فقدان نهاد اندیشهورزی
سعید نریمان در بحران دولت، دستکاری ادراک جامعه و ناتوانی زیستبوم اندیشهورزی در ایفای نقش سیاستپژوهانه برای جمهوری اسلامی تامل کرده است.
سعید نریمان
در شرایطی که جمهوری اسلامی با همزمانی بحرانهای اقتصادی، اجتماعی، سیاست خارجی و فرسایش سرمایه اجتماعی مواجه است، مسئله صرفا «کمبود سیاست» یا «خطای تصمیم» نیست؛ بلکه ناتوانی در تولید فهم معتبر از مسئله است. در چنین وضعیتی، اندیشکدهها -بهمثابه نهادهای واسط میان دانش و قدرت- میبایست نقش کلیدی در صورتبندی مسئله، تعیین منظر و ارائه راهحلهای قابل اجرا ایفا کنند.
با این حال، تجربه سالهای اخیر نشان میدهد که زیستبوم اندیشهورزی در ایران، بهویژه در لایههای فلسفی و راهبردی، نهتنها تقویت نشده، بلکه دچار نوعی نحافت نهادی، فقر نظری و آشفتگی کارکردی شده است. آنچه امروز تحت عنوان «اندیشهورزی» جریان دارد، بیش از آنکه متکی بر نهاد، شبکه و انباشت تجربه باشد، بر افراد پراکنده، راهحلهای تکساحتی و مداخلات غیرنظاممند استوار است؛ وضعیتی که نسبت اندیشکده با حاکمیت و جامعه را به مسئلهای حلنشده بدل کرده است.
۱. بحران دولت و فقدان منظر: نقطه آغاز ناتوانی سیاستی
یکی از بنیادیترین مسائل امروز ایران، نه تکثر بحرانها، بلکه سرگشتگی دولت در مواجهه با آنهاست. دولتی که با انبوهی از مسائل میراثی و همپوشان مواجه است، اما فاقد اولویتبندی روشن، نظریه مبنا و شجاعت تصمیمگیری است. این وضعیت، امکان کنش موثر سیاستگذار را سلب کرده و تصمیمگریزی را به قاعده بدل ساخته است.
در چنین شرایطی، اندیشکدهها میبایست در سطح «تعیین منظر» و «تبیین فلسفی مسئله» مداخله کنند؛ سطحی که پیش از راهحل فنی و بسته سیاستی قرار دارد. اما واقعیت آن است که اندیشکده در ایران هنوز به این بلوغ نرسیده و توان ایفای نقش در این لایه را ندارد.
۲. جامعه مبهم و ادراک دستکاریشده
در کنار بحران دولت، جامعه نیز به مسئلهای حلنشده بدل شده است. جامعه ایرانی فاقد تعریف مشترک است؛ هر بازیگر -از حاکمیت تا منتقدان- تصویری متفاوت از «جامعه» دارد. این ابهام، با دستکاری گسترده ادراک عمومی تشدید شده است؛ از رسانههای خارجی تا رسانه رسمی و نیروهای سیاسی داخلی، هرکدام بخشی از ذهن جامعه را هدف گرفتهاند.
نتیجه، آشفتگی ادراکی است؛ جامعهای که درک روشنی از مسائل، ریشهها و پیامدها ندارد. این سطح از بحران، اساسا فنی یا اجرایی نیست، بلکه فلسفی و معرفتی است؛ و درست در همین نقطه، فقدان اندیشکدههای توانمند بیش از هر جای دیگر خود را نشان میدهد.
۳. اندیشکده نحیف؛ ریزش دوطرفه نخبگان
اندیشکده در ایران نهادی نحیف است؛ هم از حیث منابع انسانی و مالی، و هم از نظر دامنه اثرگذاری. از یکسو، بسیاری از متفکران با حاکمیت مسئله حلنشده دارند و اساسا خود را در مقام «کمک به اعمال بهتر حاکمیت» تعریف نمیکنند؛ و از سوی دیگر، حاکمیت نیز دایره پذیرش اندیشه را محدود کرده است.
این وضعیت، به ریزش دوطرفه منجر شده و میدان اندیشهورزی را کوچک و همگن کرده است؛ میدانی که نه توان نقد موثر دارد و نه قدرت حل مسئله پیچیده.
۴. غلبه ذهنگرایی و فقر نظریه مبنا
حتی در میان کسانی که مناسبات حاکمیت را میپذیرند، مسئلهای عمیقتر وجود دارد: سطح علوم فکری برای مواجهه با مسائل واقعی کشور کفایت نمیکند. ورود به مسائل، اغلب ذهنی، متافیزیکی و غیرکاربردی است و پیوند اندکی با واقعیتهای اجرایی دارد.
تجربههای موفق محدود ـ عمدتا در حوزه اقتصاد ـ نشان میدهد که بدون نظریه مبنا، امکان سیاستگذاری وجود ندارد. فقدان نظریه در حوزههای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، باعث شده این حوزهها به میدان شبهراهحلها و روایتمحور شدن ارزیابی سیاستها بدل شوند.
۵. تغییر میدان اثرگذاری: از مشاوره حاکمیت به متقاعدسازی جامعه
در شرایط کاهش سرمایه اجتماعی دولت، بخشی از اندیشهورزی از مسیر نهادی کلاسیک خارج شده و بهسمت اثرگذاری غیرمستقیم بر جامعه حرکت کرده است. رسانهها، شبکههای فکری غیررسمی و کنشگران اجتماعی، با نفوذ در ادراک عمومی، دولت را از مسیر جامعه تحت فشار قرار میدهند.
این تغییر فاز، هم نشانه ضعف اندیشکدههای رسمی است و هم هشداری برای حاکمیت: بدون بازسازی نسبت اندیشکده، جامعه و دولت، سیاستگذاری به میدان واکنشهای دیرهنگام تقلیل مییابد.
۶. فروکاست اندیشهورزی به فرد؛ مسئلهای نهادی
در ایران، واحد تحلیل اندیشکده هنوز «فرد» است نه «نهاد». فقدان شبکههای میانرشتهای، انباشت تجربه نهادی و پیوند پایدار میان دانش و اجرا، باعث شده راهحلها تکساحتی و شکننده باشند.
مسائل پیچیده خاورمیانهای، ذاتاً آشفته و چندبعدیاند و به فکر جمعی، نهادینه و میانرشتهای نیاز دارند. بدون این گذار نهادی، اندیشهورزی در حد توصیههای کلی و اخلاقی باقی میماند.
۷. کارکرد واقعبینانه اندیشکده در وضعیت فعلی
در وضعیت کنونی، اندیشکده در ایران بیش از آنکه حلکننده مسئله حاکمیت باشد، به گذرگاهی میان دانشگاه و دولت تبدیل شده است؛ محلی برای تربیت نیروی انسانی، نه تولید سیاست. این کارکرد، اگرچه محدود، اما قابل اصلاح است.
ارتقای فهم اندیشکدهها از نظام اداری، ایجاد تجربه زیسته در ساختار دولت، رفع فقر نهادی همراه با نظام ارزیابی معتبر و بینالمللی، میتواند مسیر بازسازی این زیستبوم را هموار کند.



