اخباریادداشت سیاستی

پارادوکس مداخله در خانواده؛ چرا عقب‌نشینی از الزامات سیاستی، بحران طلاق را تعمیق می‌کند؟

تحلیل تطبیقی اندیشگاه مطالعات فلسفه و سبک زندگی از شواهد میدانی ارومیه و چارچوب سیاستی الگوی فارس

✍🏻 اندیشگاه مطالعات فلسفه و سبک زندگی


مقدمه

نهاد خانواده به سبب مواجهه با آسیب‌های ساختاری متعدد، نیازمند چتر حمایتی جامعی است؛ از آن‌جا که سلامت کارکردی این نهاد نقشی تعیین‌کننده در تعادل و پویایی سایر نهادهای اجتماعی دارد، سرمایه‌گذاری در این حوزه بنیادی‌ترین راهبرد برای بیشینه‌سازی منفعت عمومی به شمارمی‌رود. آموزش‌ها و مشاوره‌های پیش از ازدواج از برجسته‌ترین مصادیق این نوع سرمایه‌گذاری‌اند که نمود اجرایی آن در قالب طرح بهارنکو (الزام آموزش و مشاوره پیش از ثبت رسمی عقد) از سال ۱۳۸۹ در شیراز کلید خورد. بااین حال، از بدو اجرا تاکنون، سه گانه‌های اجباری یا اختیاری بودن دوره‌ها ورایگان بودن یا دریافت هزینه از مراجعان و دولتی یا مردمی شدن طرح، همواره از چالش‌های اصلی پیش‌روی سیاست‌گذاران حوزه خانواده بودهاست. نوشتار حاضر در پی واکاوی و تبیین ابعاد گوناگون این سه چالش سیاستی است

یکی از خطاهای مزمن در نظام سیاست‌گذاری اجتماعی کشور، گردش مکرر میان تصمیمات واکنشی، تک‌عاملی و فاقد پشتوانه شواهد تجربی است. مناقشه پردامنه بر سر اجباری یا اختیاری بودن آموزش‌های آستانه ازدواج نمونه‌ای بارز از همین چرخه فرسایشی است؛ بحثی که غالباً با توجیه احترام به انتخاب فردی آغاز می‌شود، اما پیامد نهایی آن در قالب جهش دعاوی خانوادگی و فرسایش سرمایه انسانی به ساختار جامعه تحمیل می‌گردد. تحقق اهداف سلامت اجتماعی، بنیاداً در گرو اصل شمولیت فراگیر است؛ سیاستی که فاقد چتر ساختاری و پوشش همگانی باشد، پیش از ورود به چرخه اثرگذاری عقیم مانده و به مشاوره‌ای گزینشی و بی‌اثر تقلیل می‌یابد. با این حال، شمولیت و الزام حقوقی تنها شرط لازم مداخله است، نه شرط کافی. فراتحلیل تجارب اجرایی کشور طی دو دهه گذشته نشان می‌دهد که اثربخشی پایدار برنامه‌های مهار طلاق، بر یک مثلث تاب‌آوری سیاستی استوار است:

  • ۱. الزام نهادی و اتصال به گلوگاه‌های حاکمیتی؛
  • ۲. چندلایگی بسته مداخله؛
  • ۳. پایداری چرخه مالی از طریق اهرم تعهد متقابل و دوری از آسیبرایگان‌سازی.

تزلزل در هر یک از این سه پایه، کل شبکه امنیت خانواده را دستخوش فروپاشی می‌کند.

معماری مداخله کارآمد؛ درس‌آموخته‌های مدل پایدار فارس (بهارنکو) به عنوان نمونه مثلث تابآوری سیاستی

در سوی دیگر این طیف، تجربه استان فارس قرار دارد؛ استانی که در اوایل دهه نود در ردیف کانون‌های بحرانی طلاق کشور دسته‌بندی می‌شد، اما با طراحی نظام مداخله‌ای جامع، مانع از پیشروی این شاخص شد. کالبدشکافی ساختار این الگو نشان می‌دهد موفقیت آن متکی بر اتصال دقیق زنجیره خدمات به واقعیت‌های میدانی بود:

۱. استفاده راهبردی از گلوگاه رسمی ثبتی

همان‌گونه که اعطای مجوزهای پرریسک (نظیر رانندگی یا مشاغل درمانی) مستلزم احراز صلاحیت‌های شناختی و طی دوره‌های استاندارد است، ورود به قرارداد زناشویی نیز نمی‌تواند فاقد سنجش پایه‌ای باشد. الحاق آموزش‌ها به فرآیند غربالگری‌های پیش از عقد، پوشش صددرصدی جامعه هدف را ممکن ساخت و هزینه‌های جذب و تبلیغات اجتماعی را به صفر رساند.

۲. خروج از آسیب آموزش‌های صوری و ورود به پایش طولی

این الگو در آموزش های کوتاه بهداشت جنسی متوقف نماند؛ بلکه یک نظام ارزیابی چندبعدی شامل بررسی شخصیتی و همانندی زوج، مداخلات بالینی، شناسایی پرونده‌های پرریسک (نظیر ازدواج‌های زیر سنین بلوغ روانی) و مهم‌تر از همه، سامانه پیگیری و همراهی ۵ ساله را مستقر کرد؛ دقیقا منطبق بر بازه زمانی پنج سال اول زندگی مشترک که طبق داده‌های سرشماری و سازمان ثبت، سهم عمده‌ای از طلاق ها  در آن بازه زمانی متمرکز است.

چرا رایگان‌سازی یک خطای راهبردی است؟

یکی از گلوگاه‌های اصلی در پایداری این مدل، چگونگی طراحی نظام تأمین مالی آن است. در بسیاری از برنامه‌های دولتی، برای افزایش اقبال جامعه، به سمت رایگان‌سازی صددرصدی خدمات مشاوره حرکت می‌شود. از منظرحکمرانی نیز، رایگان‌سازی فراگیر معمولاً به بزرگ‌شدن تصدی‌گری دولت ودر نتیجه، شکنندگی بودجه‌ای و افت کیفیت منجر می‌شود؛ درحالی‌که مدلپایدارتر آن است که دولت به‌جای پرداخت مستقیم و تبدیل‌شدن به ارائه‌دهندهاصلی, نقش خود را به «تنظیم‌گری + حمایت هدفمند از اقشار نیازمند»محدود کند. به بیان دیگر، عدالت لزوماً به معنای رایگان‌سازی برای همگاننیست؛ بلکه می‌تواند به شکل یارانه/بیمه/حمایت پلکانی برای زوج‌هایکم‌برخوردار در یک بازار حرفه‌ایِ مردمی محقق شود؛ بازاری که در آن زوجینسهمی از هزینه را می‌پردازند تا «تعهد و سرمایه‌گذاری روانی» فعال بماند، ودولت فقط شکاف دسترسی را برای گروه‌های آسیب‌پذیر پوشش دهد. این سیاست نه‌تنها بار مالی سنگین و شکننده‌ای را بر بودجه‌های عمومی تحمیل می‌کند، بلکه شواهد بالینی و اقتصاد رفتاری مؤید آن است که خدمت کاملاً رایگان، اثربخشی مداخله را از درون به این دلایل می‌فرساید:

1.کاهش درک ارزش خدمات دریافتی: بر پایه تئوری مبادله و ارزش‌گذاری ذهنی، انسان‌ها برای خدماتی که  در قبال آن هیچ مسئولیت یا سرمایه‌گذاری فردی متحمل نمی‌شوند، اعتبار کمتری قائل‌اند. شواهد علمی نشان میدهد مداخله مشاوره‌ایِ مطلقاً رایگان، از نگاه مراجع به خدمتی کم‌ارزش تعبیر شده و انگیزه او برای تمرین، تغییر ساختارهای رفتاری و انجام تکالیف درمانی میان‌جلسه‌ای را به‌شدت کاهش می‌دهد.

2. انفجار نرخ غیبت و رهاسازی درمان :پژوهش‌های خدمات سلامت روان نشان می‌دهند نبود کوچک‌ترین الزام یا تعهد مالی مشترک، نرخ غیبت‌های غیرموجه و قطع ناگهانی فرآیند درمان را تا چند برابر افزایش می‌دهد. مراجع با ظهور اولین مقاومت‌های روانی یا تنش‌های مواجهه با مشکلات، به سادگی صحنه را ترک می‌کند؛ چراکه هیچ هزینه‌ای را متوجه تصمیم غیرمسئولانه خود نمی‌بیند.

3. شکست اتحاد درمانی و فرسایش مشاوران:درمان مؤثر حاصل یک قرارداد دوجانبه است. مراجعان بی‌انگیزه و لغوهای پی‌درپی، ساختار کلینیکی را متلاشی کرده و انرژی متخصصان را تخلیه می‌کند. این امر موجب تبدیل مشاوران به کارگزارانی بی‌رمق و دلزده از کارایی بالینی خواهد شد.الگوی خودگردان و متکی بر سهم‌بریِ توأم جامعه و مداخله‌گر، علاوه بر حفظ استقلال از تلاطم‌های بودجه‌ای دولت، دقیقاً به‌دلیل فعال‌سازی حس تعهد و مسئولیت‌پذیری در زوجین، بهره‌وری جلسات و عمق اثر درمانی را حفظ می‌کند.

الزام حاکمیتی، اجرای مردمی: تفکیک تنظیم‌گری از تصدی‌گری

کارآمدی مداخله خانوادگی، لزوماً به معنای دولتی‌سازی آن نیست. تمایزکلیدی باید میان «الزام حاکمیتی» و «اجرای دولتی» برقرار شود: دولتمی‌تواند صرفاً نقش تنظیم‌گر را ایفا کندیعنی استانداردگذاری،اعتباربخشی، نظارت، حفاظت از حقوق مراجع و اتصال به گلوگاه‌های ثبتیاما بدنه اجرا باید تا حد ممکن مردمی، حرفه‌ای و شبکه‌ای باشد؛ متکی برکلینیک‌ها، مراکز مشاوره غیردولتی، سازمان‌های مردم‌نهاد، خیریه‌هایتخصصی، نهادهای محلی و صنوف حرفه‌ای. تجربه سیاست‌های اجتماعینشان می‌دهد هرجا دولت از «تنظیم‌گری» به «تصدی‌گری» لغزش کرده،خدمات یا به بوروکراسی فرساینده و صف و سهمیه تبدیل شده، یا بهآموزش‌های صوری و کم‌اثر فروکاسته است.

بنابراین، راهبرد دقیق آن است که الزامِ ورود به چرخه آموزش/مشاوره ازمسیر ثبت رسمی حفظ شود، اما تدارک و ارائه خدمات به‌صورترقابتیحرفه‌ای و مردمی طراحی گردد؛ به‌گونه‌ای که کیفیت، تنوع روش‌ها،دسترسی محلی و نوآوری، محصول «رقابت در چارچوب استاندارد» باشد نهمحصول «انحصار اجرایی دولت». در این چارچوب، دولت به‌جای آنکه خودبرگزارکننده کلاس و درمان باشد، باید داور کیفیت، حامی دسترسی عادلانهو ضامن حداقل استانداردها باقی بماند؛ این همان نقطه‌ای است که «دخالتحداقلی» با «حمایت حداکثری از خانواده» قابل جمع می‌شود.

اختیار یا الزام؛ داده‌های میدانی و توهم تقاضای خودجوش

طرفداران رویکرد رهاسازی، همواره استدلال می‌کنند که الزام حقوقی موجب سلب انگیزه درونی مراجعان می‌شود و افراد باید بر پایه میل و درک فردی به سمت فراگیری مهارت‌های زناشویی گام بردارند. شواهد تجربی اما بی‌پرده این پیش‌فرض انتزاعی را رد می‌کنند.آمار مقایسه‌ای ثبت‌شده در شهرستان ارومیه تفاوت عملکرد این دو الگو را آشکار ساخت:

در شرایط اعمال پروتکل الزامی، جامعه آماری مداخله در بازه منتهی به پایان مردادماه سال 1404بالغ بر ۴۶۸۱ زوج در طرح بهارنکو بود.
با تغییر ریل سیاست‌گذاری به حالت اختیاری در بازه مشابه سال 1405، این شاخص به ۸۲۶ زوج تنزل یافت.

این افت ۸۲.۳ درصدی، فرضیه تقاضای خودبه‌خودی را ابطال می‌کند. در اقتصاد سلامت و روان‌شناسی رفتاری، این وضعیت ناشی از سوگیری خوش‌بینی مفرط در آستانه پیوند زناشویی است؛ جایی که زوجین خود را بی‌نیاز از یادگیری و ایمن از تعارض فرض می‌کنند. اختیاری‌سازی آموزش باعث میشود گروه‌های واجد تیپ شخصیتی شکننده، الگوهای ارتباطی ناسازگار و سطوح تاب‌آوری پایین‌ترکهبیشترین نیاز به مداخله را دارندنخستین گروه‌هایی شوند که از ورود به این چرخه‌ها انصراف ‌دهند. رهاسازی این ۸۲ درصد از جامعه هدف، یعنی واگذاری پایه‌های یک رابطه پیچیده به آزمون و خطا.

دلالت‌های سیاستی؛ ضرورت اتخاذ یک موضع قاطع

هرگونه دستکاری ساختاری در این دستاوردها خواه در قالبعقب‌نشینی به سمت اختیاری‌سازی به سبک ارومیه، خواه انحلالالزامات پیگیری در نظام بروکراسی دولتی و رایگان‌سازی بی‌هدف بهمنزله هدردادن سال‌ها انباشت دانش اجرایی در حوزه مهار آسیب‌هایخانواده است.
اگر اولویت کلان حاکمیت، کاهش اصطکاک‌های اجتماعی، کنترل نرخ دعاوی خانوادگی و صیانت از پایداری نسل است، نقشه راه روشن است:

o حفظ بدون قیدوشرط الزام نهادی: رویه‌ای شدن و دوری از تبدیل شدنبه یک مهر پشت پرونده 
o تبدیل کلاس‌های صوری به بسته‌های بالینی-طولی: تلفیق سنجش شخصیت، مهارت‌آموزی و رصد مداوم در سال‌های نخست زندگی؛
o صیانت از مدل مشارکت‌محور و خودگردان: مقاومت در برابر رایگان‌سازی منفعلانه و پرهیز از هزینه‌تراشی برای دولت، با هدف تقویت انگیزه همراهی مراجع و تضمین بقای ساختار اجرایی.

اندیشگاه مطالعات فلسفه و سبک زندگی

اندیشگاه مطالعات فلسفه و سبک زندگی با ورود به حوزه معنای زندگی و طراحی طرحواره معنای زندگی به دنبال هماهنگی سه ساحت انسان، تاریخ و هستی در جهت عبودیت و معنا بخشی الهی به زندگی است.

یادداشت

یادداشت های سیاستی اندیشکده های ایران را در این صفحه دنبال کنید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا