظام آموزشی، «در حال فروپاشی بودن آن» است. دیگر بحث راجع به اینکه «فلان کتاب کمک‌آموزشی به همه افراد می‌رسد یا نه» نیست؛ بلکه موضوع این است که دیگر دارا و ندار احساس نیازی به تحصیل ندارد یا این احساس نیاز را از طرق دیگری چون معلمان خصوصی دنبال می‌کند. خصوصا عدم احساس نیاز بسیار پررنگ است، چراکه علاوه‌بر زوال جایگاه اجتماعی افراد عالم‌تر، وجوه اقتصادی نیز چندان توجیهی برای دنبال‌کردن تحصیل مهیا نمی‌کند. درحال‌حاضر خیرین دست‌به‌نقدی وجود دارند به‌محض شناخت دانش‌آموز مستعد کم‌توان به‌لحاظ مالی، وی را پشتیبانی مالی می‌کند یا مدارس خصوصی وجود دارد که طبقات متوسط به پایین هم می‌توانند از پس پرداخت شهریه آن‌ها بربیایند. با اطلاع از وضعیت کنونی، درآمد یک زباله‌گرد درحال‌حاضر قریب به پانزده میلیون تومان است؛ حال‌آنکه درآمد یک عضو هیئت‌علمی در ابتدای استخدام قریب به هجده میلیون تومان است. لذا نمی‌توان نابرابری آموزش را مسئله اصلی دانست و ازهمین‌رو روایت بسیار مهم است.

آینده‌پژوهی؛ اسم رمز غرب‌گرایی در ایران

ازجمله گفتارهای جاری در ایران امروز که ازسوی جریانات مختلف اجتماعی و مذهبی مورد استقبال قرار گرفته است؛ «آینده‌پژوهی» است. عمدتا برداشتی که از آینده‌پژوهی می‌شود مبتنی‌بر این انگاره است که آینده جز با جبر فناورانه رقم نمی‌خورد. از نگاه اینان آموزش، خانواده، شرع و هر چیز دیگری در آینده تابع تحولات فناورانه خواهد بود. حتی روحانیونی که آینده‌پژوهی تدریس می‌کنند نیز متاثر از این نگاه و حامی فناوری هستند. این در حالی است که آینده‌پژوهی می‌تواند به‌عنوان یک روش مفید باشد اما به‌عنوان یک ایدئولوژی مفید نیست.

اگر دقت لازم در آینده‌پژوهی مبذول نشود، می‌تواند زمینه آمریکایی‌شدن و وابسته‌شدن را فراهم کند. برای مثال بنابر تحلیل‌های آینده‌پژوهانه گفته می‌شود که در سی‌سال آینده نفت چندان جایگاهی ندارد و همه نگاه‌ها باید به‌سمت نیروهای غیرفسیلی معطوف شود. این نگاه‌ها درحقیقت برگ برنده ما را نادیده می‌گیرد. اگر آینده‌پژوهی را به‌عنوان یک روش به کار ببریم اتفاقا باید به راه‌هایی برای گسترش بازار نفت بیندیشیم. پلاستیک بر نفت استوار است و انسان با پلاستیک است که به مقام خدایی رسیده است و می‌تواند هر چیزی که بخواهد بسازد. لذا باید از نگاه‌هایی که همه را از رشد روزافزون فناوری می‌ترسانند جلوگیری کرد؛ نگاهی که همه را درمقابل این رشد روزافزون بی‌اراده و بی‌چاره تلقی می‌کند.

در آینده‌پژوهی هم همچون سیاست‌گذاری، سیاست بسیار مهم است. آینده‌پژوهی در حقیقت برای ترساندن از آینده نیست، بلکه برای خلق آینده است. زمانی که گفتار آینده‌پژوهی وضعیت آینده را پیش‌بینی می‌کند، به این معناست که آینده باید این‌گونه باشد و امکانات و ظرفیت‌ها باید برای تحقق این آینده بسیج شود.

پاینویس

[1] اثر روجر باروز و همکاران، ترجمه محمد خانی، چاپ اول، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1396

[2] سازمان مردم‌نهاد

امتیاز کاربر 0 (0 رای)

یادداشت

یادداشت های سیاستی اندیشکده های ایران را در این صفحه دنبال کنید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا